تبليغاتX
- تاریخ و فرهنگ آذربایجان -

- تاریخ و فرهنگ آذربایجان -

مقالات تحقیقی و علمی درباره تاریخ و فرهنگ آذربایجان به عنوان بخشی از تاریخ ایران

 

 

گوشه هایی از زندگی دکتر جواد هیئت و پدرش علی هیئت

 ( دو کارگزار رژیم پهلوی  )

به قلم : دکتر محمود خرمی ، مدرس تاریخ

 دکتر جواد هیئت در زمان شاه رییس بیمارستان شهربانی بود . بیمارستانی که نعش شکنجه شدگان  و زخمی های درگیریهای مسلحانه همواره به آن انتقال می یافت . او مورد اعتماد ساواک و رژیم شاه بود. با این حال نقش های دیگری را نیز بازی میکرد. او از سویی به واسطه کمونیستهای شوروی گرا با مسکو مرتبط بود و از سویی با تایید ساواک در انجمن دوستی ایران - ترکیه فعالیت میکرد. همچنین در سازمان سری فراماسونری نیز فعال بود . . . هیئت بعد از انقلاب با حمایت بیگانگان به سوی فعالیتهای شوونیستی و قومی کشیده شد . او خود را  در ضدیت باز بان فارسی و طرفداران هویت ایرانی معرفی میکرد. اما همسر خود را که اهل ترکیه بود طلاق داد و با یک خانم تهرانی و فارس ازدواج کرد . او سعس میکند با مخاطبان آذری خود به زبان کج و معوج و آمیخته ای از ترکی استانبولی و آذری به لهجه غیر بومی حرف بزند اما در خانه و نزد زن و فرزندش فارسی را به لهجه تهرانی صحبت مبکند...

دکتر جواد هیئت اکنون بیشتر ایام سال را در باکو خوش میگذراند اما تلاش میکند  مجله اش ( وارلیق ) در تهران منتشر شود. وی تلاش میکند نزد مسوولان چهر ه ای موجه از خود ترسیم کند . اخیرا وی از معاون فرهنگی ارشاد ( پرویز ) وقت ملاقات گرفته و علیرغم اینکه به سختی حرکت میکند به ملاقات وی رفته است.

علی هیئت تا سال 1335 یعنی تا سن 72 سالگی و تا آخرین نفس در خدمت رژیم پهلوی تلاش کرد و در همین سال به علت ناتوانی جسمی و بیماری بازنشسته شد و در سال 1344 درگذشت . شاید علی هیئت تنها کارمند دستگاه ستمشاهی بود که تا سن 72 سالگی در خدمت رژیم بود.

 

 

دكتر جواد هيئت يكي از چهره‌هاي شناخته شده و در عين حال مرموز سياسي است. وي مدتي است كه رحل اقامت در باكو افكنده و اقداماتي عليه ملت ايران بخصوص مردم آذربايجان انجام مي‌دهد. از جملة‌ اقدامات وي عليه مردم آذربايجان، حمايت از بيگانه‌گراياني است كه در جهت تضعيف وحدت‌ملي و ايجاد اغتشاشات قومي  با حمایت دستگاههای اطلاعاتی بیگانگان  فعال هستند. جواد هيئت ارتباط نزديكي با خاندان حاكم بر ايران شمالي (علي‌اف‌ها) دارد. وي از حمايت حيدرعلي‌اف (ديكتاتور سابق و مأمور ارشد ك . گ . ب) برخوردار بود، به نحوي كه تصوير جواد هيئت دركتابهاي درسي رژيم باكو نيز درج شده است.

جواد هيئت كه اكنون مراحل پاياني روزگار خود را در باكو و در ويلاي اهدايي حاكميت ضداسلامي علي‌اف‌ها سپري مي‌كند، چهرة ويژه‌اي است.

جواد هیئت در زمان حكومت محمدرضا پهلوي در ايران، يكي از چهره‌هاي مورد اعتماد رژيم و رييس بيمارستان شهرباني در تهران بوده است. بيمارستان شهرباني، نقش خاصي در امنيت رژيم پهلوي داشت، و كلية كساني كه بر اثر شكنجه يا در درگيريهاي مسلحانه با مأموران رژيم زخمي مي‌شدند، در اين بيمارستان تحت مداوا، حفاظت و بازجويي قرار مي‌گرفتند.

جواد هيئت با اميرعباس هويدا (نخست‌وزيرشاه) نيز ارتباط داشت. علاوه بر اين، برخي ديگر از برادران وي، از مقامات رژيم پهلوي بوده و در عين حال خود وي عضو سازمان فراماسونري نيز بوده است.

در كتاب « فراماسونرها، روتارين‌ها و لاينزهاي ايران» كه در سال 1377 توسط « انتشارات مركز اسناد انقلاب اسلامي» ( به عنوان يك مركز رسمي) چاپ شده، در صفحات 489 و 696 نام جواد هيئت جزو فراماسونرها آمده است.

جواد هيئت در همان زمان كه در بيمارستان شهرباني رژيم پهلوي در تهران مشغول فعاليت بوده، رياست انجمن دوستي ايران و تركيه را نيز برعهده داشته است. هيئت همزمان با جريان شوروي‌گرا نيز در زمان شاه مرتبط بوده است. در آن روزگار، دولت شوروي به شدت تلاش مي‌كرد كه از استاد سيدمحمدحسين شهريار در راستاي پيشبرد اهداف خود در آذربايجان ايران استفاده كند. در آن زمان حيدرعلي‌اف، مديريت سازماندهي و گسترش جريان وابسته به شوروي را در آذربايجان ايران برعهده داشت. در اين زمان با طرح‌ريزي دولت شوروي، عده‌اي از شاعران كمونيست باكو مأمور شدند كه اشعاري خطاب به شهريار بسرايند و شهريار را تحت تأثير قرار دهند. در داخل كشور نيز افرادي مانند بولود قره‌چورلو (سهند)، كه از افراد مرتبط با سفارت شوروي بود و با كمك سفارت، كارگاه تريكوبافي در تهران داير كرده بود، شعر مفصلي براي شهريار نوشت و در اين شعر به خاطر اينكه شهريار اشعارش را به زبان فارسي مي‌سرايد، شهريار را به عنوان كسي كه روغن به چراغ بيگانه مي‌ريزد، خطاب كرد. شهريار نيز در پاسخ به وي سهنديه را سرود كه در اغلب ابيات تعريض‌هاي گزنده‌اي به وي دارد. در هر حال سهند و جواد هيئت با هماهنگي هم و در قالب دوستي، با شهريار ارتباط يافتند و هيئت، شهريار را به مدت چند ماه به عنوان مهمان به تهران برد، اما نتوانست شهريار را تحت تأثير قرار بدهد. برخلاف هيئت و همفكرانش كه با پيروزي انقلاب اسلامي، درصدد ترويج ناسيوناليسم قومي و ايجاد تشكلهاي قومي توسط عناصر وابسته به شوروي برآمدند، شهريار قهرمانانه در صف مقدم فرهنگ و ادبيات انقلاب اسلامي قرار گرفت و شعرهاي زيادي در وصف انقلاب سرود و حتي لباس بسيجي بر تن كرد و در جمع رزمندگان عازم به جبهه اشعارش را قرائت كرد.

همانگونه كه گذشت، علي‌رغم اينكه دولت‌هاي متعدد طي دهه‌هاي اخير در تركيه روي كار آمده، از لائيك‌ها تا اسلامگرايان، جواد هيئت با محافل ويژه‌اي در تركيه ارتباط دارد كه اين محافل اهداف امنيتي خاصي را دربارة ايران پيگري مي‌كنند و بدين جهت ارتباط هيئت با تركيه همواره برقرار است، يكي از اقدامات هيئت، اعزام دانشجو به تركيه است. طبيعي است كه در همة‌ كشورها پذيرش دانشجوي رايگان جز با تأييد دواير ويژه اطلاعاتي ممكن نيست. جواد هيئت از چنان مقبوليتي نزد دستگاههاي اطلاعاتي ـ امنيتي تركيه برخوردار است كه دانشجوياني كه توسط وي به تركيه معرفي مي‌شوند، بدون طي كردن مراحل خاصي پذيرفته مي‌شوند. اين دانشجويان طي مدت حضور در تركيه، از سوي مراكز اطلاعاتي ـ امنيتي به همكاري جلب مي‌شوند و پس از بازگشت به ايران در نقش‌هاي متعدد و پوشش‌هاي مختلف در مراكز علمي و دانشگاهي، نشريات و... فعاليت‌هاي محوله را انجام مي‌دهد. جواد هيئت از مهارت ويژه‌اي در هماهنگ ساختن خود با محيط‌ها و حكومت‌هاي مختلف برخوردار است. مثلاً وي طوري عليه رژيم پهلوي سخن مي‌گويد، كه مخاطبان بي‌اطلاع و سادة‌ وي تصور مي‌كنند كه وي در زمان شاه جزو مبارزان بوده، در حالي كه هيئت از مهره‌هاي شناخته شده دربار پهلوي بوده است. درباري بودن جواد هيئت ميراثي است كه از نياكان به وي رسيده است. مروري بر زندگي پدر وي اين حقيقت را ثابت مي‌كند:

 

نگاهی کوتاه به زندگی خادم برجسته دربار پهلوی ، علی هیئت

 

 ميرزاعلی آقا هيئت از قيافه­های جالب توجه آذربايجان است. وی در سال ۱۳۰۶ قمری در تبريز متولّد شد. پدر او مرحوم ميرزاتقي­خان از اعيان فاضل تبريز و از مأمورين عالي­مقام دربار محمّدعلی ميرزا وليعهد بود. ميرزاعلی آقا هيئت از قيافه­های جالب توجه آذربايجان است. وی در سال ۱۳۰۶ قمری در تبريز متولّد شد. پدر او مرحوم ميرزاتقي­خان از اعيان تبريز و از مأمورين عالي­مقام دربار محمّدعلی ميرزا وليعهد بود.

علی هیئت پس از مدتی حضور در نجف اشرف لباس روحانیت برتن کرد. بعد از اتمام حوادث مشروطیت که علی هیئت خود را مشروطه خواه معرفی میکرد از کشور خارج شد و مدتی در کشورهای مختلف از جمله مصر اقامت گزید . درباره علت سفرهای وی در منابع منتشر شده چیزی ذکر نشده است.

علی هیئت از جمله مخالفان سرسخت پیشوای نهضت آزادیستان مرحوم شیخ محمد خیابانی بود. وی همراه با دوست نزدیک خود احمد کسروی به مخالفت با شیخ محمد خیابانی پرداخت . دامنه مخالفتهای وی و کسروی تا حدی پیش رفت که شیخ محمد خیابانی ، علی هیئت را به تهران تبعید کرد. و علی هیئت به همکاری با مخالفانشیخ شهید مشغول شد.

در جریان جنگ جهانی اول که نیروهای عثمانی تبریز را اشغال کردند ، شیخ محمد خیابانی به مخالفت با عثمانیها پرداخت . اما علی هیئت به همکاری با نیروهای عثمانی پرداخت . نیروهای عثمانی شیخ محمد خیابانی را دستگیر کرده و به شهر قارص انتقال دادند.

سرنوشت احمد کسروی و علی هیئت بسیار مشابه هم است . در کتاب " بحران آذربایجان"نوشته مرحوم مجتهدی که بارها منتشر شده ، درباره روابط بسیار نزدیک علی هیئت با احمد کسروی نکات جالبی ذکر شده و به روشنی قابل استنباط است که افکار الحادی و ضد دینی کسروی تحت القائات و تاثیرات علی هیئت شکل گرفته است.

همچنین جالب است که کسروی و علی هیئت هر دو ابتدا لباس روحانی بر تن کردند و هر دو مخالف شدید شیخ محمد خیابانی بودند و هر دو بعدا لباس روحانی را از تن خارج کردند و هردو در دادگستری جدید رضاخان به عنوان مقام عالی به خدمت گمارده شدند . هر دو تفکرات شدید شاه دوستی داشتند ... اما ترقیات علی هیئت در دستگاه پهلوی بسیار افزونتر از کسروی بود.

دکتر مهدی مجتهدی که خود از هواداران علی هیئت است در زندگی نامه وی مینویسد : " جنگ بين­الملل اوّل شروع شد. وی ( هیئت ) از دولت عثمانی جانبداری کرد و با يک عدهّ از علما به جانب ايران حرکت کرد, با دولت مهاجر تماس يافت, با اوليای باب عالی ( دولت عثمانی ) مذاکرات کرد و از طرف دولت عثمانی به رياست تشکل اتحاد اسلام وابسته به عثمانی درايران تعيين گرديد. برای تامين استقلال ايران که عملاٌّ در اثر معاهدهً 1917 از بين رفته بود با ساير آزاديخواهان مدّت­ها جانفشانی کرد.

صاحب ترجمهً ما پس از خاتمهً جنگ به تبريز آمد, کار سابق يعنی اصلاح روابط علما و آزاديخواهان را از سر گرفت.( !!!؟؟؟) قيام خيابانی را چون مخالف اصول يافت, آن را شديداٌّ انتقاد يا به قول متجددين آن دوره تنقيد نمود و بدون آنکه خود بخواهد در رأس تنقيديون قرار گرفت. بالاخره به تهران تبعيد گرديد. حقيقت اوضاع آذربايجان و واقعهً قيام را به اوليای امور آشکار ساخت و از جنجال جرايد دست چپ تهران که طرفدار قيام شيخ بودند ذره­ای نهراسيد و حقيقت را گفت."

 

دقت در جمله "  حقيقت اوضاع آذربايجان و واقعهً قيام را به اوليای امور آشکار ساخت  " به خوبی حاکی از ان است که علی هیئت در تهران در برانگیختن هیات حاکمه برای قتل شیخ محمد خیابانی  نقش مهمی ایفا کرده است.

 

علی هیئت پس از شهادت شیخ محمد خیابانی به تبریز باز میگردد تا  پس از شهادت شیخ بتواند نفس راحتی در تبریز بکشد.

 

علی هیئت در سال 1306و بعد از ورود کسروی به دستگاه رضاخان وارد دستگاه نوبنیاد دادگستر ی میشود و ترقیات خود را در دستگاه استبدادی رضاخان پهلوی آغاز میکند. و تا سقوط رضاخان در مسوولیتهای مختلف از جمله ریاست دادگستری غرب ایران و همدان فعالیت میکند .

همانگونه که میدانیم رضاخان ارتباط نزدیکی با  هیتلر و المانها داشت. دستگاه پهلوی و حکومت هیتلر تبلیغات سنگینی درباره آریایی و همنژاد بودن ایرانی ها و آلمانیها به راه انداخته بودند و ارتباط اقتصادی گسترده ای میان حموکت رضاخان و دولت آلمان برقرار شده بود  و متفین به همین بهانه ها ایران را در جنگ دوم جهانی ( شهریور 1320 9 اشغال کردند. علی هیئت نیز  به پیروی از دستگاه حاکمه از آلمانها طرفداری میکرد . وی تلاش کرد تا طرفداران آلمان را سازماندهی کند.  بدین منظور تشکلی با نام کلوپ اذربایجانیها را در تهران راه انداخت و طرفدران آلمان را در آن گرد آورد اما علی هیئت از طرف متفقین به اتهام فعالیت به نفع حکومت هیتلر و فاشیسم  دستگیر و زندانی شد." 

در 1322 از طرف متفقين بازداشت و به اراک منتقل شد و دو سال در زندان متفقين بود. بعد از استخلاص ابتدا رئيس شعبه شد و بعدا در 1325 دادستان کل ديوان کشور گرديد.  "

 

 

علی هیئت دارای روابط دوستان و نزدیک با باستانگرایان و ملی گرایان از جمله سید حسن تقی زاده و قوام السلطنه بود. با محمدرضا شاه نیز ارتباط خوبی داشت . بعد از رفع استیلای عوامل شوروی از آذربایجان ( فرقه دمکرات ) محمد رضا شاه به تبریز سفر کرد . در این سفر علی هیئت نیز جزو همراهان شاه بود.

 

علی هیئت در کابینه های مختلف دارای مقام بود و همانگونه که ذکر شد میتوانست با محیطهای مختلف همرنگ شود به عنوان مثال :

 

در کابينه علی منصور و دکتر محمد مصدق در 1329 و 1330 وزير دادگستری بود.

در 1329ش در کابينه سه ماهه منصورالملک وزير دادگستری شد و پس از سقوط کابينه به سناتوری انتصابی  رسيد.

در 28 مرداد 1332 از طرف سپهبد زاهدی با اختيار تام به استانداری فارس منصوب شد.

همچنین وی عضو اصلی هیاتی بود که از طرف سپهبد زاهدی برای سرکوب قیام ایل قهرمان قشقایی به شیراز رفت و با ناصر قشقایی ملاقات کرد. تا اتش قیام را فرونشاند.

 

علی هیئت در زمان مشروطیت خود را مشروطه خواه معرفی میکرد اما در محکمه مشروطه خواهان نیز فعال بود از جمله مشروطه خواه معروف سید محمد تدین که  در اوايل 1326 با حضور كليه مستشاران تميز به رياست ميرزا شفيع جهانشاهي و دادستاني علي هيئت در ديوان عالي كشور تحت محاكمه قرار گرفت و در مدت محاكمه بازداشت بود. پس از بيان ادعانامه دادستان، تدين به دفاع پرداخت و ضمن حمله به دادستان ( علی هیئت )، درباره خدمت خود در ادوار مختلف مشروطيت شرح مبسوطي بيان نمود و جريان روي كار آمدن رضاشاه را تشريح كرد.

 

در یک سخن علی هیئت تابع قدرت بود . وی در کابینه مصدق وزیر دادگستری بود اما در همان حال با جناح شاه در ارتباط نزدیک بود چنانکه بعد از کودتا به استانداری فارس منصوب شد و بعد در محاکمه مصدق نیز دست داشت . مصدق در دفاعیات خود میگوید:

"  اينکه عرض ميکنم مقدمه است :
بر طبق ماده 159 قانون دادرسي و کيفر ارتش اينجانب راجع به عدم تکميل پرونده و عدم صلاحيت دادگاه بدوي يا فوق العاده در آن دادگاه بيان ايراد نمودم ولي هيچ از ايراداتم مورد توجه واقع نشد و دادگاه بدوي قرار صلاحيت خود را صادر کرد و در رسيدگي به ماهوي وارد گرديد و حکم محکوميت اينجانب را صادر نمود که بر طبق ماده 59 لايحه قانون دادرسي و کيفر ارتش قابل رسيدگي فرجامي است و وکلاي اينجانب از ديوان کشور درخواست فرجام نموده اند پس از آن چون موقع ابلاغ حکم به اين جانب تکليف شد که تقاضاي تجديدنظر کنم با اينکه دادگاه تجديدنظر هم دادگاهي است غيرقانوني و به هيچوجه نمي تواند يک نخست وزير را محاکمه کند نظر به اينکه در حبس مجرد به من بسيار سخت ميگذشت و درخواست تجديدنظر هم بر طبق ماده 223 قانون دادرسي ارتش و کيفر(موجب توقيف اجراي حکم دادگاه بدوي ميشد ) و مانع درخواست فرجام هم نبود با اين قيد که نسبت به حق فرجام من خللي نرسد و مانع جريان و تعقيب پرونده در ديوان کشور نگرددتقاضاي تجديدنظر نمودم ولي بعد از اين تجديدنظر غيرقانوني نه فقط موجب خلاصي من از حبس مجرد نشد بلکه سبب شد که درخواست فرجام وکلاي من هم در ديوان کشور بلاتکليف بماند.
آقاي علي هيئت رئيس ديوان کشور بجاي اينکه پرونده مرا بدون هيچ قيد و شرطي از دادرسي ارتش بخواهند در نامه مورخ نهم ديماه خود مينويسند اگر پرونده مورد احتياج نيست آنرا به ديوان کشور ارسال نمايند در صورتيکه جلسه مقدماتي دادگاه تجديدنظر تا روز چهارم بهمن ماه تشکيل نشده بود و در ظرف 25 روز که پرونده مورد احتياج دادگاه نبود ديوان کشور ميتوانست نظريات خود را اظهار کند که رسيدگي به اتهامات منتسبه به من در صلاحيت دادگاه نظامي هست يا نيست .
آقاي سرتيپ آزموده هم به اين بهانه که پرونده مورد احتياج دادرسي است از ارسال آن به ديوان کشور خودداري نماييد درصورتيکه رسيدگي به درخواست فرجامي از هر حيث به رسيدگي در دادگاه تجديد نظر مقدم است "( دفاعیات مصدق )

 

علی هیئت تا سال 1335 یعنی تا سن 72 سالگی و تا آخرین نفس در خدمت رژیم پهلوی تلاش کرد و در همین سال به علت ناتوانی جسمی و بیماری بازنشسته شد و در سال 1344 درگذشت . شاید علی هیئت تنها کارمند دستگاه ستمشاهی بود که تا سن 72 سالگی در خدمت رژیم بود.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمدعلی تبریزی  | 

 

 

نقش عشاير دشت مغان در تشكيل دولت صفوي

و مقابله با تجاوزات تركان عثماني

  • ميرنبي عزيززاده

تشكيل دولت صفوي در ايران يكي از مهم‌ترين وقايع تاريخ ملت ايران به طور خاص و آسياي غربي به طور عام است. پس از ظهور دين مبين اسلام و گسترش آن در ايران، و با انقراض دولت ساساني، ملت و مملكت ايران در حدود نهصد سال از وحدت سياسي و ملي و مذهبي محروم بود. اين سرزمين در حدود دويست سال نخستين دورة اسلامي از هر جهت تابع دستگاه خلافت اسلامي بود و حكام و فرمانداران نواحي مختلف به طور مستقيم از كوفه و شام و بغداد تعيين مي‌شدند. اين دوره اگر چه به خاطر نفوذ و رواج دين اسلام براي مردم ايران رضايت‌بخش و خوشايند بود، اما از جهت اعمال و رفتار ستمگرانة خلفاي بني‌اميه و بني‌عباس و فرمانداران جبار آنان يكي از تلخ‌ترين دوره‌هاي تاريخي ملت متمدن و بافرهنگ ايراني به حساب مي‌آيد. پس از تضعيف و تجزية خلافت عباسي و زمامداران نابكار بغداد، ايالات ايران تحت حاكميت حكام مستقل محلي و يا اميران متمرد عباسيان قرار گرفت كه بيش از دويست سال پاييد. در اين دوره نيز ملت ايران زندگي خوشي نداشتند. به ويژه در آذربايجان و مغان و آران آشفتگي سياسي و اجتماعي روزگار مردم را تيره و تار ساخته بود.

از نيمة دوم سدة پنجم هجري، تهاجم تركانان سلجوقي اوضاع سياسي و اجتماعي ايران را دگرگون ساخت. ملتي با روحيات و فرهنگ جديد وارد اين كشور شده و در بيشتر ايالات از جمله در دشت مغان با غلبه بر مردم بومي، فرهنگ و زبان خود را در جامعه متمدن ايراني تبليغ و ترويج كردند.  به سبب تشكيل امپراطوري بزرگ سلجوقيان و پيوند عميق آنان با اهل قلم و علم ايراني، مردم به تدريج به آرامش مطلوب دست مي‌يافتند كه ايلغار جديد تركان و مغولان آغاز شد. در نتيجة وحشي‌گري و بي‌رحمي مغولان، اركان معنوي و فرهنگي و مادي جامعه را آماده مي‌كردند، ناگهان تهاجم تركان تحت امر اميرتيمور گوركاني آغاز شد و باز هم خرابي و ويراني و نابساماني در سراسر ايران به بار آمد. ديگر خاندان‌هاي ترك نيز كه بعد  از تيموريان آمدند، از همين سنخ بودند.

بنابر اين به خوبي قابل استنباط است كه در دورة حاكميت قبايل و خاندان مختلف تركمانان و مغولان و تركان كه بيش از پانصد سال طول كشيد، ملت ايران فاقد وحدت سياسي و ديني بودند. اما اين وضع قابل تحمل نبود؛ زيرا ايرانيان وارث تمدن ديرينة ملي و صاحب دين جديد تكامل يافته و پويايي بودند كه هر آن، آنان را به حركت و اصلاح امور مملكت و ملت تشويق مي‌كرد. ابن عوامل محركه در آستانة ظهور صفويان تقويت و بارور شده بود.

افزايش قدرت و گسترش نفوذ خلافت عثماني در سدة نهم هجري و تسلط تدريجي آن بر سرتاسر آسياي صغير و بالكان و سوريه و عربستان، نويدبخش گسترش آن به سوي ايران بود. سابقة ذهني ايرانيان نسبت به اجحافاتي كه از سوي خلفاي بني‌اميه و بني‌عباس نسبت به ايرانيان و آل پيامبر(ص) صورت گرفته بود و رسوخ محبت اهل بيت (ع) در قلوب مردم ايران و حضور معنوي خاندان صفوي كه تحت تعاليم تشيع قرار گرفته بودند، به عنوان بزرگ‌ترين مانع گسترش توسعه‌طلبي‌هاي حكومت عثماني در آذربايجان عمل كرد.

اينجاست كه نقش مردم سواحل درياي خزر و عشاير دشت مغان و اردبيل و مريدان خانقاه صفويان در ايجاد نيرويي مقاوم و مبارز در برابر عثمانيان و توسعه‌طلبي ارضي آنان آشكار مي‌شود. اين افتخار از آن مردم غيرتمند و دوستداران خاندان امامت و ولايت اين سرزمين‌ها بود كه با جان و دل، كودكان شيوخ صفوي را تربيت كرده و با تشكيل دولت ملي و مذهبي، نام ايران و دولت و ملت ايران را بار ديگر پرآوازه ساختند.

آري! ظهور دولت صفوي و نيروي نظامي قزلباش، تمام معادلات سياسي و نظامي عثماني‌ها را برهم زد. دولتي با آرمان‌ها و علايق مذهبي و سرشار از جذبه‌هاي ديني با تكيه بر ياران و پاسداران از جان گذشته و با شعارهاي علوي و حسيني روي كار آمد كه با بسياري از آرمان‌هاي عميق نهاني  ايرانيان سازگاري داشت. حب خاندان علي (ع) كه در جبهة مظلوميت و حق بودند، طي سال‌هاي متمادي با بغض و كينه خلفاي بني‌اميه و بني‌عباس در رگ و خون اين مردم ريشه دوانيده و بارها با تشكيل حكومت‌هاي علوي و شيعي مذهب در گوشه و كنار ايران اين خواستة خود را بيان كرده بودند.

تشكيل چنين دولت بزرگي با آرمان‌هاي قوي ايرانيت و مذهب تشييع، ماهيتي انقلابي داشت و عكس‌العملي منفي در برابر عثماني‌ها كه ادامه‌هندة سياست بني‌عباس در ارتباط با ايران بودند، به حساب مي‌آمد. از طرف ديگر، اين انقلاب آگاهانه واكنش مثبتي به دعوت شيوخ صفوي و رؤساي ايلات شيعه‌مذهب اردبيل و مغان و سرزمين آناطولي و ... بود. بدين ترتيب، اين انقلاب كه متأثر از عوامل مختلف بود، يك نهضت چند ماهيتي محسوب مي‌شد.

در اين ميان، حركت عشاير بر اردبيل و مغان يكي از علل فاعلي و ايجادكنندة اين نهضت در خور تأمل و تحسين است. نقش اين عشاير در مراحل ديگر نيز داراي اهميت فراواني بود. آنان با روحية شهادت‌طلبي و شجاعت كم‌نظير توانستند اين دولت آرماني را به قدرت رسانيده و در مقاطع مختلف از آن دفاع كنند. و اگر سياست‌هاي غلط و تدابير نادرست دستگاه سلطنت و دربار صفوي و عمليات‌هاي نفاق‌افكن دشمنان نبود، با وحدت مريدان صفوي دگرگوني‌هاي اساسي در ايران آن روز به وجود مي‌آمد.

دكتر باستاني پاريزي تحليل جالبي در اين خصوص ارائه كرده و مي‌نويسد:

اسيرزادگان روم به مرور دهور، اميرزادگان شدند و پيرزادگان خود را از كنج خانقاه درويشي بر تخت سلطنت اردشير و شاپور و گنج كيخسرو و كيقباد رساندند.»(1)

والتر هينتس ـ دانشمند ايران‌شناس اروپايي ـ نيز معتقد است: « حكومت واحد ملي ايران كه به دست صفويه تأسيس يافت، وجود خود را مديون جماعتي از مردان است كه براساس عقايد و افكار مذهبي متشكل شده بودند...»(2)

پروفسور بيگديلي نيز اساسي‌ترين كارهاي پادشاهان صفوي را تشكيل دولت مقتدر ملي و اشاعة مذهب شيعة دوازده امامي دانسته، نقش ايلات را در تحقيق اين اهداف چنين توصيف مي‌كند:

بايد گفت و اذعان نمودكه در رسيدن صفويان به اين اهداف مقدس و والا هر هفت ايل بزرگ ترك تشكيل‌دهندة اصلي سپاه قزلباش در تمام مدت موجوديت خودشان در ركاب پادشاهان صفوي از بذل جان و مال دريغ نداشته و همين‌ها بوده‌اند كه صفويه را به اين دو مقصد غايي و هدف نهايي خود رسانده‌اند.(3)

پيوند صفويان با مردم مغان

مطلب مهم و قابل ذكر در خصوص روابط صفويان با مردم مغان، اين است كه مردم مغان و ولايات همجوار آن، يعني ارسباران و طالش و آران و اردبيل سال‌ها قبل از تشكيل دولت صفوي با اين خاندان رابطه عميق و معنوي داشته‌اند. همين علايق ديرينه و باورهاي فكري و عاطفي ريشه‌دار سبب شده بود كه مردم منطقة مغان، هم در شكل‌گيري اين دولت نقش اصلي را بپذيرند و هم در تحكيم و تثبيت پايه‌هاي حكومتي و معنوي آن فداكاري و جانفشاني كنند. مهم‌تر از همة اينها، دفاع مظلومانه و غيرتمندانة مردم اين مرز و بوم در دورة‌ انقراض سلسلة صفوي از اين خاندان و مملكت ايران بوده است؛ در برهه‌اي كه قزلباش‌ها در نتيجة اختلاف و نفاق داخلي، توانايي كافي براي حمايت از دولت صفوي نداشتند، عشاير غيور دشت مغان با جان و دل در برابر تجاوزات تركان عثماني و روس‌ها، مقاومت ودليري كم‌نظيري از خود نشان داده و حماسه‌هاي جديدي در صفحات زرين تاريخ خويش ثبت كردند.

روابط و پيوند مردم دشت مغان با سلسلة صفوي به سدة هفتم قمري و شايد قبل از آن مي‌رسد. در دوره‌اي كه جامعة ايران بر اثر خسارت‌هاي فرهنگي، اجتماعي و اقتصادي ناشي از حضور و هجوم تركان و به ويژه مغولان و كشمكش‌هاي نظامي امرا و حكام آذربايجان، دچار نابساماني شده بود، مردم دشت مغان و اردبيل نيز سرگردان و حيران در جست‌وجوي پناهگاه‌هاي مادي و معنوي بودند. گاهي با پيوستن به نهضت‌هاي سادات و عوليان و حتي مدعيان قدرت‌هاي دنيوي، آمال و آرزوهاي خود را دنبال مي‌كردند و گاهي به دنبال مراكزي بودند كه با القاي انديشه‌هاي صلح‌طلبي و انزواگرايي آلام و دردهايشان را تسكين دهند. در اين راستاست كه طريقت‌هاي صوفيانه در اردبيل و گيلان، مأمن و كانون تجمع چنين انسان‌هاي درمانده و يا حتي محفل‌هاي مبارز و مخالفت وضع موجود شدند. در دشت مغان نيز كانون‌هاي مشابه و يا شعبه‌هاي اين طريقت‌ها وجود داشتند.

در اين دوره، شاگردان و مريدان شيخ زاهد گيلاني ـ مرشد شيخ‌صفي‌الدين اردبيلي ـ در دشت مغان زندگي مي‌كردند و براي ابراز ارادت خود، املاك و مزارعي را وقف اين خانقاه كرده بودند.

پروفسور والتر هينتس از اين املاك ياد كرده و مي‌نويسد:

شيخ حيدرصفوي ـ پدر شاه اسماعيل اول ـ در سال 888 ق هنگام مراجعت از ميادين جنگ در شيروان از فرصت استفاده كرده و در دشت مغان، دست نوشته‌اي را امضا كرده و تملك اعقاب شيخ زاهد بر املاك وقفي در اين منطقه را تأييد مي‌كند. در قسمتي از اين سند آمده است: « مي‌بايد كه حكام و عمال مغانات، حسب‌المسطور مقرر دانند (يعني تملك اولاد و وراث شيخ زاهد را) رعايت و مراقبت در جانب شيخ‌زاده اعظم لازم و واجب شناسند. در اين تقصيري ننمايند.» از مضمون سند چنين برمي‌آيد كه شيخ حيدر در دشت مغان يا اعمال قدرت و حكومت مي‌كرده و يا لااقل چنين ادعايي براي خود داشته است.(4)

دكتر شيرين بياني در نگارش حوادث تاريخ آل جلاير به نام سليمان موغاني از صوفيان معروف و دوست شيخ صفي‌الدين اردبيلي اشاره مي‌كند كه در دشت مغان بساط صوفيگري داشت.(5)

مرحوم عباس اقبال آشتياني نيز از مريدان و مخلصان شيخ‌صفي‌الدين اردبيل در آران و مغان و گيلان و آذربايجان سخن مي‌گويد.(6)

پروفسور فاروق سومر ـ از نويسندگان تركيه ـ از پيروان طريقت صفوي در اردبيل، قراچه‌داغ طالش و چادرنشينان منطقة آران ياد مي‌كند كه در شكل‌گيري دولت صفوي فعاليت داشتند.(7)

حكام ، مرزها و همسايگان دشت مغان در دورة صفويه

قبل از روي كار آمدن صفويان و در آستانة نهضت آنان، اردبيل و دشت مغان در اختيار خاندان و اميران چاكرلو و يا جاگيرلو بوده است. مؤلف احسن‌التواريخ از بسطام جاگيرلو، امير بايزيد پسر بسطام و ابوالفتح بيگ و اميرعلي‌بيگ ـ پسران امير بايزيد ـ با عنوان امراي دستگاه قراقويونلو و آق‌قويونلو و تيول‌دار اردبيل و دشت مغان و سلطانيه ياد مي‌كند.

فهرستي كه در كتاب تذكره‌الملوك از حكام منطقه و حوزة بيگلربيگي آذربايجان در دورة صفويه و در دشت مغان ثبت شده، نام حكام زير را در خود دارد:

1. حاكم اجارود با پانصد تومان و 095 /2 دينار مداخل و 70 نفر ملازم.

2. حاكم الكاءانهار از مزارع مغانات با 202/2 تومان و 222/2 دينار مداخل و 50 ملازم.(8)

در ارتباط با حدود و همسايگان گزارشي كه آدام الئاريوس ـ منشي هيئت آلماني ـ در دربار شاه عباس  صفوي مغان نوشته، بدين‌ترتيب است:

از جانب شمال، رودخانة كر مرز بين شيروان و مغان بوده است. حد جنوبي آن به كوه‌ها و سرزمين باجروان منتهي مي‌شد. وسعت آن چنين بوده كه درازاي آن بيش از شصت و پهنايش بيش از بيست مايل تخمين‌زده مي‌شد.(9)

رهُربرن ـ از مستشرقين ـ نيز اطلاعاتي ارائه داده است كه مي‌تواند در اين خصوص مفيد واقع شود. او مرز جنوبي شيروان را رود كُر مي‌داند و ارس را حد جنوبي ايالت قره‌باغ به مركزيت گنجه دانسته است. وي همچنين در حوزة رود ارس و غرب دشت مغان از ايالت چخورسعد به مركزيت ايروان ياد مي‌كند.(10)

از مجموع گزارش‌هاي به دست آمده چنين مستفاد مي‌شود كه مغان در عهد صفويه به دو قسمت و ناحية كوهستاني و دشت تقسيم مي‌شده و حاكم الكاء انهار كه همان حكمران دشت مابين رودخانة كُر و  ارس و همچنين دشت مغان فعلي بوده است، بر ناحية جلگه‌اي حكومت مي‌كرده و حكمران اجارود به مركزيت گرمي طالش بر ناحية كوهستاين آن حاكم بوده است و همسايگان آن عبارت بودند از: گيلان، اردبيل و درياي خزر در شرق و شمال، شيروان، قره‌باغ، چخورسعد در شمال و غرب و ارسباران و مشگين در جنوب.

عشاير مغان در سازمان قزلباش صفويان

در ارتباط با شكل‌گيري سازمان قزلباش و نقش آنان در پيدايش و تكوين و تثبيت دولت صفوي، محققان بسياري در تأليفات و تحقيقات خويش اطلاعات و مطالب جامع و كافي نوشته و جايگاه اين سازمان نظامي و ديني را در ساختار دولت صفوي روشن ساخته‌اند كه در اين مبحث به خاطر پرهيز از اطالة كلام، فقط به معرفي طوايف دشت مغان در سازمان قزلباش بسنده مي‌شود. گروه‌هاي عشيره‌اي كه اعقاب آنها در ايل شاهسون در طوايف و تيره‌هاي مختلف اين مرز و بوم حضور داشته و دارند، عبارتند از:

1. شاملو: در دشت مغان و ايل شاهسون طوايف بيگديلي، عرب‌لو، اجيرلو، حاجي خواجه‌لو، همو‌ن‌لو، حسين حاجي‌لو و تيره‌اي از گيگلو خود را به اين گروه عشيره‌اي منتسب مي‌دانند كه بعدها در منطقه به يدّي اويماق (هفت اوجاق) شهرت يافتند. از اين ايل، شخصيت‌هاي بزرگي در تشكيلات ديني، سياسي و نظامي صفويان صاحب منصب و مقام بوده‌اند.

2. روملو: گروهي از طوايف بودند كه خاستگاه سرزميني خود را روم شرقي مي‌دانستند و در منطقة مغان، طوايف آتان‌خان‌لو، قوجه‌بيگ‌لو، نوروزعلي بيگ‌لو، رضا بيگ‌لو، بندعلي بيگ‌لو، شاه‌علي بيگ‌لو، ساريخان بيگ‌لو، بالا بيگ‌لو، مستعلي بيگ‌لو، علي بابالو و ... خود را از اين گروه مي‌دانند. اين گروه نيز در دولت صفوي جايگاه ارزشمندي داشتند.

3. ذوالقدر: از اين ايل تيره‌هاي كم‌جمعيتي در ايل شاهسون مغان مانده‌اند.

4. افشار: طوايفي چون ساريخان بيگ‌لو، قوجه‌بيگلو و آتاخان‌لو در برخي از منابع قاجاريه از ايل افشار دانسته شده‌اند كه آنها نيز در عين حال خود را روم ايلي مي‌دانند.

5. تكلو: با همان نام اوليه در ايل شاهسون مغان و مشگين و ايل اردبيل از طوايف بزرگ بوده است.

6. طالش: اين قوم در مناطق كوهستاني شمال اردبيل و شرق مغان داراي زندگي نيمه‌كوچ‌نشيني بوده و در دهات جنگ‌ها و كوهپايه‌ها ساكن بودند. از اين جماعات دو طايفة بزرگ طالش ميكائيل‌لو و آلارلو به قلمرو شاهسون‌ها در دشت مغان آمده و جزء آن ايل شده‌اند. در دورة صفويه، بزرگاني از اين قوم صحنه‌گردان و دست‌اندركار دولت صفويان بودند.

7. مغان‌لو و خليفه‌لو: افراد اين دو طايفة بومي دشت مغان، ده‌ها سال قبل از تشكيل دولت صفوي با اين خاندان در ارتباط بوده‌اند و در تشكيل و توسعة اين دولت در سازمان قزلباش حضور چشمگيري داشتند.

نقش عشاير دشت مغان در جنگ چالداران

رزمندگان شيعه مذهب عشاير دشت مغان و اردبيل در تمام جنگ‌هاي شيخ جنيد و شيخ حيدر صفوي و شاه اسماعيل و سلاطين بعدي اين سلسله در نقاط مختلف ايران حضوري چشمگير و مؤثر داشته‌اند. اوج فداكاري اين عشاير در جنگ چالداران بود.

جنگ شاه اسماعيل صفوي با سلطان سليم عثماني در سال 920 ق در دشت چالداران آذربايجان غربي از نبردهاي بزرگ و مهم دولت صفوي بوده است. به طوري كه برخي از محققان، آن جنگ را شاه جنگ  ايرانيان معرفي كرده‌اند. در اين جنگ، عشاير كه ستون فقرات و اركان اصلي سپاه شاه اسماعيل را تشكيل مي‌داند، در كمال شجاعت و دليري از مراد و مرشد خود تبعيت كرده، صحنه‌هاي حماسي شيريني را خلق كردند. روح شهادت‌طلبي و جانبازي كه با شعارهاي الهام‌گرفته از نهضت حسيني و علويان در وجود عشاير ايجاد شده بود، چنان حماسه‌هايي در جنگ با سپاه نيرومند و مجهز عثماني آفريد كه مورد تحسين همگان قرار گرفته است و تاريخ‌نگاران خوش‌ذوق و خوش‌فكر، صحنه‌هاي مختلف آن را به طور مفصل به تصوير كشيده‌اند.

اگر از جان‌گذشتگي عشاير دشت مغان و اردبيل و  ارسباران و آذربايجان و آران در اين جنگ نبود، به يقين تار و پود صفويان درهم پيچيده و نابود مي‌شد و عثمانيان خونريز و بي‌رحم با غلبه بر ايرانيان به قتل‌عام و چپاول و ويراني اين كشور و مردم ستمديدة آن مي‌پرداختند. اينجاست كه به درستي بايد عشاير را نجات‌دهندة كشور و ملت ايران از تعدي و تجاوز عثماني‌ها دانست و خدمات و فداكاري‌هاي آنان را ارج نهاد و سرتعظيم در برابر شهيدان و جانبازان اين صحنه‌هاي حسيني و عاشورايي فرود آورد.

در اين جنگ، رزمندگان ايل ساري قميش به رهبري اصلان‌خان، ايل‌بيگديلي، ايل شاملو، ايل تكلو و روملو و ...، خالق حماسه‌هاي ارزشمندي بودند.(11)

مقاومت عشاير دشت مغان در برابر تجاوز روس‌ها در دورة صفويه

روابط دولتين ايران و روسيه از آغاز بنياد دولت صفوي در سال 907 ق / 1501 م تا دهه‌هاي پاياني حاكميت اين دولت، مبتني بر معادلات متعارف سياسي و تجاري آن دوره بود. اولين بار، شاه عباس اول (1038 ـ 996 ق) به منظور جلب پشتيباني روس‌ها در بيرون راندن عثمانيان از ايالات متصرفي ايران و براي ايجاد تسهيلات لازم در تجارت ابريشم ـ كه شاه منافع خاصي در آن داشت ـ گام‌هاي مؤثري در توسعة اين روابط برداشت.

با درگذشت شاه عباس اول و شروع بحران‌ها و نابساماني‌هاي سياسي، اجتماعي ايران، روس‌ها با تجاوز به سواحل جنوبي درياي خزر، دست به تحريكات نظامي در داغستان و گرجستان بر ضد دولت ايران زدند. اما گرفتاري آنان در مرزهاي غربي خود، امكان تجاوز گسترده به حدود و قلمرو ارضي ايران را مقدور و ميسور نساخت.

دورة اضمحلال و فروپاشي صفويان در ايران مصادف با ظهور امپراطور مقتدر تزار روس ـ پطركبير ـ بود. اين امپراطور علاوه بر اصلاح امور داخلي روسيه، در روابط خارجي كشورش نيز سياست فعالي در پيش گرفت. در اين سياست، آرزوهاي بزرگي پيش‌بيني شده بود كه دسترسي به آب‌هاي گرم خليج‌فارس، استيلاي كامل بر درياي خزر و مسير تجارت ابريشم شمال ايران و امتعة هندوستان در ارتباط با ايران در جزء برنامه‌ريزي‌هاي سياست خارجي پطركبير، مدنظر قرار گرفت. براي تحقق اين خواسته‌ حملات نظامي قشون روس به سواحل درياي خزر يعني شيروان، مغان، گيلان و مازندران و ايالات قفقاز از سال 1134 ق آغاز شد. اين سال، درست مصادف با حادثة غم‌انگيز سقوط اصفهان ( پايتخت صفويان) به دست افاغنه بود.

شاه طهماسب دوم (1145 ـ 1135 ق) كه در موقعيت بدي قرار گرفته و در ايالات شمال غربي ايران به دنبال اعادة تاج و تخت شاهي بود، درصدد برآمد تا روابط دوستانه‌اي با روس‌ها برقرار كند. به همين منظور، اسماعيل بيگ، اعتمادالدوله ـ وزير خود ـ را به دربار روسيه فرستاد. اسماعيل بيگ قراردادي با وزير امور خارجة روسيه امضا كرد كه به موجب آن، انضمام نواحي ساحلي درياي خزر (دربند، باكو، داغستان، شيروان، گيلان، مازندران و استرآباد) را به قلمرو روسيه به رسميت شناخت.(12)

در نتيجة اين قرارداد ننگين و ذلت‌بار، نواحي شرقي مغان در ساحل درياي خزر نيز به تصرف روس‌ها درآمد و اين اولين باري بود كه اختلال و تزلزل در يكپارچگي ولايت بزرگ دشت مغان ايجاد مي‌شد.

در همين زمان، تركان عثماني نيز چشم طمع به ايران دوخته بودند و در پي سياست توسعه‌طلبي در جهت تجزيه ايران با دولت روسيه، هماهنگ و متفق شدند. حاصل اين اتحاد ناميمون، انعقاد قرارداد تقسيم ايران ميان دولتين روس و عثماني در سال 1136 ق/ 1724 م بود كه به موجب آن، ايالات شمال غربي ايران در قفقاز به انضمام گيلان و مازندران متعلق به روسيه و قسمتي از شيروان و آران و ايالات ارمنستان و گرجستان، همدان، تبريز و كرمانشاه متعلق به قلمرو و متصرفات تركان عثماني شناخته شد.

براساس اين قرارداد، خط مرزي، دشت مغان را به شرح زير ميان دولت‌هاي روس و عثماني تقسيم مي‌كرد. از ملتقاي رودخانه‌هاي كورا و ارس خط سرحدي كه از اراضي شيروان مي‌آمد، به طرف جنوب مغان ادامه يافته، از غرب اردبيل به طرف همدان و كرمانشاه كشيده شده بود. با اين تقسيم‌بندي، اراضي شرقي و طالش مغان در تصرف روس‌ها و قسمت جنوب و غرب آن (اراضي دشت مغان فعلي ايران) در تصرف عثماني‌ها درآمد.

البته در اين قرارداد، شهر اردبيل و حومة آن در زاوية خط‌هاي سرحدي روس و عثماني به عنوان سهم قرباني ذبح شدة ملت و كشور ايران به شاه نالايق صفوي تعلق گرفت كه عثماني‌ها از دادن آن هم خودداري ورزيدند. با اين تمهيدات و مقدمات بود كه سپاهيان روس وارد اراضي سواحل خزر و دشت مغان و شيروان شدند و حدود سيزده سال با جنگجويان اين منطقه درگير بودند. در اين مدت، روس‌ها با نيروهاي زبده و مجهز به قلع و قمع مدافعين دشت مغان كه از خاك خود و حاكميت معنوي صفويان دفاع مي‌كردند، پرداختند و تلفات و خسارت زيادي بر مردم منطقه وارد ساختند. اين وضع ادامه داشت تا اينكه نادرشاه افشار در ايران ظهور كرد و با سياست مدبرانه اقتدارگرايانه و با انعقاد قراردادهاي سال‌هاي 1144 و 1147 ق، نيروهاي روسي را از اين مناطق بيرون كرد. اما فعاليت‌هاي تجاوزگرانه روس‌ها ادامه داشت كه در نهايت در عهد قاجار، منجر به حاكميت آنها بر اين سرزمين‌ها در قفقاز و شيروان و قسمتي از مغان شد.(13)

تجاوز تركان عثماني به دشت مغان و مقاومت مردمي در منطقه

ظهور دولت صفوي با آرمان‌هاي قوي ملي و مذهبي در دوره‌اي كه عثمانيان درصدد توسعة ارضي به غرب و شرق بودند، پديدة مهم و نويني محسوب مي‌شد كه تحمل آن براي سلاطين عثماني دشوار بودند، از اين رو، از آغاز بنيان اين دولت در ايران، مناسبات دولتين ايران و عثماني بر مبناي روابط خصمانه و دشمني استوار شد.

در دهة اول سلطنت شاه اسماعيل اول (930ـ 907 ق) روابط سرد سياسي ميان دولتين برقرار شد. اما به لحاظ گرفتاري‌هاي طرفين، جنگي ميان آنها رخ نداد. جلوس سلطان سليم عثماني بر اريكة امپراطوري در سال 918 ق، آفت و بلاي بزرگي براي صفويان به شمار مي‌رفت. اين سلطان عثماني كه كينة شديدي از صفويان داشت، با كسب مجوز و فتوا از شيخ‌الاسلام‌هاي عثماني به قتل‌عام شيعيان پرداخت.

در راستاي سياست‌هاي كينه‌توزانة اين سلطان عثماني بود كه جنگ چالداران در سال 920 ق اتفاق افتاد. اين جنگ كه به شكست شاه اسماعيل صفوي و هلاكت بسياري از مريدان و عشاير جنگجوي ايران انجاميد، نقطة عطفي در تاريخ روابط ايران و عثماني بود و هر كدام از اين دولت‌ها درس‌هاي عبرت‌انگيزي از اين جنگ بزرگ گرفتند. در پي اين جنگ، اگرچه بسياري از نواحي شمال غربي ايران به تصرف عثماني‌ها درآمد، ولي پاي سربازان خونريز آنان به دشت مغان نرسيد.

در دورة سلطنت شاه طهماسب اول (984 ـ 930 ق) جنگ‌هاي بيست سالة ايران و عثماني و تجاوزات پي‌درپي سپاهيان عثماني بدون حصول نتيجة‌ موردنظر، تلفات سنگيني را براي طرفين به بار آورد كه سرانجام اين جنگ‌ها با انعقاد صلح‌آماسيه در سال 962 ق و انتزاع قسمتي از قلمرو صفويان در آذربايجان، كردستان و گرجستان به پايان رسيدند. در اين دوره نيز اگرچه سپاهيان عثماني در مرزهاي آذربايجان و گرجستان تاخت و تاز مي‌كردند، ولي هنوز دشت مغان از آسيب و صدمة آنان در امان مانده بود و جنگجويان غيرتمند اين سرزمين در جبهه‌هاي جنگ همراه با مردم نواحي ديگر ايران با جان و دل از استقلال و تماميت ايران اسلامي در برابر تعديات تركان عثماني دفاع مي‌كردند كه در اين راه شهيدان و جانبازان زيادي تقديم كردند.

با درگذشت شاه طهماسب اول در سال 984 ق، عثماني‌ها از آشفتگي اوضاع ايران بهره جسته، براي اجراي نقشه‌هاي تجاوزكارانه و تصرف بيشتر اراضي ايران حملات جديدي را آغاز كردند و با تصرف تبريز و شهرهاي آذربايجان و قفقاز و شيروان، خرابي‌ها و ويراني‌هاي جبران‌ناپذيري بر جاي گذاشتند.

جنگ در سواحل رودخانه‌هاي كُر (كورا) و ارس و ولايات جنوب مغان به شدت ادامه داشت. اما سپاهيان عثماني هنوز هم موفق به ورود به دشت مغان نشده بودند.

شاه عباس اول صفوي (1038 ـ 996 ق) در اوايل جلوس خود با توجه به آشفتگي سياسي، اجتماعي داخلي ايران مجبور شد با انعقاد عهدنامة صلح استانبول در سال 999 ق، استيلاي عثماني‌ها بر تبريز، قسمت غربي آذربايجان، ايلات ارمنستان، شكي، شيروان، قره‌باغ و آران و گرجستان را به رسميت شناسد و بدين ترتيب، مرزهاي شمالي و جنوبي و غربي دشت مغان به صورت قانوني در اختيار عثماني‌ها قرار گرفت. اما باز هم در متون تاريخي خبري از ورود عثماني‌ها به دشت مغان نوشته نشده است. آيا وجود رودخانه‌هاي ارس و كُر(كورا) به عنوان مراتع طبيعي، مانع از دخول سپاه تجاوزگر بود؟ يا حضور قوي قزلباش‌ها و عشاير جنگجوي مغان در اين دشت از نفوذ بيگانگان جلوگيري مي‌كرد؟ و اي اصلاً قداست و ارزش معنوي خانقاه صفويان در اردبيل و ملاحظة دولت‌هاي روس و عثماني، اين منطقه را از تجاوز نظامي در امان نگه مي‌داشت؟ هر چه بود؟ تا اين دوران يعني در طول حاكميت صفويان و در جريان جنگ‌هاي آنان با عثماي‌ها، دشت مغان نيز در معاملات نظامي و سياسي اين دولت‌ها مدنظر قرار گرفت.

در بحث مروط به تجاوز روس‌ها به دشت مغان يادآوري شد كه به موجب قرارداد تقسيم ايران، خط سرحدي مورد توافق اين دولت‌ها بعد از گذر از شيروان، از محل تلاقي رودهاي ارس و كورا از دشت مغان به طرف اردبيل كشيده مي‌شد. در اين تقسيم‌بندي، بخش اعظم اراضي مغان در تصرف عثماني‌ها قرار گرفت و براي اولين بار، پاي سپاهيان ترك عثماني به اين ناحيه نير رسيد. كه البته با مقاومت بي‌نظير شاهسون‌ها روبه‌رو شد.

در تواريخ آمده است كه بعد از انعقاد قرارداد روس و عثماني در سال 1136 ق و تجزية ايران، ارتش عثماني وارد آذربايجان شد. تبريز، اين دژ مستحكم آذربايجان، پس از مقاومت مظلومانه مردمش به تصرف آنان درآمد. عثماني‌ها به خاطر مقاومت مردم اين شهر، با بي‌رحمي و قساوت قلب به قتل‌عام مردم و چپاول و غارت اموال آنان دست يازيدند.

آنان پس از تثبيت مواضع خود در تبريز به ديگر ولايات آذربايجان نيز روي آوردند. اما در اين ولايت با مقاومت حكام و مردم اردبيل و قراجه‌داغ روبه رو شدن. به ويژه آنكه، حاكم و مردم اربدبيل به احترام آرامگاه شيخ صفي‌الدين اردبيلي و قداست معنوي اين مكان مذهبي، مقاومت سختي از خود نشان دادند.

در سال 1137 ق اردبيل نيز سقوط كرد. مصطفي‌خان ـ سپهسالار سپاه ايران ـ و حكمرانان و رؤساي عشاير اردبيل، مراغه و طالش از اردبيل به طالش رفتند و از آنجا مقاومت مردمي و عمليات‌هاي چريكي را هدايت و رهبري كردند. در اين زمان، مردم اردبيل با حمايت عشاير منطقه قيام كرده، به قشون عثماني و پادگان آنان در اردبيل حمله‌ور شدند. اما يكي از فرماندهان سپاه عثماني به نام عبدالله كوپرولي مأمور سركوب قيام‌كنندگان شد و آنان را مغلوب خود كرد. بدين‌ترتيب، تمام نواحي آذربايجان به تصرف عثماني‌ها درآمد. تبريز و اردبيل به فرماندهان نظامي تركان عثماني و اروميه به خان قديم آنجا قاسم‌خان، و حكومت مغان به شخصي به نام صفي‌قلي‌خان واگذار شد.

در سال 1138 ق جنگ ميان سپاهيان عثماني و طرفداران صفويان در اردبيل، دشت مغان و ارسباران به شدت ادامه داشت. در اين سال، عثماني‌ها با سپاه افاغنة اشغالگر ايران نيز درگير جنگ بودند. عده‌اي از جنگجويان مغان و اردبيل با اتحاد با افاغنه بر ضد دشمن بي‌رحم و خونريز عثماني در جبهه‌هاي جنگ حضور داشتند. علاوه بر اين، چون طوايف شقاقي و شاهسون از اشغال اردبيل به دست ترك‌ها به خشم آمده بودند، و اشغال اين مكان مقدس را تحمل نمي‌كردند، دست به قيام زدند.

عبدالرحمن ـ پسر عبداله كوپرولي وزير عثماني ـ براي سركوب قيام شاهسون‌ها و شقاقي‌ها و طوايف ديگر منطقه از اردبيل به طرف طالش و اردوگاه جنگجويان عشاير درة قزل آغاج واقع در ساحل درياي خزر مأموريت يافت. بعد از سه روز جنگ در موضعي به نام تنگه‌هاي چاپ، جنگ هولناكي در حد فاصل اردبيل و طالش واقع شد. عبدالرحمن پاشا كه در رأس بيست هزار سرباز تا دندان مسلح ترك به جنگ عشاير رفته بود، بر آنان پيروز شد. عشاير به همراه دستجاتي از سپاهيان سرگردان ايراني به دشت مغان عقب‌نشيني كردند. سپاهيان عثماني با تعقيب آنها در صحراي مغان درگير شدند. عشاير با جنگ و گريز به قلب صحراي مغان تاختند و از آنجا كه سپاهيان عثماني مجبور به عبور از دل دشت براي جنگ با آنان بودند، با دشواري و گرفتاري روبه‌رو شدند و به ناچار دست از تعقيب برداشته و به اردبيل مراجعت كردند.

در همين سال در نواحي جنوب و جنوب غربي دشت مغان، شاهسون‌ها و ايل قراچورلوي ارسباران به همراه دستجات چريكي ارامنه كه از اشغال سرزمين‌هايشان ناراحت بودند، دست به عمليات‌هاي جنگي نامنظم و چريكي بر ضد سپاهيان عثماني زدند. اما اين مقاومت‌ها و نهضت‌ها نيز با اعزام سپاه مجهزي به فرماندهي مصطفي پاشا ـ سرعسكر سپاهيان عثماني ـ در شيروان و قشون اعزامي تبريز سركوب شدند.

با وجود شكست‌هاي پي‌درپي عشاير دشت مغان و مشگين و اردبيل و ارسباران در برابر سپاه اشغالگر تركان، مقاومت و جنبش‌هاي آنان در گوشه و كنار اين سرزمين‌ها ادامه داشت. تا اينكه سردار تبريز، حكيم‌زاده علي پاشا ـ يكي از فرماندهان خود ـ را با پانزده هزار سوار بر سر يورت‌هاي شاهسونان مغان مأمور نمود. اين فرمانده عثماني از دشت مغان كه گويا در آن دوره بر اثر خشكسالي‌هاي متوالي به كويري بياباني تبديل شده بود، عبور كرده و به  اوبه‌هاي شاهسون‌ها رسيد. جنگ نابرابر و خونيني درگرفت و عشاير باز هم مغلوب شدند. هزار باب اوبة چادر آنان به آتش كشيده شد. شش هزار نفر از جنگجويان شاهسون به شهادت رسيده و هزار نفر اسير شد. اين تلفات انساني به همراه خسارت‌هاي مالي و مادي براي شاهسون‌ها بسيار سنگين تمام شد و شيرازه و سازمان اجتماعي و نظامي آنان را در معرض فروپاشي قرار داد. اما باز هم عشاير دست از مقاومت نكشيدند.(14)

قيام اسماعيل ميرزا و جنگ مجدد شاهسون‌ها با تركان عثماني

در ايام استيلاي افاغنه، بار ديگر وضع آشفته و وحشت‌باري در ايران حكمفرما شد. در آذربايجان و دشت مغان، نابساماني اوضاع شديدتر بود. علاوه بر قتل و كشتار بيگانگان متجاوز، اعم از روس و تركان عثماني، فقر و فلاكت اقتصادي، ناامني و شورش‌ها و قيام‌هاي منطقه‌اي، زندگي را بر مردم تيره و تار ساخته بود. آه و نالة زنان و كودكان شاهسون مغان كه مردان آنها به دست تركان عثماني خونريز و روس‌هاي گرگ‌صفت به شهادت رسيده و زخمي‌هايشان در برابر چشمان ماتم‌زده‌شان جان مي‌دادند، اموال و احشام آنان به غارت رفته و چادرهايشان به آتش كشيده شد، به آسمان بلند بود.

در اين اوضاع و احوال، تنها تكيه‌گاه چنين مردمي ظهور منجيان مدعي قدرت، آن هم از خاندان صفويان بود كه مي‌توانست ماية تسكين‌آلام و رنج‌هاي بي‌شمار آنان باشد. اتفاقاً در گيلان و اردبيل و دشت مغان چنين حادثه‌اي روي داد؛ در لاهيجان از شهرهاي گيلان، قلندري به نام اسماعيل ـ پسر ابراهيم طسوجي ـ با تني چند از درويشان و مريدان خود قيام كرد. جمعي از مردم پابرهنه و محرومان جامعه و نيز اهل جار و جنجال به هواداري اسماعيل برخاستند و چند قريه از ديلمان را به تصرف خود درآوردند. در اين هنگام، محمدرضا خان قورچي باشي ـ سپهسالار و صاحب اختيار گيلان ـ با جمعي از سپاه عثماني براي سركوب قيام قلندران به آن ناحيه حمله‌ور شد. اما اسماعيل ميرزا و يارانش بر عثماني‌ها پيروز شده و با تصرف لاهيجان به نام خود سكه زد و خطبه خواند. اما محمدرضا خان عثماني با تجديد قواي خود و با استعداد دوازده هزار سرباز به لاهيجان حمله كرد و در اين عمليات، اسماعيل ميرزا را مغلوب ساخت.

اسماعيل ميرزا با جمعي از درويشان و ياران خود راه مغان را پيش گرفت و اين ديار، بار ديگر پذيراي يكي از رهبران قيام منطقه‌اي شد. شاهسون‌ها و ايلات ديگر اسماعيل ميرزا را تقويت كرده و ناحية خلخال از مناطق كوهستاين گيلان و اردبيل را نيز متصرف شدند. چون نيروي جنگجوي او از مرز پنج هزار تن گذشت، دوباره سوداي سلطنت در سر پرورانده، عزم تسخير اردبيل و بخش‌هاي داخلي مغان و كل آذربايجان را كرد. از سوي ديگر، مردم اين اراضي كه تحت تصرف عثماني‌ها بود، تا حدي آمادة هواداري از اسماعيل ميرزا بودند.

عثمان پاشا ـ سپهسالار تركان عثماني و فرمانده ساخلوي اردبيل ـ در مقابل تهاجم نيروهاي اسماعيل ميرزا، آرايش جنگي به خود گرفت. در حين جنگ، گروهي به استعداد حدود سه هزار از طايفة قزلباشية اردبيل كه در سلك ملازمان عثماني‌ها بودند، همراه با فرماندهان خود به اسماعيل ميرزا پيوستند. چون فرماندهان عثماني، اوضاع را چنان منقلب ديدند، بدون تلاش و جنگ به طرف تبريز فرار كردند. اسماعيل ميرزا باشكوه تمام وارد اردبيل شد و در سر مزار شيخ صفي‌الدين اردبيلي كه مدعي نسب داشتن و نوادگي او را دشات، نذورات و  تصدقات بسيار داده و در خيرات و مبرات و تعمير صحن مقدس آن كوشيد. و بدين ترتيب، اطاعت و فرمانبرداري حاميان صفوي را به خود جلب كرد. زماني كه نيروي رزمندة او در اردبيل به حدود دوازه هزار نفر رسيد، از راه دشت مغان تصميم به تسخير گيلان و تنبيه محمدرضا خان گيلاني گرفت. پس از ورود او به دشت مغان، سپاهيان عثماني كه در آن حدود توقف داشتند، بدون درگيري و جنگ به سمت گنجة آران فرار كردند و اسماعيل ميرزا بر تمام نواحي مغانات استيلا يافت.

در اين هنگام، بعضي از بزرگان شاهسون معروض داشتند كه هرگاه او به تسخير شيروان همت گمارد، طوايف شاهسون آذربايجان را نيز به حيطة حكومت او در مي‌آورند و نيروهايي را براي تسخير گيلان، اعزام مي‌نمايند. اسماعيل ميرزا نيز به اطمينان شاهسون‌ها در نواحي ماسالي دشت مغان اردوگاهي را تشكيل داد. اما در همان روزها به طرز مشكوكي در خوابگاه خود به قتل رسيد و به قولي بهدست تركان، اسير و مقتول شد.(15)

آخرين جنگ شاهسون‌ها با عثماني در دورة‌ صفويه

در دورة قيام اسماعيل ميرزا در گيلان و مغان، عبدالرزاق ـ بيگلربيگي عثماني‌ها در قره‌باغ ـ نيز دست به شورش عليه عثماني‌ها زد. او با شاهسون‌ها متفق شده، لشكر علي‌پاشا سردار تبريز را شكست دادند و مدت چهار روز اردبيل را در محاصره قرار دادند. اما او از اين عمليات نتيجه‌اي نگرفت و عقب‌نشيني كرد. عبدالرزاق به سياست جلب حمايت طوايف مغان و اردبيل ادامه داد و طوايف شاهسون مغان‌لو، قيل‌لو و باجاق به او پيوستند و شمار نيروهاي اردوي عبدالرزاق به بيست هزار تن رسيد. اما در برابر حملة سپاه عثماني به فرماندهي رستم بيگ شكست خورده و 4200 نفر از رزمندگان اردوي او كه اغلب از عشاير مغان و قره‌باغ بودند، با شمشير زهرآگين تركان كشته شدند.

دربار سلطان عثماني از قيام شاهسون‌ها و عشاير اردبيل و قره‌باغ و ارسباران به خشم آمده، دستور تقويت قشون ساخلوي تبريز را صادر كرد و علاوه بر اعزام نيروهاي مستقر در آذربايجان، حاكم ديار بكر را نيز مأمور سركوبي عشاير منطقه اردبيل نمود. اين سپاه مجهز با تاخت و تاز وارد مشگين‌شهر ـ مسكن شقاقيان ـ شده و آنها را شكست سختي داد. هزار اوبة عشاير را به آتش كشيده و زنان و كودكان بسياري را به اسيري به اردوگاه تبريز بردند.

تركان عثماني به خوبي مي‌دانستند كه كانون مقاومت عشاير در دشت مغان و از آنِ دلاورمردان عشاير شيعه مذهب اين دژ مستحكم آذربايجان و  ايران است. از اين رو به تمام فرماندهان نظامي مستقر در تبريز، شيروان و دياربكر، فرمان آغاز عمليات جنگي بر ضد شاهسون‌هاي مغان داده شد.

گويي باب عالي عثماني به يك امپراطوري و يا سپاه قدرتمند كشوري، اعلان جنگ داده بود كه چنان نيروي عظيمي را از گوشه و كنار ايران و قفقاز و دياربكر جمع كرده و به طرف دشت مغان گسيل داشت. در اينجا بار ديگر صحنة حماسه‌هاي عشاير در جنگ چالدران تكرار شد. مردم اين ديار در خانه و كاشانة خويش مورد حملة‌ خونريزترين سپاه آن زمان قرار گرفتند و هيچ امداد و كمكي از ناحية دولت در آستانة سقوط ايران به آنها نرسيد و حتي مردم ايالات ديگر ايران نيز توانايي ياري آنان را از دست داده بودند.

بعد از صدور فرمان عمليات قلع و قمع عشاير مغان از سوي رهبران عثماني، سرخاي خان ـ بيگلربيگي شيروان ـ با بيست هزار نفر به طرف دشت مغان روانه شد. حاكم و فرمانده سپاه عثماني مستقر در تبريز نيز با سپاهي مجهز از سمت ديگر به جنگ شاهسون‌ها آمد. حكمران ديار بكر از جانب ديگر با لشكري از تركان عثماني به طرف مغان حركت كرد.

شاهسون‌ها از چند طرف در محاصرة‌ تركان قرار گرفتند. سپاهيان عثماني  اعزامي از شيروان، تبريز و دياربكر و نواحي ديگر ابتدا در موضعي به نام انقوره (انگوت) اردوگاه ساختند و سپس با بررسي استعداد و وضعيت شاهسون‌ها و منطقة دشت مغان، عمليات كشتار و قتل عام عشاير را آغاز كردند.

شاهسون‌هاي در حال جنگ، و به همراه اوبه‌ها و زنان و فرزندان خويش از دامنه‌هاي كوه خروس‌لو سرازير شده، در مواضعي به نام‌هاي اوچ‌تپه و يدّي‌تپه در برابر سپاه عثماني ايستادگي كردند. اما با فشار سنگين سپاه عثماني در امتداد رودخانة بالهارود به طرف حوزة‌ نفوذ روس‌ها رانده شدند. آنها تصميم گرفتند كه با پشتيباني نيروي دريايي روس‌ها و با استفاده از قايق‌هاي آنها از راس عبور كرده، به طرف ساليان كه در تصرف روس بود، بروند. عده‌اي از آنها با تعدادي قايق روسي به آن طرف ساليان كه در تصرف روس بود، بروند. عده‌اي از آنها با تعدادي قايق روسي به آن طرف رودخانه رفتند و بقية شاهسون‌ها كه بيشتر زنان و مردان ناتوان و بچه‌هاي بي‌گناه آنان بودند، به دست تركان عثماني افتاده و به قول مورخ تاريخ امپراطوري عثماني، به ضرب شمشيرهاي تيز عثمانيان ريزريز شدند. در اين نبرد، اسرا و غنايم زيادي به دست سپاه عثماني افتاد. شاهسون‌ها بار ديگر هستي و دارايي خود را در راه دفاع از وطن و مذهب برحق شيعه و دوستي خاندان پيامبر از دست دادند. آن هم به وسيلة تركان عثماني كه دست كم از نظر نژادي، ادعاي قوم‌گرايي و قبيله‌گرايي داشتند.

در پايان جنگ، سه هزار خانوار از ايلات اينال‌لو و افشار كه از شاهسون‌ها جدا شده بودند، تسليم سپاه عثماني شده، مورد عفو آنان قرار گرفتند. همچنين عبدالرزاق ـ حكمران شورشي قره‌باغ ـ نيز از در اطاعت درآمده و تقصيرات او نيز بخشيده شد.(16)

 

 

پي‌نوشت‌ها: ـــــــــــــــــــــــــــــ

1. محمدابراهيم باستاني پاريزي. سياست و اقتصاد عصر صفوي. تهران، انتشارات صفي‌عليشاه، 1357 . چاپ دوم. ص 12.

2. والتر هينتس . تشكيل دولت ملي در ايران. ترجمه كيكاوس جهانداري. تهران، خوارزمي، 1362. چاپ سوم. صص 8 ـ‌1.

3. غلامحسين بيگدلي. تاريخ بيگدلي. تهران، انتشارات فتحي، 1372. ج 1 ـ 2 ، چاپ اول. ص 410.

4. والتر هينتس. تشكيل دولت ملي در ايران. ترجمه كيكاوس جهانداري . تهران، خوارزمي، 1362. چاپ سوم. ص 98.

5. شيرين بياني. تاريخ آل جلاير. تهران، دانشگاه تهران، 1345. ص 152.

6. عباس اقبال. تاريخ مغول. تهران، اميركبير، 1364. چاپ پنجم. ص 508.

7. فاروق سومر. نقش تركان آناطولي در تشكيل و توسعه دولت صفوي. ترجمة احسان اشراقي. تهران، گستره، 1371. چاپ اول. ص 17.

8. ميرزا سميعا. تذكه‌الملوك. به كوشش محمد دبيرسياقي. تهران، 1332. صص 74 ـ 75.

9. آدام الئاريوس. سفرنامه مسكو و ايران. ترجمه احمد بهبود. تهران، ابتكار، 1363. چاپ اول. صص 95 ـ 97.

10. رهربرن. نظام ايالات در دورة صفويه. ترجمه كيكاوس جهانداري. تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1349.

صص 2 ـ‌8.

11. جهت اطلاع بيشتر، رك: غلامحسين بيگدلي. تاريخ بيگدلي. تهران، انتشارات فتحي، 1372 . ج 1 ـ‌2، چاپ اول. صص 425 ـ 435 ؛ اشتن‌متز و جون بارك. شاه جنگ ايرانيان در چالدران و يونان. ترجمه ذبيح‌اله منصوري. تهران، اميركبير، 1355 . چاپ دوم. صص 406 ـ 455.

12. رك: عبدالرضا هوشنگ مهدوي. تاريخ روابط خارجي ايران. تهران، اميركبير، 1369 .ج 1، چاپ چهارم. صص 7 ـ 147 . (تلخيص . م)

13. رك: عبدالرضا هوشنگ مهدوي. تاريخ روابط خارجي ايران . تهران، اميركبير، 1369. ج 1، چاپ چهارم. صص 79 ـ 157؛ لارنس لاكهارت. انقراض سلسله صفوي. ترجمه مصطفي قلي عماد. تهران، مرواريد، 1364.

14. رك: هامر، پورگشتال. تاريخ امپراطوري عثماني. ترجمه ميرزا زكي علي آبادي. به اهتمام جمشيد كيافنر. تهران، انتشارات زرين، 1368 . ج 4، چاپ اول. صص 3115 ـ 3124 ؛ لارنس لاكهارت. انقراض سلسله صفويه. ترجمه مصطفي‌قلي عماد. تهران، مرواريد، 1364. چاپ دوم. صص 289 ـ 330 ؛ عبدالرضا هوشنگ مهدوي. تاريخ روابط خارجي ايران . تهران، اميركبير، 1369. ج 1، چاپ چهارم. صص 16 ـ 28 ، 42 ـ 80 و 102 ـ 162.

15. رك: محمدكاظم مروي. عالم‌آراي نادري. به تصحيح محمدامين رياحي. تهران، كتابفروشي زوار، 1364 . چاپ اول. صص 51 ـ 52.

16. رك: هامر پورگشتال. تاريخ امپراطوري عثماني. ترجمه ميرزازكي علي‌آبادي. به اهتمام جمشيد كيانفر. تهران، انتشارات زرين، 1368. ج 4، چاپ اول. صص 3136 ـ 3137.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمدعلی تبریزی  | 

 

 

نگاهی  به  جنايتهاي فرقه دمكرات در آذربايجان

با اينكه شصت و سه سال از قيام مردم قهرمان تبريز در 21 آذر ماه 1325 و نابودي گروه موسوم به « فرقه دمكرات آذربايجان » ميگذرد، هنوز روايتها و تحليلهاي گونهگوني دربارة‌ اين رويداد ميشود. در ادبيات سياسي شوروي سابق از غائلة فرقه به عنوان «نهضت آذربايجانياد ميشود. اما از نگاه واقعنگر و بيطرف ترديدي وجود ندارد كه اين فرقه توسط بيگانگان (شوروي) ساخته شده بود و موجوديت آن در راستاي تأمين منافع بيگانگان و لطمهزدن به تماميت ارضي ايران بود.

اگر چه پيش از نشر كتاب مهم جميل حسنلي/ نماینده پارلمان باکو (به روايت اسناد آرشيوهاي سازمان ك . گ . ب) برخاستگاه كمونيستي فرقه پيشهوري تاكيد ميشد؛ لكن اين مستندات از سوي برخي به مثابه « قلم دركف دشمن» قلمداد ميگرديد. خوشبختانه با انتشار آن كتاب كه حاصل يافتههاي مستند يك استاد دانشگاه باكو است، ديگر هيچ ترديدي در درستي اين وابستگي قابل قبول نيست. با وجود اين ، عدهاي با انجام مصاحبههايي ساختگي به نام جميل حسنلي، در صدد شبهه افكني دربارة صحت اسناد نويافته برميآيند . (رهك به فصلنامة‌ فرهنگي و اجتماعي گفتگو ـ شمارة 44)

در هر حال اينك فرصت مغتنمي است از زاوية اسناد، مروري بر اقدامات تخريبي و جنايات اين تشكيلات وابسته داشته باشيم. اصولاً اين اقدامات در سه حوزة زماني ذيل قابل بررسي است:

الفحضور نيروهاي اشغالگر ارتش سرخ در ايران

بدوران حكومت يكساله فرقة‌ دمكرات

جايام فروپاشي فرقه و فرار رهبران غائله به شوروي

اينك به اختصار بر هر كدام از اين حوزههاي زماني كه رويكرد ويژهاي از حيث اقدامات تخريبي « نظامي ـ فرهنگي» دارد، تأمل ميكنيم.

الفحضور نيروهاي اشغالگر ارتش سرخ در ايران

يكي از مهمترين مباحثي كه پيرامون مسئله فرقة دمكرات مطرح است و علي رغم اهميت تاكنون به طور جدي در تحليل آن مقالهاي نوشته نشده ، اين است كه بدانيم، فرقه دمكرات درست زماني كه چهار سال از حضور نيروهاي ارتش سرخ شوروي در ايران ميگذشت، بر سر كار آمد. پاسخگويي به اين سؤال ضروري است كه آيا حضور ارتش سرخ شوروي درايران زمينهسازي براي تشكيل حكومتهايي دست نشانده نبود؟! آيا شوروي نميخواست با تجزيه ايران به چندين ايالت به نوعي از دست اين همسايه قدرتمند خود آسوده خاطر باشد؟! و به آرزوي ديرينهاش در اشغال بخشي ديگر از سرزمين زرخيز ايران نايل گردد؟

براساس اسناد و مطالعات انجام يافته، ورود نيروهاي ارتش سرخ به ايران با كشتار وحشتناك مردم مظلوم نواحي مرزي كشورمان همراه بود. صدها تن از مرزنشينان بخصوص در بيلهسوار و گرمي و جلفا به دست نيروهاي متجاوز شوروي به شهادت رسيدند. به نوشته جميل حسنلي شخصي به نام علي اف كه همراه ارتش سرخ به خاك ايران وارد شده بود، در نامهاي به ميرجعفر باقر اف (صدر حزب كمونيست باكو كه با اعتراف به كشتار هزاران تن اعدام شد) از « دزدي و غارت خانههاي مردم توسط نيروهاي شوروي، خبر ميدهند. وي به صراحت اعتراف ميكند كه اين نيروها حتي از تصاحب خودروهاي اشخاص متمول نيز دريغ نكردند!

نيز مطابق فرازي از كتاب « ما و بيگانگان » كه توسط معاون پيشهوري ، دكتر جهانشاهلو نوشته شده ، صدها هزار رأس گاو و گوسفند اهالي آذربايجان توسط عوامل ارتش سرخ به شوروي فرستاده ميشد. وي « غارت اموال مردم توسط نيروهاي ارتش سرخ » را از اقدامات معمول آنها ارزيابي كرده است.

كشتار خونين مردم بيدفاع با ورود نيروهاي ارتش سرخ در حالي انجام ميشد ، كه دولت ايران از روي ناتواني و ضعف در مقابل ابر قدرت شوروي، فرمان ترك مخاصمه و عدم دفاع در برابر اشغالگران را صادر كرده بود. با اين حال عدهاي از وطن پرستان علي رغم «فرمان ترك مقاومت»، در همين تبريز به مقابله با متجاوزان برخاستند. آنها اگر چه به شهادت رسيدند، لكن مزار ايشان در گورستان « قم تپه » اين شهر، نمادي از ميهن پرستي و جوانمردي است.

نيروهاي شوروي به همراه تعدادي از مزدوران داخلي خود در ايران (اعضاي حزب توده در آذربايجان) كه بعدها از اعضاي فرقه دمكرات شدند، در عملياتهايي مشترك ، پادگانها و پاسگاهها و كلانتريها را تصرف كردند و بسياري از سربازان ميهن پرست را به گلوله بستند. در شهر سراب عده زيادي از سربازان ژاندارمري به شهادت رسيدند.

عوامل جنايتكار فرقه با همكاري تروريستهاي اعزامي از باكو، و در ساية حضور اشغالگرانة ارتش سرخ، به پادگانها و پاسگاهها و مراكز نظامي و انتظامي در شهرهاي مختلف از جمله اردبيل، آستارا، سراب ، مشكين شهر، اروميه و ... حمله بردند . در جريان اين حملات صدها تن از فرزندان قهرمان كشورمان به شهادت رسيدند.

عوامل فرقه براي ايجاد رعب و وحشت بين نيروهاي مسلح و مردم، پس از كشتار نظاميان در اردبيل، قسمت بالاي جسد آنها را در خاك كرده و پاهايشان را بيرون گذاشتند. در برخي موارد جسد نظاميان را آتش زدند. اينگونه جنايات را در شهرها و مناطق مختلف آذربايجان مرتكب شدند تا بتوانند هر صداي مخالفي را با حمايت اشغالگران ارتش سرخ خاموش كنند...

بدوران حكومت يكساله فرقه دمكرات

چشمگيرترين اقدامات تخريبي فرقه دمكرات در دوران حكومت يكسالة اين گروه ديده شد. به نوشتة ‌حسنلي ، در طليعة اعلام موجوديت رسمي فرقه دمكرات (12 شهريور 1324) با ورود 80 نفر مأمور آموزش ديدة شوروي به تبريز، برخي از مخالفان فرقه به قتل رسيدند و ترور شدند.

براساس اين اسناد، مير جعفر باقراف از استالين خواست به منظور تسريع در پيشبرد اهداف متعالي خلق!! هواداران فرقه عليه هموطنان خود مسلح شوند. اين سلاحها از طريق مرز جلفا (شوروي) به تبريز رسيد. حسنلي در كتاب خود نام چندين تن از مردم آذربايجان را به عنوان نخستين قربانيان نيل به آن اهداف متعالي! ذكر ميكند... شيخ محمد حسن رفيعيان ـ روحاني ميهن پرست مرندي ـ از شهيدان والا مقامي است كه در مقابله با اعلام موجوديت فرقه به شهادت رسيد...

در 16 مهر ماه 1324 (هشتم اكتبر 1945) كميتة مركزي حزب كمونيست شوروي دربارة تشديد عمليات نظامي در آذربايجان (ايران ) قراري صادر كرد. براساس اين قرار، شوراي كميسارياي اتحاد شوروي بر باقراف اجازه ميداد جهت از ميان برداشتن كساني كه عليه جنبش فرقه دمكرات اقدام ميكنند، دست به اسلحه برد.(سيستم ترور براي قتل مخالفان برجستة شوروي و رهبران فكري جامعه فعال شود.)

در 29 مهر ماه 1324 باقراف طي نامهاي ديگر به استالين چنين گزارش ميدهند: «... براي از ميان برداشتن اشخاص و تشكيلاتي كه مانع توسعه جنبش جدايي خواهانه آذربايجان ميشوند (دقت كنيد!) ، 21 نفر از مأموران [تروريستهاي] با تجربه انتخاب شدند... اين رفقا از اهالي محل، دستههاي مسلح پارتيزاني تشكيل خواهند داد و ماهانه 100 هزار ريال حقوق دريافت خواهند كرد...»

در اين ميان يكي از اقدامات مكارانه پيشهوري براي تحكيم پايههاي حكومت، تقاضاي صدور فتوا از سوي علما مبني بر ضرورت مبارزه با نيروهاي ارتش ايران بود. روحانيان با روشن بيني او را طرد كردند. آنها افزون بر اينكه با پيشهوري همگام نشدند، در اعتراض به اقدامات ضد مذهبي فرقه دمكرات، مجبور به مهاجرت از آذربايجان و اقامت در تهران و قم شدند. اصولاً يكي از شاخصترين جنايات فرقه دمكرات، همين «مهاجرت علما از آذربايجان» بود. جالب اينكه سران فرقه از انتشار مقالات و آثار ديني عالمان آذربايجان نيز جلوگيري ميكرد. برجستهترين اين ضايعه فرهنگي، جلوگيري از انتشار مقالات و يادداشتهاي عالم برجسته ديني ، مرحوم سيد حسن آقا الهي طباطبايي ـ برادر علامه ـ است ؛ كه اينك دوستدارانش درميان بارقههاي «قحطي آثار استاد» تشنه كامانند. (در اين باره بنگريد به سخنان فرزند آيت الله الهي ـ ميثاق ـ شماره 209 ـ مقالة شاهد پردهنشين)

از ديگر جنايات و لطمات فرهنگي دمكرات، انهدام ميراث مكتوب ايرانيان است. اين تشكيلات در راستاي از بين بردن نشانههاي هويت ايراني مردم در آذربايجان، در اقدامي سبعانه ، بسياري از نسخههاي با ارزش و كتابهاي خطي را بدين بهانه كه به زبان فارسي نوشته شدهاند، در ميان آتش سوزاندند. اين رويداد زشت و تلخ كه در شانزدهم دي ماه 1324 بوقوع پيوست، در راستاي انهدام كتابهاي درسي دانشآموزان بود. برادر عارف كبير سيد علي آقا قاضي (ره) دراين باره روايتي جالب دارد:

«... اين گروه كمونيستها كه ياران شياطين بودند، به جستجوي منازل پرداختند و هر چه از كتب چاپي و خطي به دستشان ميرسيد آوردند و در بزرگترين ميدان شهر آتش زدند... دشمنان و كمونيستها افراد صاحب جاه و علم و فضيلت را هدف قرار داده بودند...» (براي مشاهده متن كامل اين روايت بنگريد به : آيت الحق ـ سيد محمد حسن قاضي ـ ص 427 و ميثاق ـ شماره 201 ـ مقالة جشن كتاب سوزان فرقه دمكرات در تبريز)

جفروپاشي فرقه دمكرات و فرار رهبران غائله به شوروي

در پي برهم خوردن معادلات سياسي با توجه به شرايط بين المللي آن زمان و مقابلة مردم آذربايجان با بيگانه گرايان، استالين از تصميم خود در حمايت از تجزية ايران عقب نشست. از يك سو شرايط ايران و جهان استالين را مجبور ميكرد كه نيروهايش را از ايران خارج كند و از سوي ديگر، هدف استالين تأمين منافع مسكو در ايران بود و قوام با رندي او را تطميع ساخته بود.

با توافقات حاصله ميان قوام و استالين، پيشهوري نامهاي از استالين دريافت ميدارد كه بر اساس آن دستور يافته بود ، ادامة‌ حيات فرقه دمكرات در آذربايجان را متوقف كند چرا كه «ديگر به مصلحت خلق آذربايجان »!! نيست.

بلافاصله مير جعفر باقراف هم تلگرافي دريافت ميدارد وموظف ميشود تجهيزات نظامي و ماشين آلات فرقه را سريعاً به وزارت داخله شوروي منتقل نمايد.

فرقه چيها كه از تصميم استالين از يك سو و حركت ارتش ملي از تهران به سمت آذربايجان از سوي ديگر مطلع شده بودند، درعرض روزهاي فروپاشي فرقه، تمام توان خود را در قتل و غارت به كار بردند. جنايات فرقه بخصوص عدهاي از عوامل آن كه به «مهاجرها» (عواملي كه از باكو و شوروي آمده بودند.) مشهور بودند. آنچنان گسترده شد كه كاسة صبر مردم تبريز تمام شد و منجر به قيام گسترده اهالي در 21 آذر 1325 شد كه تومار عمر فرقه را درنورديد.

انور خامه اي از بنيادگذاران حزب توده كه از نزديك درجريان فرقه دمكرات و تشكيلات آن بود روايات جالبي از دوران فروپاشي فرقه دمكرات دارد. او ميگويد در آن روزها تبريز وضعيت يك شهر جنگ زده را داشت. هواداران فرقه هر چه را در جلو چشمهايشان ميديدند، غارت ميكردند. تعداد كشته شدگاني كه در راه حراست از ناموس و مال خويش در مقابل فرقهچيها تعظيم نكردند، تاكنون مشخص نشده است.

در اين گيرودار غلام يحيي دانشيان ( جنایتکار و جاسوس معروف شوروی ) كه در بين خود هواداران فرقه نيز از محبوبيت برخوردار نبود، به انتقال ذخاير نقدي مردم آذربايجان و هزاران رأس گاو و گوسفند به بادكوبه مشغول بود. سازمان جاسوسي فرقه دمكرات (آختاريش) بسيار فعال بود.

خوفي كه در اثر جنايات سران فرقه بر جان و دل هوادارانشان نشسته بود؛ به حدي بود كه ماهها پس از ختم غائله نيز آنها از دست سران دمكرات در امان نبودند. خاطرات فريدون پيشوا پور از افسران وابسته به حزب توده در خصوص جنايات سران فرقه در آن سوي مرز شنيدني است:

«... شنيدن سرگذشت عده زيادي از افراد و اعضاي قواي مسلح فرقه دمكرات آذربايجان هيجان آور و وحشتناك بود. آنها بعد از پي بردن به ماجراي نابودي پيشه وري، براي حفظ جان خود و خانوادةشان مهر سكوت بر لب زده بودند و هرگز نام ايران را بر زبان نميآوردند... اما هزاران نفر از اعضاي فرقه دمكرات آذربايجان ايران بعد از مهاجرت به شوروي و فرار از ايران ، به دليل فقدان مسكن، عدم تغذيه كافي و قطع رابطه با خويشان زمزمه بازگشت به ايران سرداده بودند... اما همه افرادي كه با خوش باوري قدم در خودرويهايي كه ظاهراً به سمت ايران در حركت بود، گذاشتند، از سرنوشتشان اثري پديد نيامد...»

آري ظهور و افول فرقه دمكرات با كشتارهاي خونين همراه بود و اين جنگ و جدالها حتي در آن سوي مرز هم ـ در قالب سايههاي ترس و مرگ... تداوم داشت. فروپاشي فرقه دمكرات هم تبعات خونینی ، از جمله ترور دهها تن از فرزندان ميهن پرست آذربايجان و نيز هلاكت دهها تن از عوامل بيگانگان را به همراه داشت. و البته صدها تن از فرقه چی ها که به شوروی گریختند و نیز صدها تن که توسط سران فرقه به شوروی برده شدند ُ زندگی سرشار از تلخی و سیاهی خود را در آنسوس مرز ادامه دادند . کسانی که دهان به اعتراض گشودند توسط سران باکو به سیبری فرستاده شدند و کسانی که سکوت کردند مجبور به جاسوسی و خبرچینی شدند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمدعلی تبریزی  | 

 

گوشه‏اي از جنايات فرقة دمكرات

شوروي  در آذربايجان

به روايت فرمانده لشكر تبريز در سال 1324

 

پس از وقوع جنگ جهاني دوم ، اشغالگران انگليسي و آمريكايي از جنوب ، و نيروهاي شوروي از شمال به خاك ايران تجاوز كردند . ارتش متجاوز شوروي  بخش وسيعي از ميهن ما از جمله آذربايجان را به اشغال خود درآورد . نيروهاي شوروي كه هنگام ورود به ايران ، در مناطق مرزي با مقاومتهاي پراكنده اما خودجوش مردمي آذربايجاني‏هاي غيرتمند مواجه شدند ، با قساوت تمام مردم را به خاك و خون كشيدند. در مناطق مرزي از جمله در جلفا ، بيله سوار و ... صدها تن از مردم به شهادت رسيدند . عليرغم اينكه فرمان « ترك مقاومت » از سوي رضا شاه صادر شده بود ، عده‏اي از سربازان در « پل منجم » تبريز به مقابله با نيروهاي متجاوز پرداختند و به شهادت رسيدند كه هنوز مزار عده‏اي از آنها در تبريز باقي است .

بهانه تجاوز نيروهاي بيگانه به خاك ايران ، پيشگيري از نفوذ آلمان بود . سران اشغالگران ( روزولت ، چرچيل و استالين ) با دولت ايران به توافق رسيدند كه شش ماه پس از پايان جنگ جهاني دوم ، نيروهاي خود را از خاك ايران خارج كنند . حكومت مسكو كه طي جنگهاي متعدد با ايران در قرون گذشته ، سرزمين‏هاي قفقازي ايران را اشغال و ضمية خاك خود كرده بود ، در تداوم سياست توسعه‏طلبانه خود ، مصمم شد كه آذربايجان را نيز از خاك ايران جدا كند و بدين منظور ، در آستانة ‌پايان جنگ جهاني ، طرح شومي را براي نيل به اين هدف به اجرا نهاد . طبق دستور استالين ، برنامه همه جانبه‏اي ( فرهنگي ، نظامي و اقتصادي ) براي تجزية آذربايجان تهيه شد و براي اجراي اين برنامه ، هزاران تن از اعضاي حزب كمونيست جمهوري سوسياليستي آذربايجان شوروي ( ايران شمالي ) و نيروهاي امنيتي وارد آذربايجان ايران شدند . با حضور نيروهاي اشغالگر شوروي در خاك ايران ، حزب كمونيستي توده نيز به عنوان مجري بخشي از سياستهاي شوروي فعاليت گسترده‏اي را در سراسر ايران سامان داده و هزاران تن را به عضويت خود درآورد بود . شعبة ايالتي حزب توده در آذربايجان  نيز در راستاي تأمين منافع شوروي فعال بود . در سال 1324 ، صدها تن از تروريست‏هاي قفقازي از جمله جنايتكار معروف غلام يحيي در ساية حمايت ارتش شوروي ، اقدامات تروريستي خود را در شهرهاي مختلف آذربايجان آغاز كرده و به مسلح كردن اعضاي حزب توده و افراد ساده و دهقانان ستم ديده‏اي كه فريب تبليغات كمونيست‏ها را خورده بودند پرداختند . تروريست‏هاي قفقازي ، اعضاي شعبة‌ ايالتي حزب توده و فريب خوردگان ، تحت پوشش تشكلي به نام « فرقة دمكرات آذربايجان » گردهم آمده و اقدامات خشونت‏بار و تجزيه طلبانة خود را براي اجراي دستور استالين و تجزية ايران آغاز كردند . آنها در كشتار مردم آذربايجان بخصوص سربازان وافسران در پاسگاهها و پادگانهاي آذربايجان آزادي عمل داشتند . زيرا هزاران تن از نيروهاي ارتش شوروي با پيشرفته‏ترين سلاحها از جمله تانك‏ها وديگر ادوات لازم ، در تمام نقاط آذربايجان مستقر شده و پادگانها و پاسگاههاي سربازان ايران را درمحاصره گرفته بودند ، وضعيت به گونه‏اي بود كه حتي فرمانده لشكر تبريز بدون اجازه نيروهاي شوروي ، حق خروج از پادگان را نداشت ، در چنين وضعيتي فرقة دمكرات به قلع و قمع فرزندان آذربايجان در پاسگاهها و پادگانها پرداخت ، گوشه‏اي از جنايت‏هاي فرقة دمكرات در خاطرات « سرتيپ علي اكبر درخشاني » آمده است . درخشاني در سال 1324  فرمانده لشكر تبريز بود كه پس از اشغال تبريز توسط فرقة دمكرات در آذر ماه 1324 ، به  عدم مقاومت در قبال متجاسرين متهم و پس از ترك تبريز و ورود به تهران در دادگاه نظامي محاكمه شد. اما درخشاني در خاطرات خود دلايل متعددي را داير بر عدم امكان جنگ با عوامل شوروي آورده است . عدم دستور صريح از سوي مقامات مافوق داير بر جنگ با عوامل فرقه دمكرات ، و عدم امكان هرگونه جنگ با متجاسرين به علت دخالت ارتش شوروي و نيز لزوم حفظ جان نيروهاي مستقر در پادگان تبريز اصلي‏ترين دلايل وي مي‏باشد ؛ سرتيپ درخشاني ، همزمان با حوادث انقلاب اسلامي نيز از سوي سازمان اطلاعات و امنيت كشور ( ساواك ) به اتهام جاسوسي براي شوروي در سال 1356 دستگير شد . وي كه حدود هشتاد سال داشت ، حين بازجويي جان سپرد . اما خاطرات وي در سال 1373 در آمريكا از سوي خانواده‏اش منتشر گرديد ، اخيراً بخشي از خاطرات وي ، تحت عنوان طولاني « 21 آذر 1324 ، تشكيل فرقه دموكرات آذربايجان ونقش سيد جعفر پيشه وري در آن » توسط « انتشارات شيرين » منتشر شده است . در اين كتاب گوشه‏اي از جنايت‏هاي فرقة دمكرات در آذربايجان از زبان سرتيپ درخشاني نقل شده است :

پست‏هاي ارتش سرخ در اطراف ما ( پادگان تبريز ) گمارده شده بود . بيم آن مي‏رفت كه در صورت حملة فداييان به ما و تيراندازي ما به طرف آنها ، نفرات ارتش سرخ مورد اصابت گلولة ما قرار گيرند . من موضوع را به فرماندة سپاه ارتش سرخ پيغام دادم و تقاضاي دور كردن پست‏هاي ارتش سرخ را نمودم . فرمانده سپاه شوروي ، در پاسخ پيغام من ، اظهار داشت : بر شماست كه مراقب باشيد چنين اتفاقي نيفتد . زيرا اگر يك نفر از سربازان ما كشته يا زخمي شود ، من با تانك‏هاي هفتاد تني خود ، شهر تبريز را خواهم كوبيد .

لشكر آذربايجان تنها با پيشه‏وري و يارانش طرف نيست ، افسران پادگان تبريز هم به خوبي مي‏دانستند كه طرف ما ارتش زورمند و سرمست و مغرور از بادة فتح برلن و فاتح جنگ جهاني دوم مي‏باشد . پادگان و افسران ، در محوطة سربازخانه ، و خانواده‏هاي افسران ، در نقاط و محلات تبريز پراكنده بودند .

[ وضعيت تبريز بسيار آشفته بود ، پيش از آنكه فرقة دمكرات پيدا گردد ، ناگهان ] يك بازي سياسي جديدي به نام جبهة آزادي ، به دست شبستري ، متنفذ محلي تأسيس مي‏شود و جانشين حزب توده مي‏گردد و پس از مدت كمي كه گروهي مردم را به تهديد و تطميع به آن جبهه جلب مي‏كنند ، در نتيجة مكاتبة شبستري با پيشه‏وري ( در پروندة ديگري ، شبستري صراحتاً اين موضوع را اقرار كرده ) كه بر اثر اعمال گذشتة خود ، بعد از جنگ بين‏المللي گذشته در گيلان ، سال‏ها در زندان به سر مي‏برد ، و پس از وقايع شهريور 20 ، در اثر قانون عفو عمومي ، از زندان خارج شده بود ، به آذربايجان مي‏رود . چون در دورة چهاردهم قانون‏گذاري ، با حقه‏بازي و پشت هم‏اندازي و كمك همين شبستري و حمايت اجانب نمايندة ‌مجلس شوراي ملي شده بود و او را به مجلس راه نداده و اعتبار نامه‏اش را رد كرده بودند ، داغ دلي از حكومت مركزي داشت ، از موقعيت استفاده كرده ، وارد جبهة آزادي شده و آن را به فرقة دموكرات آذربايجان تبديل كرد و خود نيز رهبر آن شد و شبستري را كه مردي احمق و به سفها بيشتر شبيه است ، تحت نفوذ خود قرار داد.

اين حزب ، با قيافة مخوف و با يك روح جابر و هرج و مرج طلب ، روز به روز توسعه يافت و افراد آن مسلح شدند . نيروي ارتش سرخ كه تا آن زمان از آذربايجان خارج نشده بود ، به هوس مطامع ديرينة خود در ايران  و به خيال اينكه با دست اين فرقة ماجراجو ، خواهد توانست حكومتي دست نشانده در آذربايجان ايران ، [ به عنوان ] شعبة آذربايجان قفقاز تأسيس كند و وسيلة تهديد حكومت مركزي ايران قرار دهد ، در مقام تقويت اين اشخاص برآمد .

دولت مركزي هم دچار كشمكش‏هاي سياسي و اختلاف بي‏شماري بود كه وقت حكومت مركزي و مجلس شوراي ملي ، صرف زد و خورد با وقايع و حوادث ناگوار بعد از جنگ مي‏شد و متجاسرين بر نفوذ خود مي‏افزودند .

پيشه‏وري و يارانش ، زير لواي آنهايي كه سنگ را بسته و سگ را رها كرده بودند ، با كمال آزادي و فراغت خاطر ، دست به كار زده ، فرقة دمكرات متشكل و حزب تودة آذربايجان منحل شد . گروهي هم به نام فدايي از سوي فرقه مسلح شدند . رفقا [ شوروي‏ها ] هم با كمال سخاوت و سهولت ، به مسلح كردن روستاييان ستمديده و فريب خورده سراسر آذربايجان پرداختند . بدين طريق كه كاميون‏هاي پر از اسلحه ، از قبيل مسلسل دستي و تفنگ و نارنجك و طپانچه و مهمات بسيار ، وارد روستاها شده و پس از تخلية بار خود ، پي كار خود مي‏رفتند .

ما كه ناظر اين صحنه‏هاي جانگداز بوديم ، چاره‏اي جز گزارش نمودن جريانات به مركز به طور روزانه نداشتيم كه ناگهان دستوري از ستاد ارتش براي حل اين مشكل تاريخي رسيد كه اگر روي سنگ مي‏گذاشتيد ، آب مي‏شد و مرا كه در آن موقع گرفتار مسؤوليتي بس بزرگ بودم ، به بهت و حيرت فرو برد . دستور مقام رياست كل ستاد ارتش ، خيلي ساده و مختصر و مفيد ، اما مسخره و خنده‏دار بود : پيشه‏وري و يارانش را دستگير و كت بسته به تهران اعزام داريد . براي آنكه به اين دستور مسخره ، اعتبار بيشتري داده باشد ، يك « حسب‏الامر مطاع مبارك ملوكانه » هم جلو آن گذارده بود .

روزي از روزها ، مستر يانگ ، وابستة ‌مطبوعاتي سفارت آمريكا ، كه براي سنجش اوضاع آذربايجان به تبريز آمده بود ، در دفتر كار من ، مرا ملاقات و در ضمن صحبت اظهار داشت ؛ آيا اين صحت دارد كه روس‏ها مانع انجام وظيفة لشكر آذربايجان مي‏شوند ؟ من به سرهنگ ورهرام رييس ستاد لشكر كه آنجا ايستاده بود ، دستور دادم در معيت ديپلمات آمريكايي ، به سربازخانه رفته ، او را خارج سربازخانه متوقف و خودش داخل سربازخانه شده ، يك كاميون سرباز از داخل سربازخانه به خارج حركت دهد . آنها رفتند و كمي بعد مراجعت نمودند . مستر يانگ اظهار داشت كه من با اين چشمان خود ديدم كه كاميون سربازخانة شما را پست شوروي‏ها كه روبروي سربازخانه مستقر شده به سربازخانه برگرداند . به مستر يانگ گفتم ؛ پس شما كه به تهران رفتيد ، به سر لشكر ارفع جريان را بگوييد تا بفهمد پيشه‏وري گرفتن و كف بسته به تهران اعزام داشتن ، با حرف عملي نيست .

[ ت . كايلر يانگ ، كه بعدها از ايران شناسان معروف آمريكايي شد و به رياست قسمت شرق‏شناسي دانشگاه پرينستون رسيد ، از اين سفر گزارشي تهيه كرد كه براي هيأت آمريكايي در كنفرانس وزراي خارجه مسكو ارسال شد . بنا به نوشتة نصرالله سيف‏پور فاطمي ، در كتاب « ديپلماسي نفت » ( به زبان انگليسي ، چاپ نيويورك ، ص 269 و 270 ) كايلر يانگ ، به عنوان شاهد عيني ، گزارش داده است كه براي تيمسار درخشاني ، تقويت نيروهاي نظامي پراكنده در سراسر آذربايجان غير ممكن بود ؛ زيرا فرستادن حتي يك ژاندارم ، به تصويب مقامات شوروي احتياج داشت و بررسي هر تقاضا ، مدت زيادي طول مي‏كشيد . براي ده روز مقامات شوروي اجازة خروج حتي يك سرباز يا ژاندارم را به خارج تبريز ندادند . در همين زمان ، مقامات شوروي در تبريز ، مانع حفاظت شهرباني از زندان‏ها و خيابان‏ها شدند ، در حالي كه به دمكرات‏ها اجازه دادند گروهي را مسلح و آنها را تحريك نمايند . سيف پور فاطمي مي‏نويسد (ص 270 ) پس از آنكه دمكرات‏ها اكثر شهرها را تسخير و بيشتر نيروهاي انتظامي را خلع سلاح  نمودند ، مقامات شوروي به تيمسار درخشاني گفتند كه مي‏تواند معدودي سرباز را به شهرهاي اطراف بفرستد . اين در حالي بود كه نجات شهرهاي ديگر ، غيرممكن بوده و تنها به تضعيف پادگان تبريز مي‏انجاميد و به دمكرات‏ها اجازه مي‏داد تبريز را  بدون كمك ارتش سرخ ، قبضه كنند . سيف پور فاطمي ، ادامه مي‏دهد كه درخشاني متوجه اين منظور روس‏ها شد و اجازه نداد كه آنها او را به بازي بگيرند و نيروهاي خود را در پادگان نگاه داشت .]

پيشه‏وري زير چتر حمايت نيروهاي بيگانه ، بر خر مراد سوار و با كمال آزادي در سراسر آذربايجان به تاخت و تاز مي‏پرداخت و ما همچنان ، زنداني و تماشاگر حوادث بوديم .

دمكرات‏ها اولين حملة‌ مسلحانة‌ خود را به پادگان سراب وارد آوردند و آن پادگان به علت كثرت مهاجمين ، به زودي سقوط كرد . نفرات پادگان را  به خانه‏هاي خود مرخص و افسران را در نهايت شقاوت و برخلاف تمام موازين ، تيرباران نمودند و جگر ما را كه نمي‏توانستيم دست از پا خطا كنيم ، سوزاندند . اين اقدام ناجوانمردانه ، مركز‏نشينان را تازه از خواب بيدار كرد و ستوني از عده‏اي مجهز و مرتب ، به قصد كمك از تهران به تبريز اعزام داشتند . اما اين ستون كه با مذاكرات قبلي با سفارت شوروي و جلب موافقت وابستة نظامي آن سفارت و گرفتن جواز عبور از تهران حركت كرده بود ، در شريف‏آباد قزوين ، با اشارة ‌يكي از سربازان شوروي ، در زير ريزش شديد برف متوقف شد و پس از چند روز مذاكرة مركزيان با مقامات شوروي ، به سوي تهران برگشت و به سربازخانه‏هاي خود براي استراحت وارد شدند .اين حادثه ، كه پيشه‏وري و يارانش را قوت بخشيد ، موجب شد كه حملة‌ سراب را در مشكين شهر و اهر و مياندواب تكرار كرده و به همان قرار سربازها را مرخص و افسران را تيرباران كردند ، در مشكين شهر ، دو نفر از افسران تيرباران شده را در كنار جاده مدفون و پاهاي آنان را از خاك بيرون گذارده بودند . انگشت جنازه يك سروان را براي به دست آوردن انگشتري او بريده بودند . در اين ميان دستگاه پيشه وري ،  ارتباط ما را با تهران ،  با بريدن سيم‏هاي تلگراف و تلفن قطع نمود و وسيلة ارتباط ما با تهران ، منحصر شد به يك دستگاه بي‏سيم كوچك پايي بياباني و فرسوده كه مدتي در ارتش آمريكا كار كرده بود كه آن هم به واسطة نرسيدن  لامپ تقاضايي ما از مركز ، به سختي و با اشكال كار مي‏كرد.

اكنون ارتش سرخ هم ما را ( پادگان تبريز ) در محاصره گرفته بود كه مبادا دست از پا خطا كنيم . روز 19 آذر ماه 1324 ، باخبر شديم كه به اصطلاح فداييان ، از محل‏هاي خود حركت نموده‏اند . صبح روز بيستم ، آنها در حوالي شهر ديده شدند .

پست‏هاي ارتش سرخ در اطراف ما گمارده شده بودند . بيم آن مي‏رفت كه در صورت حملة فداييان به ما و تيراندازي ما به طرف آنها ، نفرات ارتش سرخ مورد اصابت گلولة ما قرار گيرند . من موضوع را به فرماندة سپاه ارتش سرخ پيغام نمودم و تقاضاي دور كردن پست‏هاي ارتش سرخ را نمودم . فرماندة سپاه شوروي ، در پاسخ پيغام من اظهار داشت : بر شماست كه مراقب باشيد چنين اتفاقي نيفتد . زيرا اگر يك نفر از سربازان ما كشته يا زخمي شود ، من با تانك‏هاي هفتاد تني خود ، شهر تبريز را خواهم كوبيد.

در 24 آبان ماه 1324 ، اولين اقدام به تقسيم اسلحه در شهرستان مراغه و شروع حملة مسلحانه به ژاندارم‏ها ، چنانچه پيش‏بيني شده بود ، در عجب‏شير به ظهور پيوست .

به محض شروع اين عمليات ، مقامات شوروي از خروج ژاندارم‏ها از مراكز واحدهاي خود براي كمك رساندن به پاسگاه‏ها كه يكي بعد از ديگري مورد حمله واقع مي‏شدند ، ممانعت كردند و در نتيجة سلب آزادي عمل واحدهاي نظامي و ژاندارمري ، دموكرات‏ها با آزادي كامل عمليات خود را ادامه و همه روزه با اخذ اسلحه ( تفنگ -  نارنجك  -  مسلسل سبك كوتاه كه تاكنون در ارتش به قسمت‏ها داده نشده ) ‌از مقامات بيگانه تقويت مي‏شدند ، به تدريج پادگان‏هاي كوچك نظامي و ژاندارمري را از بين برده و به مراكز اصلي واحدهاي بزرگ نظامي ( تبريز  -  اردبيل  -  رضاييه ) متوجه گرديدند.

پادگان مشكين شهر را با اينكه دولت موافقت كرده بود كه خونريزي نشود و اين مسأله را به يك ترتيبي اصلاح بكند ، نفرات پادگان حاضر به تسليم مي‏شوند ، و فرقه‏اي‏ها به قرآن قسم مي‏خورند كه در صورت تسليم پادگان كسي را نخواهند كشت ، با اين وجود ، پس از تسليم پادگان ، فرقه‏اي‏ها ، نظاميان را مرخص مي‏كنند ، پنج نفر افسر را مي‏كشند!!!

در تبريز ، يك لشكر پادگان وجود داشته و با بودن يك لشكر ، اشخاص وطن‏پرست در كوچه‏هاي تبريز ترور مي‏شدند . ادارات دولتي ، يكي پس از ديگري ، به تصرف متجاسرين در مي‏آمد و بالاخره ، با آن سهل و سادگي ، حتي خود لشكر را هم خلع سلاح كردند . پيش از سقوط پادگان تبريز ، من براي جلوگيري از خونريزي به ساختمان استانداري رفتم تا در حضور نيروهاي ارتش سرخ با فرقه‏اي‏ها گفتگو كنم .

مذاكرات روي همين زمينه جريان داشت . بالاخره ، پيشه‏وري اظهار داشت كه بيش از اين ، براي ادامة ‌مذاكره حاضر نيست و اتمام حجت نمود كه فقط تا ساعت دو بعد از ظهر  مي‏تواند تأمل كند . يا جنگ و يا همكاري .

در تمام طول راه ( خيابانهاي تبريز ) ، نفرات مسلح بسياري دسته دسته ايستاده بودند و عابرين را شديداً بازرسي مي‏كردند . وسايل نقليه به هيچ‏وجه در شهر ديده نمي‏شدند .

در تاريخ 25/8/1324 ، ستاد ارتش به فرمانده لشكر 3 ، اطلاع داد ؛ طبق اطلاعات تلگرافي كه از مراغه رسيده ، پاسگاه ژاندارمري عجب‏شير از طرف عناصر مسلح محاصره و زد و خورد ادامه دارد و همچنين طبق اطلاع تلگرافي كه از سراب و اهر و ساير نقاط آذربايجان به تلگرافخانه رسيده ، در تمام نقاط ، دموكرات‏ها مشغول خلع سلاح پادگان‏هاي مملو از سرباز و ژاندارم و پاسبان‏ها هستند . ضمناً طبق اطلاع دو روز قبل ، سيم تلگرافي بين ميانه و تبريز قطع ، و تا دو فرسخي شمال ميانه ، عدة پنجاه نفري مسلح دموكرات با وضعيت تهديد‏آميزي مشغول بازپرسي عابرين و خلع سلاح افسران و افراد عابر هستند و قصد تهاجم به ميانه را دارند .

روز 28/8/1324 ، لشكر 3 مجدداً گزارش مي‏دهد كه پادگان سراب و ژاندارمري آنجا خلع سلاح و افسران را به نقطة‌ نامعلومي برده‏اند . در ميانه ، ژاندارمري خلع سلاح ، يك افسر و چند نفر كشته شده ، بقيه خلع سلاح ، رييس شهرباني زنداني ، شهر در دست متجاسرين ، در عجب‏شير و بناب و نمين ، واحدهاي ژاندارمري خلع سلاح ، در اطراف اهر مجدداً اسلحه تقسيم مي‏شود ، مراغه و اهر در معرض تهديد ، حفظ ارتباط با اردبيل و مياندوآب قطع ، رضاييه در حال آرامش و طبق اطلاع حاصله ، عده‏اي از اكراد بارزاني براي خلع سلاح سردشت رفته‏اند .

فرمانده لشكر 3 ، در تاريخ 12/9/24 ، گزارش مي‏دهد كه طبق اطلاعات واصله از اردبيل ، متجاسرين در تاريخ  6 آذر ماه ، به ژاندارمري و شهرباني آستارا حمله نموده و سرهنگ 2 ظهيرنيا ، كلانتر مرز ، و ده نفر ژاندارم و يك پاسبان كشته شده و بقيه خلع سلاح يا متواري شده‏اند . در مرند ، ديروز اشرار به منزل حبيب‏الله هوچگاني حمله نموده ، خود حبيب‏الله را كه زخمي بوده ، با پسر و برادرش به قتل رسانيده‏اند .

روز 25 [ آذر 1324 ] ، اطلاع حاصل شد كه پادگان و دستة ژاندارمري سراب ، در ساعت پنج بعد از نصف شب تاريخ مزبور ، پس از سه ساعت استقامت ، سقوط كرده و ستوان يكم ضيايي مهر ، فرمانده پادگان و ستوان يكم فاطمي ، فرمانده دستة ژاندارمري ، با 17 نفر ژاندارم دستگير و در اوغان ، 9 كيلومتري سراب ، تيرباران شده‏اند و تا پيش از ظهر همان روز ، كسب اطلاع گرديد كه در اطراف شهرستان اردبيل ، هشت هزار تفنگ و هزار و پانصد طپانچه و متجاوز از سيصد مسلسل سبك ، بين دموكرات‏ها تقسيم شده است . از بعد از ظهر همان روز ، ارتباط تلگرافي با لشكر قطع شد .

از روز 17 آبان ماه ، تعرض به پاسگاه‏هاي ژاندارمري شروع و يكي بعد از ديگري ، خلع سلاح و آستاران نيز سقوط نموده و فرقة مزبور در روي محور اصلي آستارا اردبيل  - اردبيل سراب -  سراب تبريز شروع به فعاليت نموده ، با اعمال زور ، اشخاص را وادار به عضويت نمودند . از دوم آذر به بعد كه رسدبان رحيم‏پور ترور شد ، سكنه فوق العاده دچار وحشت شدند .

در شب 17 آذر [ 1324 ] ، عدة كثيري از فرقة دموكرات ، مشكين‏شهر را محاصره ، بدواً گروهان ژاندارمري مورد حمله قرار گرفت . گروهان مزبور تلفات سنگيني به فرقه وارد نموده ، اما با استعمال بمب دستي و نارنجك ، به ساختمان گروهان خرابي وارد و رخنه مي‏نمايند . ستوان يكم اردبيلي ، فرمانده گروهان ژاندارمري را با 12 نفر ژاندارم دستگير و اعدام مي‏كنند .

سپس حمله به پادگان را شروع و از لحاظ اينكه پادگان شديداً ابراز مقاومت مي‏نمود ، از سروان اديب اميني ، رييس انتظامات عشايري كه معلوم گرديد در اسارت فرقه بوده ، نوشته‏اي مبني بر ترك مقاومت گرفته و به وسيلة ستوان دوم شهدوست ، براي ستوان صدوقي مي‏فرستند ، ولي ستوان صدوقي از قبول آن امتناع و جنگ را ادامه مي‏دهد . فرقه باز هم حيلة ديگري به كار برده ، توسط ستوان دوم پياده شهدوست با سوگند قرآن مجيد ، ستوان يكم صدوقي و ستوان يكم شفقي را مجبور به ترك تيراندازي نموده و پس از اينكه اسلحه را زمين مي‏گذارند ، آن‏ها را با طرز فجيعي در يك فرسخي مشكين‏شهر اعدام ، بالاتنة آن‏ها را زير خاك نموده ، پاهاي آن‏ها را در معرض تماشاي عابرين مي‏گذارند .

روز 19 آذر [1324 ] ، مشهدي سليم‏خان [ از سكنة مياندواب ] كه شخص ميهن‏پرستي بود ، به وسيلة يك نفر كرد به قتل رسيد و باعث وحشت اهالي گرديد.

سرگرد صفوت ، در تاريخ 3/9/24 ، گزارش مي‏دهد كه فرماندار و سرهنگ معين آزاد [ در مراغه ] مورد سوءقصد واقع ، فرماندار مقتول و سرهنگ معين آزاد مجروح شده است و ستوان يكم آذرنور ، تأييد مي‏كند كه سرهنگ از سر و پا ، و يك سرباز همراه ، از شكم مجروح هستند .

فرمانده لشكر ، به استناد گزارش رييس انتظامات اهر در ساعت 11 صبح 21/9/24 تحت شمارة ‌3939 ، به ستاد ارتش گزارش مي‏دهد : استوار دوم اميدي ، آجودان گروهان ژاندارمري مشكين‏شهر ، متوارياً به اهر آمده ، گزارش مي‏دهد . ساعت 2 بعد از نصف شب 19 جاري ، پادگان و عدة ‌ژاندارم مشكين‏شهر ، مورد حملة متجاسرين كه داراي نارنجك و توپ بودند ، واقع ، پس از زد و خورد ، پادگان خلع سلاح و افسران تيرباران گرديدند . مهاجمين به طرف گرمي و اهر حركت كردند .

ساعت 12 نصف شب ، دموكرات‏ها كه به وسيلة غلام يحيي و غلامرضا و چند نفر از دسته‏هاي اشرار بيجند هدايت مي‏شوند ، به پادگان سراب حمله ، يك نفر ژاندارم را كشتند . چهل نفر ژاندارم و سرباز را خلع سلاح كرده ، بازوهايشان را بسته ، ولي ستوان يكم فاطمي ، رييس ژاندارم‏ها ، در معيت يك نفر ژاندارم ، در منزل خود از طرف اشرار محاصره ، از نصف شب تا دو ساعت بعد از طلوع آفتاب ، مشغول دفاع بوده و تسليم نمي‏شد .

بالاخره رسدبان يكم فرزين ، رييس شهرباني سراب كه مرد خائن و اخاذ و جاسوس است ، از طرف اشرار به رييس ژاندارمري قول داد كه تفنگ را تسليم كند و كاري با او ندارند و در موقعي كه ستوان يكم فاطمي با رييس شهرباني مشغول صحبت بود ، يك مرتبه اشرار بيجند ريخته ، او را دستگير و ژاندارمي را كه نزد او بود ، به قتل رسانيده و بازوان رييس ژاندارمري را نيز بسته و با چهل نفر سرباز و ژاندارم كت بستة ديگر ، به مقر فرماندهي توده ، يعني قرية بيجند ، به اسارت برده ، پس از زجر و شكنجه ، آن‏ها را با يك حال فجيع ، در حال زنده قطعه قطعه كرده‏اند.

وضعيت افسران پادگان تبريز بسيار وخيم و اضطراب‏آور بوده ؛ زيرا خودشان در محلي در كنار شهر محاصره شده و به كلي از اميد رسيدن كمك دست شسته بودند و  خانواده‏شان در شهر ، كه به دست متجاسرين افتاده بود ، با آتية‌ مجهولي باقي مانده بودند . از طرفي ، به خوبي اطلاع داشتند كه با ساير پادگان‏ها چه معامله شده و به خوبي مي‏دانستند كه پس از خلع سلاح پادگانهاي سراب و آستارا ، نفرات و افسران را قطعه قطعه كرده بودند و در مشكين‏شهر قرآن قسم خورده بودند كه اگر تسليم شويد ، در امان خواهيد بود ؛ ولي پس از تسليم ، افسران را تيرباران نموده ، بالا تنة‌ آنها را زير خاك كرده و پاي آنها را بيرون گذارده بودند ...

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمدعلی تبریزی  | 

 

 

ماجراي پارك اتابك

به قلم شاهد ماجرا و مشاور و یار لحظه هایی تنهایی سردار ملی

جنگ قدرت و دسته‌بندي ميان سرداران مشروطه و قرباني شدن ستارخان

  • نوشته اسماعيل اميرخيزي

آيا در بين سپهدار اعظم و سردار اسعد (سران مجاهدان مشروطه )

هم اختلاف نظري بود يا نه؟

هر چند در صورت ظاهر اختلافي در بين اين دو قائد ملي مشهود نمي‌شد، ولي در باطن گويا اتحاد معنوي در بين ايشان موجود نبود. علت اين اختلاف چه بوده است درست معلوم نيست و كسي به علت اساسي آن صحيحاً پي نبرده بود و هر كس به مقتضاي فهم و دانش خود چيزي مي‌گفت، اعم از آن كه صحيح باشد يا نه. و اغلب اين حدس‌ها با ميزان عقل درست درنمي‌آمد. برخي از ارباب بصيرت كه از نزديك به قضايا واقف بودند، چنين مي‌گفتند كه چون توجه انظار روز به روز به سوي سردار اسعد زيادتر مي‌شد و حل و عقد امور غالباً با دست او بود و مخصوصاً فتوحات فوق‌العادة اردوي تهران در آذربايجان كه با دست سردار بهادر و يفرم انجام يافت، بيش از پيش به اهميت سردار اسعد بيفزود و با آن كه سپهدار مقام رئيس‌الوزرايي را با وزارت جنگ توام داشت، اما قدرت در دست سردار اسعد بود. آيا اين نظريه كاملاً صحيح است يا نه، نمي‌شود حكم قطعي داد، ولي در هر صورت سپهدار آزرده خاطر به نظر مي‌رسيد.

حتي روزي سپهدار براي ديدن سردار به پارك آمده بود و بنده نيز حضور داشتم و يك روز قبل من در روزنامة  «ايران نو» راجع به تسليم عشاير تلگرافي از سردار بهادر و يفرم خوانده بودم كه به سپهدار مخابره كرده بودند. در ضمن مذاكرات صحبت از وضع آذربايجان پيش آمد، بنده نيز در مذاكرات دخالت كرده گفتم؛ «فتوحات جديد را به حضرت اشرف تبريك عرض مي‌كنم.» سپهدار با تعجب به روي هم نگريسته گفت؛ «كدام فتوحت جديده؟» عرض كردم؛ «ديروز در روزنامة‌ ايران نو از سردار بهادر و يفرم تلگرافي راجع به دستگيري سران عشاير به حضور مبارك عرض شده بود كه البته به نظر شريف رسيده است». با كمال خونسردي گفت؛ «حضرت  اشرف كه از همچو تلگرافي استحضار ندارد». حالا چرا سپهدار از اين تلگراف خبر نداشته است در صورتي كه محققاً اين تلگراف به كابينة رياست وزرا رسيده بود، ولي گويا سپهدار به واسطة دلسردي كه از كارها داشته حوصلة خواندن تلگرافات را هم نداشته است.

اتحاد يا دسته‌بندي سرداران ملي

در يكي از روزهاي اواسط ماه جمادي‌الاولي روزي مرحوم ضرغام السلطنه به پارك اتابك آمد، پس از ملاقات با سردار به اطاق بنده نيز تشريف آورد و گفت: «مي‌خواهم چند دقيقه‌اي با شما دربارة‌ موضوعي محرمانه صحبت كنم». از اطاق بيرون رفتيم، در يكي از اطاق‌هاي خلوت نشستيم، گفتم؛ «هر چه مي‌خواهيد بفرماييد». پس از بيان مقدمة طولاني گفت؛ «مقصود از مشروطيت اين بود كه عدل و انصاف جاي ظلم و اعتساف را بگيرد و كلمة‌ من به ما مبدل شود، متأسفانه امروز نتيجه برعكس شده و سردار اسعد خود را رئيس مطلق مي‌داند، بايد سردار و سالار و ساير اشخاصي كه در اين راه رنج‌ها برده و زحمت‌ها كشيده‌اند، دست به هم داده نگذارند كه اصول استبداد و خودسري دوباره در مملكت رواج يابد». گفتم: «البته در حكومت مشروطه استبداد مورد ندارد، ولي عجالتا موقع اين حرف‌ها نيست، فعلاً بايد دست به دست داده كاري را كه آغاز كرده‌ايم به انجام برساني، آنگاه به تصفية حساب‌ها پردازيم». ديگر چيزي نگفت و تشريف برد. به سردار نيز تفصيل را عرض كردم و گفتم: «ايجاد اختلاف در حكم امروز بسيار مضر است، مبادا خود را داخل در اين جريان بنماييد». فرمود: «خاطر جمع باشيد». چند روزي بر اين بگذشت، روزي آقاي يكاني به بنده فرمود: «گمان مي‌كنم با خطر مهمي مواجه خواهيم بود». گفتم؛ «مگر چه قضيه‌اي روي داده كه شما را تا اين اندازه مضطرب و پريشان كرده است؟» گفت؛ «چنين تصور مي‌كنم كه سردار ملي و سردار محيي و ضرغام السلطنه به واسطة تلفون مذاكره مي‌كردند، من از طرف صحبت ايشان چنين استنباط كردم كه بايد به همديگر مجلس خصوصي داشته باشند». مرحوم معتمدالاياله نيز نظرية آقاي يكاني را تصديق و تأييد كردند و علاوه نمودند كه شايد سالار نيز از اعضاي آن مجلس باشد.

نمدي در هاون انداخته مي‌كوبيم

بنده چون اندك سابقه‌اي در اين باب داشتم، يقين كردم كه استنباط و حدس آقايان صحيح بوده جاي ترديد نيست، مرحوم ضرغام‌السلطنه و سردار محيي بالاخره موفق شده‌اند كه سردار را نيز با خودشان همراه كنند و چون مي‌دانستم كه عاقبت امر به ضرر سردار و سالار تمام خواهد شد، بر خود لازم دانستم كه به هر نحوي است بايد سردار را از  وخامت عواقب اين دسته‌بندي مستحضر دارم، لذا در موقع مناسبي نزد سردار رفتم و گفتم: «از قرار مسموع گويا جناب عالي و جناب سالار با آقايان ضرغام السلطنه و سردار محيي با يكديگر مجلس خاصي تشكيل داده‌ايد، آيا اين شايعه صحت دارد يا اين كه داخل در جزو حدسيات و اشتهارات بي‌اساس است؟» فرمود: «جاي نگراني نيست، مسئله چندان اهميتي ندارد كه در خور انديشه باشد. همين قدر مي‌گويم كه (نمدي در هاون انداخته مي‌كوبيم).»

گفتم: «جناب سردار! مسئلة بدين اهميت را غير مهم تلقي مي‌فرماييد! چه اهميتي بالاتر از اين كه شما پس از يازده ماه تحمل شدايد فوق‌التصور واجد مقام بسيار ارجمندي شده‌ايد كه در تمام ايران مقبوليت عامه داريد. چقدر جاي تاسف است كه پس از رسيدن به چنين مقامي امروز به خيال دسته‌بندي افتاده مي‌خواهيد از قدر و منزلت خود بكاهيد. امروز تمام مردم اعم از سياسي و غيرسياسي و دموكرات و اعتدالي و غيره شما را سردار ملت مي‌دانند و احترام مقام شما را لازم مي‌شمارند، اگر خداي نخواسته شما بخواهيد به يكي از اين دسته‌ها تمايل كنيد، دسته‌هاي ديگر از شما دل‌آزرده خواهند بود، سردار ملي بايد سردار تمام ملت باشد نه سردار حزبي يا دستة‌ مخصوصي.»

فرمود: «شما راست مي‌گوييد، من بدين نكات پي‌نبرده بودم، ولي متأسفانه كار از كار گذشته است، من قول داده‌ام و نمي‌توانم از قول خود بازگردم». اين جواب قطعي بود و ديگر اصرار من نتيجه نداشت. گفتم؛ «من آنچه شرط ارادت بود به جاي آوردم، ديگر خودتان دانيد و بس.» اين بگفتم و از اطاق سردار بيرون آمدم و چگونگي را به آقاي يكاني و مرحوم معتمدالاياله باز گفتم. ايشان نيز صلاح در آن ديدند كه عجالتاً مسئله را بايد مسكوت عنه گذاشت كه دنبال كردن آن ثمري ندارد.

من هر چند مي‌دانستم كه سردار و سالار از اتحاد با ضرغام‌السلطنه و سردار محيي منصرف خواهند شد، با وجود اين نتوانستم كه دست به روي دست گذاشته منتظر نزول بلا شوم و آخرين چاره در آن ديدم كه از وكلاي آذربايجان استمداد كنم؛ با چند نفر از وكلاي بي‌طرف مانند شيخ‌اسماعيل هشترودي و معتمدالتجار و معين‌الرعايا ملاقات كرده از ايشان درخواست كردم، به هر نحوي باشد پيش سردار و سالار رفته ايشان را از اين دسته‌بندي بازداريد. دريغ كه نفس گرم ايشان هم نتوانست در آهن سرد اثري كند و آن جواب را شنيدند كه بنده شنيده بودم.

سردار مي‌خواهد به مشهد رضا عليه‌السلام مشرف شود

ديگر براي من يقين كامل حاصل شد كه سردار عهدي كه با سرداران بسته بدان وفادار خواهد بود و من هر چه دراين باب اصرار كنم بي‌ثمر خواهد شد و از طرفي هم عواقب وخيم اين دسته‌بندي را به خوبي احساس مي‌كردم و يقين داشتم كه اگر روزگار بدين گونه بگذرد، عاقبه‌الامر گرفتار قضاياي ناگوار خواهيم بود. پس از تأمل بسيار صلاح در آن ديدم كه از سردار اجازه خواهم كه به زيارت مشهد بروم. چون مقصود خود را به سردار گفتم، فرمود كه؛ «خوب يادآوري كرديد من نيز در آن خيال هستم، حالا شما هم كه چنين نيتي داريد با هم برويم.»

گفتم؛ «شما به حضرات حجج‌الاسلام وعده داده‌ايد كه به عتبات عاليات مشرف شويد، چگونه مي‌خواهيد به مشهد برويد؟» فرمود: «زيارت مشهد مانع از زيارت عتبات نيست. پس از مراجعت از مشهد به زيارت عتبات عاليات مشرف مي‌شويم.» من چون اين سخن از سردار شنيدم بي‌نهايت خرسند شدم، گفتم؛ «واقعاً مايل هستيد كه به مشهد برويد؟» فرمود: «زيارت حضرت رضا آرزوي قلبي من است و هر چه زودتر بايد رفت كه هم به فيض زيارت نايل مي‌شويم و هم از اين كش مكش‌ها خلاص مي‌گرديم.» با خود گفتم؛ شكر خدا را كه از اين گرداب هولناك نجات يافته به ساحل سلامت رسيديم.

قرار شد بنده با آقايان وكلاي آذربايجان ملاقات كرده، وسايل مسافرت ايشان را تهيه كنم و همان ساعت بدون فوت دقيقه‌اي با چند نفر از وكلاي آذربايجان ملاقات كرده، تفصيل ماوقع را به ايشان گفتم. بسيار خوشوقت شدند و گفتند به زودي وسايل حركت ايشان را فراهم مي‌آوريم كه تا سه چهار روز عازم زيارت شوند. چون چگونگي را به سردار گفتم ديدم بي‌اندازه شادمان گرديد. هنوز دو روز از اين قرارداد نگذشته بود كه مرحوم معتمدالاياله به طور محرمانه به من گفت: «بي‌جا خود را دچار زحمت منما كه سردار به مشهد نخواهد رفت، زيرا كه يارانش رضايت نداده‌اند.» گفتم؛ «كدام ياران؟» گفت؛ «آقايان اعضاي انجمن سري.» بالجمله نه خودشان رفتند و نه مرا به حال خود گذاشتند كه خود را از آن‌ گير و دار نجات بدهم.

خلاصة نطق مهم سردار اسعد(1)

سردار اسعد روز شنبه 16 رجب دو مرتبه در مجلس نطق كرد، يكي بسيار مفصل بود كه ما مقدمة آن را نوشتيم و ديگري اگر چه چندان مفصل نبود، ولي چون مهم بود از آن هم خلاصه‌اي در اينجا ذكر مي‌شود. پس از حذف مقدمه چنين گفتند:

اما در اين باب كه اتحاد نماييم جزء عمدة اين كار بنده خود را مي‌دانم كه امروز به فضل خدا قوة خود را بيشتر از پارسال مي‌بينم كه از همه حيث قدرت و قوتم از پارسال بيشتر است كه وكلاي محترم هم با بنده همراهي خواهند كرد كه قاتلين آقا را پيدا كنيم در تهران و در ساير جاها اگر چه به كشته شدن پسر و برادرهايم باشد، بايد امنيت را در اين مملكت پايدار كنم. آنها خلق شده‌اند براي كشتن شدن، منتهاي خوشبختي پدر آن است كه ببيند پسرانش در راه ملت در خون مي‌غلطند و من حاضرم جانم را در راه ملت نثار كنم و اميدوارم كه به زودي يعني تا يك هفتة‌ ديگر امنيت را چنان به تهران اعاده بدهم كه كسي چنين امنيتي نديده باشد و اين كه يك قدري ديرتر اين عرض را كردم، براي اين بود كه منتظر تشكيل كابينه بودم كه خيلي دير شد ولي اميدوارم كه ان شاءالله تعالي در همين دو سه روزه يك خدمت نماياني به اين مملكت بنمايم.

مصاحبة تند سردار ملي با سردار اسعد در پارك اتابك

زبان به صاحب خود دشمني است مادرزاد

نكرد بايد هيچش ز بند فكر آزاد

چو شد ز بند رها آن كند كه گفت استاد

زبان سرخ سرسبز مي‌دهد بر باد

سردار در پارك اتابك عصرها در كنار استخر مي‌نشست، از واردين در آنجا پذيرايي مي‌كرد. روزي مرحوم يارمحمدخان كرمانشاهي طرف عصر براي ديدن سردار آمده بود و من نيز بودم، همه در كنار استخر نشسته مشغول صحبت بوديم. كمي نگذشت كه مرحوم سردار اسعد نيز تشريف آورد و از هر در سخن گفته مي‌شد، به تدريج دامنة‌ صحبت به جنگ‌هاي تهران و تبريز كشيد و در اين باب نيز فصلي از طرفين گفته شد. از وجنات حال سردار پيدا بود كه اوقاتش تلخ است، ولي نمي‌خواهد بروز دهد و به سختي خودداري مي‌كند. درست متوجه نشدم كه سردار اسعد چه گفت كه سردار عنان اختيار از دست داد و درشتي آغاز كرد و گفت؛ «اين بختياري‌ها چه مي‌گويند، اينان چه كاره هستند؟» شمه‌اي از اين گونه سخنان گفت و قدري از دلاوري‌هاي خود بيان كرد. سردار اسعد هر چند سخت متأثر شد، ولي چيزي نگفت كه موجب مزيد تكدر خاطر سردار باشد و با نهايت آرامي با استرضاي خاطر سردار كوشيد و در آخر گفت؛ «سردار! اينجا سخن از آذربايجاني و بختياري نيست و من كي بختياري را به آذربايجاني مزيت دادم كه شما اوقات تلخي مي‌فرماييد، جناب عالي مهمان عزيز ما هستيد و ما همه نسبت به شخص شما ارادت داريم.» از اين گونه سخنان آن قدر گفت كه سردار آرام شد و ديگر چيزي نگفت. آن وقت بنده و يارمحمدخان به هر نحوي بود با سخنان مناسب به اصلاح ذات‌البين پرداختيم و سردار هم متوجه شد كه قدري تند رفته است، درصدد عذرخواهي برآمد و گفت؛ «ببخشيد، من از جاي ديگر اوقاتم تلخ بود، اگر جسارتي رفت معذورم داريد.» سردار اسعد خنديد و گفت؛ «من از اول بدين نكته پي برده بودم مي‌دانستم كه چرا اوقاتتان تلخ بوده است، جناب عالي نبايد سخن هر كسي را مورد توجه قرار دهيد» و اين جمله تلميحي بود راجع به قصة همكاري چهار سردار مشروطه. و در واقع هم اين طور بود، ولي سردار نبايستي در منزل خود مهمان محترمي را آزرده كند. سردار اسعد ديگر توقف نكرد و خواست برود، من تا درب پارك او را مشايعت كردم و حتي‌المقدور سعي كردم كه رنجيده خاطر از اينجا بيرون نرود و آنچه از پير استاد به ياد داشتم پيش آوردم و او در صورت ظاهر قضيه را بي‌اهميت تلقي مي‌كرد، اما معلوم بود كه باطناً متأثر است. چون از مشايعت وي بازگشتم، دانستم كه بعد از من يارمحمدخان نيز چيزهايي به سردار گفته و او را متذكر است كه شايسته نبود شما در منزل خود با مهمان پرخاش كنيد. اگر چه سردار از كردة‌ خود نادم شده بود اما سودي نداشت، زيرا سخني كه از دهان بيرون رفت آن را ديگر نمي‌توان به جاي خود بازآورد.

شايد خوانندگان بر من خرده گيرند كه چرا به نوشتن اين قضيه پرداختم و سخني كه در بين دو سردار رفته آشكار كردن آن چه مناسبتي داشت، اين ايراد درست است، ولي خواستم كه خوانندگان مسبوق باشند كه علاوه بر ساير جهات از اين جهت هم سردار اسعد از سردار جيزي در دل داشت.

فاجعة ‌تأسف‌آور قتل ميرزا علي‌محمدخان تربيت و سيدعبدالرزاق خان حكاك

ميرزا علي‌محمدخان تربيت برادر مرحوم ميرزا محمدعلي‌خان تربيت رئيس مخزن و سيدعبدالرزاق خان مدير صنايع وطنيه كه هر دو از مجاهدين پاك سرشت و حقيقت‌مند بوده در انقلاب رشت و فتح قزوين شركت داشته و مصدر خدمات بزرگ بودند، روز دوشنبه بيست و پنجم رجب 1328 درخيابان لاله‌زار در مقابل چهار راه مخبرالدوله نزديك غروب به دست چند تن از اشخاص ناشناس به ضرب گلوله كشته شدند.

همان روز حوالي غروب بنده و آقاي يكاني در اطاق خصوصي سردار مشغول مذاكره بوديم. پس از پايان مذاكره سردار فرمود؛ «بهتر است كه چند دقيقه‌اي براي استنشاق هواي تازه بالاي پشت بام برويم،» اين بگفت و راه پشت بام پيش گرفت، ما نيز پيروي كرده بر پشت بام رفتيم. هنوز چند دقيقه‌اي نگذشته بود كه صداي پنج و شش تير پشت سر هم بلند شد. سردار از شنيدن صداي تيرها نگران شد و گفت از اين تيرها كه پشت سر هم انداخته شد، بوي جنايت شنيده مي‌شود. اين را گفت و پايين آمد. ما نيز پايين آمديم و با آقاي يكاني صحبت كنان تا درب پارك آمديم. من آن شب را در منزل مرحوم نوبري دعوت داشتم و منتظر درشكه بودم كه پس از دو سه دقيقه درشكه‌اي رسيد و در مقابل درب پارك متوقف شد. دو نفر از درشكه پايين آمدند، يكي از ايشان از من پرسيد كه جناب سردار تشريف دارند؟ گفتم آري. اين دو نفر از جملة‌ مجاهدين بودند، ولي نه از آن مجاهدين كه با سردار و سالار از تبريز آمده بودند يكي از ايشان را بنده وقتي ديده بودم، ولي يادم نبود كه كجا ديده‌ام. باري اينها با آقاي يكاني پيش سردار رفتند، من هم سوار درشكه شده به منزل نوبري رفتم.(2) برحسب لزوم مقدمتاً بايد قصه‌اي را كه چند روز پيش سردار به بنده فرموده بودند در اينجا بياورم:

روزي سردار به بنده فرمودند كه بلايي از سر نوبري دور كردم، گفتم، چه بلايي؟ فرمود كه: «چند روز پيش يكي از مجاهدين رشت نزد من آمد و گفت عرض محرمانه‌اي دارم!» من از اطاق بيرون آمدم، گفتم؛ «بگو ببينم چه مي‌گويي؟!» با نهايت احتياط و با كمال آهستگي گفت: «من مأمور كشتن ميرزا اسماعيل نوبري هستم، ولي از شما نيز بايد تحصيل اجازه كنم.» گفتم؛ «مرد كه مگر ديوانه شده‌اي نوبري از دوستان صميمي من و حاجي اسماعيل است، مبادا همچو حركتي از شما سربزند» و سخت تهديدش كردم تا آن كه قسم خورد كه به هيچ وجه به چنين كاري اقدام نكند. من اين قضيه را به مرحوم نوبري نگفتم، براي آن كه ترسيدم ماية تشويش خاطرش گردد، ولي خودم ناراحت و نگران بودم. اكنون بازبرگرديم بر سر اصل موضوع، شب را تا ساعت چهار و نيم از دسته گذشته مشغول صحبت‌هاي متفرقه بوديم، بعد رختخواب در ايوان انداختند تا به استراحت پردازيم. نوبري همين كه به رختخواب خود رفت، خوابش برد ولي من بيدار بودم. متوجه شدم كه درشكه‌اي آمد و در مقابل در منزل نوبري ايستاد و به فاصلة دو دقيقه درشكة‌ ديگري نيز آمد و در آنجا متوقف شد. آنگاه درشكه‌نشينان از درشكه پياده شده به صحبت مشغول شدند. من صداي ايشان را مي‌شنيدم، ولي صحبت‌شان را نمي‌فهميدم. يك مرتبه به خيالم آمد كه مبادا اينان از رفقاي همان مجاهد بوده‌اند كه نسبت به نوبري خيال شومي دارند. آهسته نوبري را پيدا كردم و گفتم: «چند نفر با درشكه آمده و در مقابل در مشغول صحبت هستند.» گفت: «چه اهميتي دارد، شما چرا مرا از خواب شيرين برانگيختيد؟» گفتم: «براي آن كه تا شرط احتياط فرو نگذاريد و به آدم خود بسپاريد كه اگر كسي بخواهد براي ديدن شما از در درآيد تا درست نشناسد و مطمئن نباشد در باز نكند.» گفت: «مگر مي‌ترسيد؟» گفتم: «آري مگر وضع شهر را نمي‌بينيد؟» ديگر چيزي نگفت. گماشتة خود را بخواند و گفت چند نفر دم در هستند و با يكديگر حرف مي‌زنند، احتمال دارد كه اينجا بيايند تا درست آنها را نشناسي در باز مكن. هنوز نوبري سخن خود را به پايان نرسانده بود كه در زده شد و گماشته در را باز كرد و چند تن از دوستان نزديك نوبري وارد شدند كه يكي از آنان مرحوم معاضدالسلطنه بود.

چون بنشستند، آثار ملال از چهرة‌ ايشان استنباط مي‌شد. نوبري از معاضدالسلطنه پرسيد: «مگر چه شده كه شما را اندهناك مي‌بينم؟» گفت: «مگر سانحة‌ امروزي را نشنيده‌ايد؟» گفت نه. حاضرين به روي هم نگريستند. معاضدالسلطنه گفت: «با نهايت تأسف آمديم كه اين خبر ناگوار را به شما اطلاع بدهيم كه حوالي غروب مرحوم ميرزا علي‌محمدخان و سيدعبدالرزاق خان و لاله‌زار به دست چند نفر اشخاص ناشناس كشته شدند.»

شنيدن اين خبر ناشنيدني ماية‌ تأسف نوبري و بنده گرديد. من سيدعبدالرزاق خان را نمي‌شناختم، ولي به ميرزاعلي‌محمدخان ‌آشنايي داشتم، مشاراليه از جوانان كم‌نظير بود، درستكاري و پاكدامني او را همه كس مي‌دانستند و بعد دانستم كه سيدعبدالرزاق خان هم از كساني بوده است كه در راه آزادي خدمات مهمي انجام داده و در صحت عمل هم ثاني ميرزا علي‌محمدخان بوده است. نوبري سخت برآشفته،  حال عجيبي بر وي رخ نموده بود و نزديك بود فرياد بكشد و پيرهن چاك كند. معاضدالسلطنه به دلداريش پرداخت و سخنان تسليت‌آميز گفتن گرفت، آن قدر به تسليتش پرداخت كه كمي آرام گرفت و آقايان هم خداحافظي كرده رفتند.

پس از رفتن ايشان نوبري به من گفت: « شما حق داشتيد كه مي‌گفتيد مراعات احتياط در هر وقت لازم است.» ولي ايشان نمي‌دانستند كه نگراني و احتياط بنده نسبت به شخص وي بود كه مي‌دانستم او دشمناني دارد كه نقشة‌ او را مي‌كشند.

اين هم يكي از نتايج وخيم آدم‌كشي خودسرانه بود كه آن روز مرد بزرگواري مثل مرحوم بهبهاني قرباني اغراض جاهلانة چند نفر شد و امروز هم دو جوان حقيقت‌پرست به دست دو سه نفر از اشقياي بلهوس از پاي درآمدند. نسبت اين اقدام عنودانه را برخي از مردم به حزب اعتدال مي‌دهند كه به امر و دستور سران حزب اين قتل فجيع روي داد. خداوند خود از حقايق امور آگاه است و بس. كشته شدن اين دو نفر مزيد بر علت شده از هر طرف مردم به دادخواهي برخاستند، از مجلس و دولت مجازات قاتلين را مي‌خواستند و هنگامة‌ عظيمي در شهر برپا شده بود، مردم امنيت نداشتند و تكليف خود را نمي‌دانستند و چاره در آن مي‌ديدند كه دست به دامن دولت زده و رفع اين اغتشاش را بخواهند و دولت نيز در كار خود حيران بود.

كابينة  مستوفي با چه مشكلاتي مواجه بود؟

كابينة مستوفي هنگامي تشكيل يافت كه اوضاع كشور به كلي مشوش و رشتة‌ انتظام از هم گسيخته بود. نه مردم به تكاليف خود عمل مي‌كردند و نه در واقع تكاليفشان روشن بود. ميدان خودسري و لجام گسيختگي هر  روز بر وسعت خود مي‌افزود. هر كس براي خود صاحب داعيه‌اي شده به امر و نهي مي‌پرداخت و از هر دهان آوازي برمي‌خاست. آمر و مأمور، حاكم و محكوم از هم شناخته نمي‌شد، هيچ كس درصدد انجام وظيفة خود نبود و دخالت در هر كار را هر بلهوسي از وظايف خود مي‌دانست. بالجمله امور مملكتي از جهات عديده پريشان و آشفته بود. اولاً مجلس شوراي ملي كه مرجع و ملجأ عموم بود و بايستي در رفع اختلافات و اصلاح مفاسد و خودسري‌ها قدم‌هاي بلند بردارد و با كمال قدرت همت به ايجاد و تعميم امنيت بگمارد و دولت را در برانداختن ريشة آشوب جويان مساعدت نمايد، متأسفانه عرصة مشاجرات و صحنه اختلافات شده به استثناي عدة معدودي بقية وكلا شب و روز به نام اعتدال و دموكرات با يكديگر در جنگ و جدال بودند. هر چند اختلاف‌نظر و عقيده در امور سياسي از مسائل مسلمه است، ولي حل آن منوط به اكثريت آراء است نه اعمال زور و ايجاد آشوب و اعتشاش. بدبختانه طرفين به اختلافات بين خود در مجلس كفايت نكرده در خارج از مجلس نيز به دستياري اعوان خود به ايجاد اختلاف و انقلاب به نام حزب مي‌پرداختند.

ثانياً مخالفت شديد سرداران مشروطه كه با هم عقد اتفاق بسته بودند.

ثالثاً فعاليت سردسته‌هاي مجاهدين به توسعة اختلافات و خودسري‌هاي بي‌باكانه كه اين خودسري‌ها فوق‌العاده موجبات ناراحتي مردم را فراهم مي‌آورد.

رابعاً ايجاد وحشت فوق‌العاده در ميان مردم به واسطة دو قتل مهم، يكي كشته شدن مرحوم سيدعبدالله بهبهاني و ديگري كشته شدن ميرزا علي‌محمدخان و سيدعبدالرزاق‌خان. مردم در اين باب دو قسمت بودند؛ يك قسمت اشخاص كاسب و اصناف و تجار بودند كه ايشان مجازات قاتل مرحوم بهبهاني را مي‌خواستند و از عدم امنيت شكايت داشتند. و قسمت ديگر مجاهدين و طرفداران حزب دموكرات و اعتدال بودند كه هر روز به نوعي خودنمايي مي‌كردند و مانع از استقرار امنيت مي‌شدند. واقعاً تهران در حال جوش و خروش بود و بيم خطرات زياد مي‌رفت و دولت مجبور بود كه به هر نحوي است درصدد آن برآيد كه در شهر ايجاد امنيت كند تا مردم به زندگي عادي خود بپردازند.

علاوه بر اين كه مردم ايران از نبودن امنيت به هياهو برخاسته بودند، اروپاييان نيز به صدا درآمده از عدم امنيت شكايت مي‌كردند.

هيئت وزرا پس از چند جلسه شور و بحث آخرين چاره را آن ديدند كه از اشخاص غيرنظامي خلع اسلحه شود، چه مادامي كه از دست مردم اسلحه گرفته نشده است امنيت و آرامش امكان‌پذير نخواهد شد و بايد به هر نحوي است براي اعادة امنيت و فيصله دادن بدين اختلافات در تصميم خود پايدار شد. ولي اقدام به اين امر شگرف كارسهل و ساده‌اي نبود و لازم بود كه در اطراف مسئله درست فكر كنند كه در آتيه دچار محظورات فوق‌العاده‌اي نباشند. پس از آن كه در اين مورد نيز لازمة مشاورت به جاي آوردند، سه چيز را براي انجام مقصود لازم ديدند:

1. خواستن اختيارات تامه براي مدت معيّني از مجلس شوراي ملي.

2. استمزاج از سفيران روس و انگليس و پي‌بردن به افكار ايشان كه مبادا به مخالفت برخيزند.

3. موافقت و همكاري سرداران مشروطيت از روي واقع.

دادن اختيارات تامه به هيئت وزرا از طرف مجلس براي نظامي كردن شهر

در تاريخ شنبه 23 رجب 1328 مجلس شوراي ملي پيشنهاد هيئت وزرا را كه عبارت از چهار ماده بود به ترتيب ذيل تصويب كرد:

1. اسلحه را باي نحو كان بدون استثنا از اشخاص غيرنظامي و غيرمطيع خلع نمايند.

2. خلع اسلحه به حكم هيئت وزرا به توسط نظميه و مأمورين نظامي و قواي مرتب دولت خواهد بود.

3. هر كس در مقابل اين حكم تمرد كند به قوة قهريه گرفتار و مجازات خواهد شد.

4. از مجامع و مطبوعاتي كه موجب فساد و هيجان باشد به قوة قهريه جلوگيري خواهد شد.

مذاكرة وزير خارجه با وزير مختار روس

مرحوم كسروي در تاريخ هيجده سالة آذربايجان چنين مي‌نگارد: در كتاب آبي عبارت‌هايي است كه بايد در اينجا بياوريم. مي‌گويد: (3)

وزير خارجه آهنگ دولت را (دربارة گرفتن تفنگ از دست مجاهدان) با وزير مختار روس به گفتگو گذاشت، من نيز با ايشان بودم، مسيو پاكلوفسكي آهنگ دولت را نيكوخواهانه به راست داشت و پيش از همه دستگيري كشندگان سيدعبدالله را سفارش كرد و چون پيش از آن با مسيو پاكلوفسكي در اين زمينه گفتگو كرده و همداستان شده بوديم كه دولت را به اين كار دليرتر گردانيم، اين بود من انديشة‌ خود را باز نمودم. ولي من بيشترگرفتن ابزار جنگ از دست مجاهدان را سپردم، زيرا پس از اين كار دستگيري مجاهداني كه بستة ايران نيستند و دستگيري كشندگان آسان مي‌شود. از سخنان نواب چنين برآمد كه دولت ايران مي‌ترسد كه اگر مجاهدان ايستادگي سختي كنند، دولت روس آن را بهانه كرده سپاه خود را از قزوين به تهران بياورد، وزير مختار روس به ايشان زبان داد كه دولت امپراتوري روس هيچگاه نخواسته و نمي‌خواهد بهانه‌اي براي آوردن سپاه به تهران پيدا كند.

وزير خارجه را نيز غرض از مذاكره با وزير مختار روس ظاهراً دو علت بود.

يكي آن كه چون اروپاييان نيز از وضع حاضر شاكي بودند، مي‌خواست كه ايشان را مستحضر دارد كه دولت درصدد اقدام جدي است كه اين اختلافات و بي‌لجامي‌ها را خاتمه دهد.

ديگري آن كه بداند كه آيا روس‌ها از اين اقدام دولت بهانه‌اي به دست آورده درصدد اشكال‌تراشي خواهند آمد يا نه؟ اگر واقعاً بخواهند دست‌آويزي به دست آورده به ايجاد مشكلات پردازند قبلاً از آن جلوگيري شود.

هر چند روس‌ها چنان كه در تبريز ديده شد، قول شفاهي كه سهل است تعهد كتبي خود را نيز محترم نمي‌شمردند، با وجود اين دولت لازم مي‌دانست تا آنجا كه ممكن است مقدمات كار را نوعي فراهم آورد كه از طرف ايشان ظاهراً نگراني نداشته باشد.

دعوت از سرداران مشروطه به مجلس شوراي ملي

پس از آن كه چهار ماده پيشنهاد هيئت دولت به تصويب مجلس رسيد، به موجب تقاضاي هيئت دولت مجلس شوراي ملي از هشت نفر سرداران عالي‌قدر كه در دورة فترت دربارة اعادة مشروطيت مصدر خدمات برجستة ملي شده بودند، براي روز پنجشنبه 28 رجب 1338 به مجلس دعوت كرد كه دربارة‌ خلع سلاح از اشخاص غيرنظامي اعم از مجاهد و غيرمجاهد مذاكره و مشاوره نمايند.

اشخاص مزبور عبارت بودند از سرداراني كه اسامي ايشان به ترتيب حروف تهجي در ذيل نوشته مي‌شود:

ابراهيم‌خان ضرغام‌السلطنه، باقرخان سالار ملي، عبدالحسين خان سردار محيي، ستارخان سردار ملي، علي‌قلي‌خان سردار اسعد، غلامحسين خان سردار محتشم، محمدولي خان سهپدار اعظم، نجف‌قلي‌خان صمصام‌السلطنه.

چون مدعوين در مجلس حضور به هم رسانيدند، مذاكرات شروع شد. قريب به هفت ساعت مذاكرات امتداد يافت و هر كس عقيدة خود را اظهار كرد، عاقبه‌الامر كلية سرداران من دون استثنا گفتند كه براي رفع هرگونه اختلافات حاصله و ايجاد امنيت در مملكت بايد از جان و دل با دولت همراهي كرد. و به قرآن مجيد سوگند ياد كردند كه در عهد و قول خود ثابت و پايدار بوده، ابداً تخلف نورزند و در خاتمة مجلس سردارملي گفت؛ «اول كسي كه از اين قانون تبعيت كرده و به اجراي آن خواهد كوشيد من خواهم بود» و ديگران نيز هريك از اين گونه سخنان گفتند و خود را در عهد و سوگند خود وفادار نشان دادند.

راستان را حاجت سوگند نيست

زانكه ايشان را دو چشم روشني است

بالجمله مجلس به خوشي و خرمي خاتمه يافت و هر كس در عالم خود گمان مي‌كرد كه به زودي اختلافات حاصله پايان خواهد يافت.

سواد [رونوشت] سوگندنامه و تعهد سرداران مشروطه

چون هر فردي از افراد مملكت بايد تمام نيت خود را متوجه استقلال مملكت داشته، در چنين موقع باريكي از تمام خيالات و مقاصد شخصي صرف‌نظر فرموده، متفق و يك جهت براي حفظ استقلال ايران و اسلام بكوشند، امضاءكنندگان به شرايط و مواد ذيل به كلام الله مجيد قسم ياد مي‌نمايند.

1. عفو و اغماض از آنچه پيش از اين در بين خودمان بوده و گذشته است. 2. مساعدت با دولت مشروطه و در صورت لزوم در رفع مواد فساد و اطاعت از قوانين موضوعة مملكت. 3. تمكين از احكام دولتي در نزع اسلحه از دست كساني كه اجازة حمل اسلحه ندارند. 4. موافقت و يك جهتي في‌مابين سرداران و رؤساي ملي. 28 رجب 1328. محمدولي سپهدار اعظم، نجف‌قلي صمصام‌السلطنه، علي‌قلي بختياري (سردار اسعد)، باقرسالار ملي، عبدالحسين سردار محيي، ابراهيم ضرغام السلطنه، غلامحسين سردار محتشم، ستار سردار ملي.

سردار هنگام غروب از مجلس بازگشت و تفصيل و گزارش مجلس را بازگفت. سپس كساني را از سواران و مجاهدين كه در پارك حضور داشتند احضار كرد و گفت؛ «هر چه زودتر برويد اسلحه خودتان را به زمين بگذاريد كه اين كاسه و كوزه را در سر ما نشكنند و بدانيد كه اگر كسي اسلحه با خود داشته باشد مأمورين دولت از دست او خواهند گرفت.»

از سخنان سردار معلوم بود كه وي از روي واقع در سر عهد و سوگند خود پايدار بوده و به هيچ وجه درصدد آن نيست كه به خلاف تعهدات خود قدمي بردارد و محققاً هم سردار كسي نبود كه به عهد و قول و قسم خود وفا نكند.

سردار در مهرآباد

از قضاياي اتفاقيه آن شب را سردار در مهرآباد مهمان خسروخان(4) بود. پس از آن كه بيانات خود را به آخر رساند و توصيه‌هاي لازم به سواران و مجاهديني كه در پارك بودند نمود، با چند نفر سوار عازم مهرآباد شد.

از اين پيش‌آمد بنده و آقاي يكاني و مرحوم معتمدالاياله بي‌اندازه خوش‌وقت و مسرور شديم و يك دو ساعتي با هم نشسته با خاطر آسوده و دل فارغ به صحبت پرداختيم و خدا را شكر كرديم كه بحمدالله مشكلات متصوره به بهترين وجهي خاتمه يافت و ديگر آن دسته‌بندي‌ها و مخالفت‌ها وكش‌مكش‌هاي محنت‌انگيز تمام شد و محققاً مجالس محرمانة آقايان كه ماية هرگونه نگراني بود، نيز از ميان رفت و ديگر تشكيل نخواهد يافت، غافل از اين كه:

هزار نقش بر آرد زمانه و نبود

يكي چنان كه در آيينة تصور ماست

و هرگز به خيال ما خطور نمي‌كرد كه سرداران محترم مشروطيت ممكن است به خلاف تعهدات خود رفتار نمايند و باز فريب برخي مردم هنگامه‌طلب را خورده خود و ديگران را گرفتار رنج و زحمت كنند يا اسباب را نوعي فراهم آورند كه باز ميدان كش‌مكش پيش آيد.

در همان روز يعني بيست و هشتم رجب 1328 قمري دستور ذيل از طرف وزارت جنگ به اداره نظميه صادر شد.

ادارة جليلة  نظميه

چون به موجب رأي مجلس مقدس مقرر است كه اسلحه را بايد باي نحو كان از اشخاص غيرنظامي و غيرمطلع بدون استثنا خلع نماييد، لذا مقرر مي‌شود كه مدلول اين حكم را به عموم مجاهدين كه در جزو گارد و غيره بوده‌اند اطلاع بدهند در صورتي كه تا سلخ رجب اسلحة‌ خودشان را از هر قبيل و بدون استثنا توسط ادارة‌ نظميه به وزارت تسليم ننمايند، آن مجاهديني كه از اين حكم تمرد و تأخير نموده‌اند، درعدد اشخاص غير مطيع محسوب مي‌باشند. بنابر اين نظميه به تكليف خود در مورد آنها رفتار خواهد نمود. محل مهر و امضاي وزارت جنگ.

ضمناً مقرر شده بود كه دولت قيمت اسلحه‌اي را كه مجاهدين در دست دارند پرداخت خواهد كرد و قيمت معيّن شده از طرف دولت به قرار زير بود:

پنج تير آلماني بلند نو                                                                 45 تومان

پنج تير آلماني كهنه                                                                    30 تومان

پنج تير آلماني كوتاه نو                                                                30 تومان

پنج تير آلماني كوتاه كهنه                                                             18 تومان

پنج تير روس نمره اول نو                                                            45 تومان

پنج تير روس نمره اول كهنه                                                         25 تومان

پنج تير روس نمره دو نو                                                             25 تومان

پنج تير روس نمره دو كهنه                                                          15 تومان

ورندل بلند نو                                                                          10 تومان

ورندل بلند كهنه                                                                       7 تومان

ورندل كوتاه نو                                                                         5 تومان

ورندل كوتاه كهنه                                                                      3 تومان

بردان نو                                                                                  5 تومان

بردان كهنه                                                                               3 تومان

طپانچة ‌ماوزر                                                                           30 تومان

طپانچة مكنر نو                                                                         25 تومان

طپانچة مكنر كهنه                                                                      15 تومان

تركدار بلند نو                                                                           30 تومان

تركدار كهنه                                                                              20 تومان

                  البته قيمت تفنگ‌ها مي‌بايست نقداً پرداخته شود.

 

داستان جنگ پارك

روز پنجشنبه 29 رجب 1328 در اول طلوع آفتاب پشت سر هم مجاهدين و مردم بازاري به پارك مي‌آمدند، چنان كه عدة ايشان از چهارصد و پانصد نفر نيز گذشت و همه فرياد مي‌زدند كه سردار را مي‌خواهيم.(5) بنده چون اجتماع آقايان را در پارك جايز و صلاح نمي‌دانستم، پس از شور با آقاي يكاني به مرحوم معتمدالاياله گفتم؛ «هر چه زودتر به مهرآباد برويد و از قول من به سردار بگوييد كه جماعتي از مجاهد و غيرمجاهد به پارك آمده داد و بيدادي راه انداخته شما را مي‌خواهند. آمدن شما به شهر به هيچ وجه صلاح نيست، بهتر آن است كه امروز و فردا را در مهرآباد بگذرانيد تا ببينيم آخر كار به كجا منتهي خواهد شد.» پس از چند ساعت نايب حسن‌خان بازآمد و گفت؛ «تفصيل را به سردار عرض كردم، فرمود به اسماعيل بگوييد كه خاطر جمع باشد من به شهر نخواهم آمد.» من نيز به اطمينان خاطر مشغول كارهاي خودم شدم.

بيش از دو ساعتي از مراجعت معتمدالاياله نگذشته بود و من هم در اطاق خود مشغول نوشتن مكتوبي بودم كه سردار در حالي كه سوار كالسكه بود، با چند تن از سواران خود وارد پارك شد و با چند نفر از مجاهديني كه در باغ بودند به مذاكره پرداخت و بعد به اطاق خود رفت. من فوري نزد ايشان رفتم و گفتم؛ «مگر نايب حسن‌خان عرايض مرا به عرض نرسانيد؟» فرمود: «چرا سخنان شما را آنچه گفته بوديد گفت.» گفتم: «پس چرا آمديد؟» فرمود: «خدا خليل‌خان را انصاف بدهد، با دو سه نفر به مهرآباد آمد، آنقدر از اين در و آن در حرف زد كه مجبور به مراجعت به شهر شدم.» به اندازه‌اي از شنيدن سخن سردار متأثر شدم كه نزديك بود فرياد برآورم و گريبان پاره كنم و بگويم كه با دست خود، خود را به كشتن مي‌دهيد. ديدم هر چه بگويم بي‌ثمر است كه تير از شست رها شده و آب از سرگذشته است.

در اين موقع چند نفر از آقايان وكلاي آذربايجان كه از اجتماع مجاهدين در پارك مستحضر شده بودند وارد شدند و آنچه لازم گفتن بود گفتند. مخصوصاً مرحوم شيخ‌اسماعيل هشترودي كه علاقة مخصوصي به سردار داشت گفت؛ «سردار! اجتماع مجاهدين در پارك به صلاح شما نيست و بدون شبهه موجب ندامت و تأسف خواهد بود يا اين آقايان را صريحاً بفرماييد كه من سوگند ياد كرده‌ام كه مقررات دولت را از جان و دل بپذيرم، نمي‌توانم به خلاف سوگند خود قدمي بردارم و يا اين كه خودتان از اينجا بيرون برويد.» سردار همة بيانات آقايان را تصديق مي‌كرد، ولي نمي‌دانم چرا نمي‌توانست آشكارا به مجاهدين بگويد كه من به قرآن قسم خورده‌ام و نمي‌توانم سوگند خود را بشكنم يا قول خود را پس بگيرم؛ و يك بار هم شاهزاده اسدالله ميرزا وزير پست و تلگراف به پارك آمد و با سردار ملاقات كرد، متأسفانه سودي نبخشيد.

با اين كه بنده به ندرت شب‌ها در پارك بيتوته مي‌كردم، شب شنبه 30 رجب 1328 را با آن كه مدعو بودم در پارك ماندم و با آقاي يكاني و مرحوم معتمدالاياله در اطاقي نشسته و تا نيمي از شب گذشته چشم بر هم ننهاده، دربارة مقدرات روز شنبه مشغول مذاكره و مشاوره بوديم. ولي نمي‌توانستيم راه حلي پيدا كنيم، زيرا مي‌ديديم كه سردار تا اندازه‌اي به اهميت موضوع پي‌برده و آثار نگراني در ناصية‌ حالش ديده مي‌شود، ولي نمي‌خواهد يا نمي‌تواند تصميم بگيرد و در واقع شخص خودباخته‌اي را مي‌مانست كه در كار خود حيران باشد و قسمت مهم مذاكرة ما در سر اين بود كه چرا سردار با وجود اين كه مي‌داند اگر به زودي تصميم نگيرد رشتة‌ كار از دستش بيرون خواهد شد، تصميمي نمي‌گيرد. اگر بگوييم سردار را با رفقاي انجمني خود در اين باب مواضعه‌اي در بين بوده كه مجاهدين به پارك آمده داد و بيدادي راه بيندازند به طور قطع چنين نسبتي به سردار نمي‌توان داد، سردار از اشخاصي نيست كه ديروز به قرآن سوگند خورده و پيش هفت نفر آشكارا بگويد« نخستين كسي كه موضوع خلع اسلحه را عملي كند من خواهم بود» و امروز به خلاف گفتة‌ خود برخيزد. بالاخره بدين نتيجه رسيديم كه سردار خود را در بين المحظورين ديده و از اين جهت نمي‌تواند تصميمي اتخاذ كند، نه مي‌تواند به خلاف سوگند و قول خود قدمي بردارد و نه مي‌تواند كساني را كه بدو پناه آورده‌اند از خانة‌ خود براند. باري پس از مذكرات طولاني براي ما معلوم شد كه فردا كار به جنگ خواهد كشيد و مجاهدين شكست خواهند خورد، زيرا هم عدة‌ دولتيان پنج و شش برابر عدة‌ مجاهدين است و هم تجهيزات ايشان مكمل است.

عاقبه‌الامر آخرين چاره در آن ديديم كه باز فردا سردار را از وخامت عاقبت كار مستحضر داريم بلكه بتواند چاره‌اي انديشد.

روز شنبه 30 رجب المرجب از آن روزهاي غم‌انگيزي است كه در سال 1328 هجري قمري روي داده و هيچ وقت فراموش نخواهد شد. صبح چون سر از خواب برداشتم هنوز آفتاب طلوع نكرده بود، مجاهدين اغلب در خواب بودند و جز چند نفر كه برخي دست و رو مي‌شستند و چند نفر وضو مي‌گرفتند و چهار و پنج نفر نيز مشغول نماز خواندن بودند، من نيز از رختخواب خود بلند شده لباس پوشيدم. پس از وضو گرفتن و نماز خواندن قدري توي باغ گردش كردم، صداي نماز خوانان مرا به ياد ملا ابوذر انداخت. هر چه گشتم از ايشان اثري پيدا نكردم، بعد متذكر شدم كه از طرف سردار به ده علي‌آباد رفته است. دو سه نفر از مجاهدين وقتي كه مرا ديدند نزد من آمدند و پرسيدند كه: « عاقبت كارها به كجا خواهد رسيد؟» گفتم: «ان شاءالله خوب مي‌شود، ولي شما هم بگوييد كه چرا اينجا آمده‌ايد؟» قدري به روي همديگر نگاه كردند، يكي از آن ميان گفت: «خدا باعث را انصاف دهد، مي‌گويند مي‌خواهند تفنگ از دست مجاهدين گرفته سپس آنها را زنداني كنند!» قدري در باغ قدم زدم، آفتاب سر زد و سردار نيز بيدار شده بود پس از خوردن يك دو فنجان چايي پيش سردار رفتم و آنچه بايست بگويم گفتم. فرمود: «معلوم مي‌شود كه از عاقبت امر نگران هستيد!» گفتم: «فوق‌العاده نگرانم.» فرمود: «دل قوي داريد، چندان جاي نگراني نيست،» گفتم: «امروز جنگ آغاز خواهد شد.» فرمود: «ان‌شاءالله نمي‌شود.» من با نهايت يأس بازگشتم. آقاي يكاني هم پس از بنده پيش سردار رفت، سردار به او هم گفته بود: «مگر دولت ديوانه شده كه مي‌خواهد براي چند تا تفنگ مردم را به دهان توپ ببندد؟»

از اين سخن سردار معلوم شد كه وي يقين دارد كار به جنگ نخواهد كشيد.

آمدن پيشكار سردار جنگ و سفير آلمان و عثماني به پارك

باري تقريباً يك ساعت و نيم از طلوع آفتاب گذشته بود و مجاهدين در جوش و خروش بودند و همديگر را تشجيع مي‌كردند كه پيشكار سردار جنگ به پارك آمد و سردار هم در باغ بود. تعظيمي كرد و گفت سردار كالسكه فرستاده است و از جناب عالي خواهش كرده است كه براي مذاكرة‌ مطلب مهمي به منزل ايشان تشريف ببريد. سردار كمي فكر كرد سپس روي به من آورد و گفت: «آيا رفتن من صلاح است؟» عرض كردم: «اگر مطلب مهمي نبود از جناب عالي اين تقاضا را نمي‌كرد.» فرمود: «شما هم مي‌رويد؟» عرض كردم: «اگر بفرماييد البته در خدمت خواهم بود.» سردار هم مصمم رفتن شد، چون خواست به طرف كالسكه برود، فرياد مجاهدين بلند شد و مخصوصاً مرحوم ميرجعفر سيداسلامي فرياد زد و عمامة خود را به دست گرفت و گفت؛ «مي‌خواهند شما را بدين حيله از اينجا برده تلف كنند،» از اين داد و فرياد سيد مجاهدين دور سردار را گرفته از رفتن وي ممانعت كردند. در اين حيص و بيص وزير مختار آلمان بارون كوات و سفيركبير عثماني وارد پارك شدند.(6) و به سردار گفتند؛ صلاح در آن است كه شما به هر نحوي باشد اين مردم را از پارك بيرون كنيد و الّا پس از چند ساعت محققاً اينجا از طرف قواي دولتي بمباران خواهد شد.

سردار آمدن ايشان را غنيمت شمرده، بنده را فرمودند كه به منزل سردار جنگ رفته از ايشان معذرت خواهم و بگويم سردار مصمم ملاقات بودند كه سفير عثماني و آلمان به پارك آمدند ناچار مجبور از پذيرايي ايشان شدند، اگر فرمايشي داريد مي‌توانيد به بنده بفرماييد. من هنوز از پارك خارج نشده بودم كه سالار [باقرخان] با سواران خود وارد پارك شدند. و بعد از رفتن من سردار محيي هم آمده با سردار ملاقات كرده رفته بود.

بنده بر حسب دستور سردار با پيشكار سردار جنگ به منزل ايشان رفتم و پيام سردار را بازگفتم. سردار جنگ گفت؛ «مقصود من اين بود كه به هر وسيله‌اي باشد سردار در پارك نماند كه مبادا كار به جايي كشد كه براي ايشان اسباب زحمت فراهم آيد.» گفتم؛ «اكنون كه چنين نظري دربارة سردار داريد كه براي ايشان دردسري توليد نشود، چرا خودتان براي مذاكره با ايشان به پارك تشريف نمي‌بريد، من احتمال مي‌دهم كه ملاقات شما با سردار بي‌نتيجه نشود،» قبول نكرد. گفتم: «اكنون كه رفتن پارك را از بنده نپذيرفتيد، لامحاله اين را از بنده بپذيريد كه بنده هم در خدمت جناب عالي به منزل آقاي سردار اسعد برويم اگر ايشان پيشنهاد مرا تصويب كردند آنگاه به اتفاق به پارك برويم و الّا فلا.» اين را قبول كرد و با هم به منزل آقاي سردار اسعد رفتيم.

نگارنده در منزل سردار اسعد

چون جريان قضيه را به ايشان گفتم، نگاهي به روي من كرد و گفت: «هر چند مي‌دانم كه سردار حرف شما را  نيز به سمع قبول نخواهد شنيد، ولي براي آن كه ترديدي در خاطرتان  نماند به ايشان بگوييد پريروز به قرآن سوگند خورديد كه از اوامر دولت سرنپيچيده و در نزع سلاح از مردم غيرنظامي بذل مجاهدت كنيد؛ به سوگند خود وفادار باشيد و از عواقب وخيم اين امر كه مجاهدين مسلح را به خلاف امر دولت در پارك جاي داده‌ايد بپرهيزيد. و الّا تا چند ساعت ديگر نه ستار مي‌ماند و نه باقر و نه مجاهد و نه پارك، همه با خاك يكسان خواهند شد. با وجود اين شما برويد با سردار مذاكره كنيد و آنچه من گفتم به ايشان بگوييد اگر براي شما يقين حاصل شد كه آمدن سردار جنگ به پارك صلاح است تلفون كنيد تا من ايشان را بگويم به پارك بيايند.» هنوز مذاكرات ما تمام نشده بود كه پيشخدمت وارد اطاق شد و مي‌خواست چيزي بگويد، چون مرا ديد به روي سردار اسعد نگاه كرد. سردار گفت: «هر چه مي‌خواستيد بگوييد، بگوييد.» گفت: «به واسطة تلفون خبر دادند كه سردار محيي به سفارت عثماني رفت.» گفت: «برود.» و «ديگر اين كه ضرغام‌السلطنه با سواران خود مي‌خواهد از شهر بيرون برود،» گفت: «ممانعت نكنند، بگذارند هر جا كه مي‌خواهد برود.» من چون ديگر حرفي نداشتم خداحافظي كرده بيرون آمدم، چون به پارك بازگشتم، وضع را آشفته‌تر ديدم. چند نفر از مجاهدين كفن پوشيده فرياد مي‌زدند و سردار هم چون تب كرده بود حال استماع حرف‌هاي مرا نداشت، نه ايشان از من چيزي پرسيدند و نه من در تصديع ايشان ثمري مي‌ديدم. از مشاهدة اوضاع تأثرآور پارك بي‌اندازه ملول شدم و بر تسامح اين دو مرد بزرگوار تعجب مي‌كردم. ناچار گوشه‌اي بر خود گزيده و به درياي فكر فرو رفتم و با خود مي‌گفتم چرا سردار و سالار اقدامات دولت را بازيچه مي‌شمارند، مگر نمي‌بينند كه سپاهيان دولت پارك را مانند نگين انگشتري محاصره كرده‌اند! مدتي در اين حال بودم، به طوري كه به كلي خود را فراموش كرده بودم. چون از آن حال بازآمدم، ديدم سردار و سالار هر دو در ايوان قدم مي‌زنند. با خود گفتم گوشة وحدت گزيدن و از گفتن حقيقت زبان بستن در پيشگاه عقل پسنديده نيست، بي‌اختيار از جاي خود برخاسته به طرف ايوان رفتم و هر دو دست خود را به سينة سردار و سالار گذاشته گفتم: «آخر بفرماييد من هم بدانم، آيا مي‌خواهيد دولتي را كه خودتان در ساية زحمات بي‌پايان تشكيل داده‌ايد با دست خودتان واژگون كنيد؟! چرا با نهايت صراحت به اين آقايان مجاهدين نمي‌فرماييد كه مقصودتان چيست و از دولت چه مي‌خواهيد، چرا به ايشان نمي‌گوييد كه فعلاً محصور هستيد و اگر دو روز در اينجا بمانيد از گرسنگي خواهيد مرد، شما با كدام تجهيزات مي‌خواهيد با دولت سرپنجه نرم كنيد و شما كه نه توپ داريد و نه قورخانه داريد و نه آذوقه. مگر با كفن پوشيدن سه نفر و رجز خواندن ايشان دولت به بيم افتاده دست از تصميم خود برمي‌دارد؟!

گذشته از اين جنابان عالي هم وجداناً وظيفه‌اي داريد كه بايد به جاي آوريد، آن هم عبارت از اين است كه خودتان با صرافت ميل براي اعادة امنيت با قيد قسم قرار داده‌ايد كه سلاح از دست اشخاص متفرقه گرفته شود، بنابر اين بايد با دولت همراهي بنماييد، نه اين كه با مخالفين دولت يعني كساني كه از دادن اسلحه خودداري مي‌نمايند و به قول جناب سردار مي‌خواهند كاسه و كوزه را در سر شما بشكنند. جنابان عالي بايد بيش از اين توجه به حال خودتان داشته باشيد تا گرفتار اشتباهات نشويد. آيا مي‌دانيد كه آقاي سردار محيي در سفارت عثماني متحصن شده و آقاي ضرغام‌السلطنه هم با سواران خود از شهر بيرون رفته است؟»

 سردار و سالار به مجرد شنيدن اين حرف به روي يكديگر نگاه كردند، پرسيدند: »اين خبر را شما از كجا شنيديد؟» عرض كردم؛ «در منزل سردار اسعد شنيدم و محققاً صحيح است و جاي ترديد نيست» چون سخت دلتنگ و عصباني بودم لذا هر چه در دل داشتم گفتم. سالار گفت: «من اختيار خود را به دست شما دادم، هر چه بگوييد بدون چون و چرا خواهم پذيرفت.» گفتم؛ «بنده چيزي خارج از قاعده و اصول نمي‌گويم و درصدد آن نيستم كه به ضرب شلاق آقايان را از پارك بيرون كنيد، آنان شما را رئيس و بزرگ خود دانسته به شما پناه آورده‌اند، بايد با كمال مهرباني به درددل آنان رسيدگي فرماييد، ولي اين دادخواهي نبايد در صورت مخالفت تجلي كند كه مضرات آن به شخص شما عايد گردد و در نظر دولت مجاهدين متمرد و سردار و سالار حامي آنان محسوب شوند.

عقيدة بنده اين است كه جنابان عالي بدون فوت وقت همين حالا چند نفر از رؤسا و پيشقدمان آقايان مجاهدين را بخواهيد و صريحاً بدون هيچ گونه ترديد به ايشان بگوييد؛ مقصود شما از اين تجمع و داد و بيداد چيست و حرف حسابي كه داريد كدام است؟ اگر مي‌خواهيد كه از تسليم اسلحه استنكاف كنيد، اين كار تمام شده و بدون ترديد بايد به موقع اجرا برسد و اگر در واقع چنان كه گاه گاه از زبان برخي از مجاهدين شنيده مي‌شود، طلب از دولت داريد يا حرف منطقي ديگري داريد آن را واضح بگوييد، در صورتي كه درخواست‌ها يا مطالب شما مطابق با واقع شود، ما مطالب شما را مي‌توانيم به دولت اظهار نموده، جواب مساعد تحصيل كرده، به شما اطلاع دهيم.»

 سردار و سالار هر دو عرايض بنده را تصويب و تصديق فرمودندو بدون درنگ چند نفر از ايشان را خواستند، فرمودند؛ «آقايان حرف حسابي شما چيست و از دولت چه مي‌خواهيد؟» پس از جر و بحث زياد درخواست ايشان دو چيز بود: يكي آن كه قيمتي كه براي اسلحه معين كرده‌اند قيمت واقعي نيست، بايد چيزي بدان بيفزايند و ديگري آن كه حقوق عقب افتاده‌شان را بپردازند. به سردار گفتم؛ «بفرماييد آقايان اين دو تقاضاي خود را نوشته به شما تسليم كنند،» اين هم انجام يافت. بنده بدون فوت دقيقه‌اي به هيئت وزراء تلفون و خواهش كردم كه شاهزاده شهاب‌الدوله وزير پست و تلگراف لطفاً پاي تلفون تشريف بياوريد. معزي‌اليه هم بلافاصله تشريف آوردند. گفتم؛ «بنده مي‌خواهم خدمت آقايان وزراء رسيده پيغام سردار و سالار را به ايشان عرض كنم.» فرمودند: «آقايان وزراء همه حضور دارند زودتر بياييد.»

نگارنده در حضور هيئت وزرا

پس از مذاكره با شهاب‌الدوله با نهايت عجله سوار درشكه شده به عمارت گلستان رفتم. هيئت وزراء در كنار حوض نشسته بودند وقتي كه مرحوم شاهزاده فرمانفرما مرا ديد از جاي خود بلند شد و گفت؛ «شكر خدا را كه فلاني آمد، ان‌شاءالله كارها فيصله خواهد يافت،» گفتم: «ان شاءالله.»

پس از تبادل تعارفات مرسوم، مرحوم مستوفي فرمودند: «چه خبر خوش با خود آورده‌ايد؟» عرض كردم: «خوش خبري بنده منوط به حسن توجهات حضرت اشرف و ساير آقايان وزراي محترم است و اميدوارم با حسن نيتي كه حضرت اشرف و هيئت محترم وزراء در استقرار و پيشرفت امنيت دارند، مشكلي نيست كه آسان نشود. نخست محض استحضار خاطر مبارك معروض مي‌دارد كه اين اجتماع مجاهدين در پارك اتابك بدون اجازه و اطلاع آقاي سردار ملي بوده است و مشاراليه آن روز در مهرآباد بود و اين آقايان چند نفر را از ميان خود برگزيده به مهرآباد فرستادند و ايشان به آنجا رفته، به هر وسيله بود سردار را به شهر آوردند و فعلاً نيز از اين پيش آمد در نهايت درجه متأثر است. پس از محرز شدن اين مسئله مي‌خواهم عرض كنم كه مستدعيات مجاهدين هم به نظر بنده چيزهاي مهم و غيرقابل قبول نيست. ايشان دو استدعا دارند: يكي تأدية حقوق عقب افتاده و ديگري تجديدنظر در قيمت اسلحه‌اي كه از ايشان گرفته خواهد شد و حقيقتاً تقويم دولت عادلانه نبوده است.» فرمودند: «راجع به حقوق عقب افتادة ايشان خود شما با جناب سردار ضمانت كنيد تا روز پنجشنبة اين هفته پرداخت شود و قطعاً تا روز پنجشنبه ديناري از حقوق ايشان باقي نخواهد ماند. و در خصوص قيمت اسلحه نظر ايشان چيست؟» عرض كردم: «ايشان تقاضا دارند كه به هر كدام از تفنگ‌هاي پنج تير ده تومان و بقيه هم با ملاحظة همان ميزان علاوه شود.» فرمودند: «آن را نيز پذيرفتيم.» گفتم: « دو استدعا هم بنده دارم يكي اين كه شرحي به سردار و سالار از طرف دولت جديد دربارة تمجيد خدمات ايشان نوشته شود و ديگري آن كه سواران ايشان را كه فعلاً حقوق از دولت مي‌گيرند، در عدد سواران دولتي منظور داشته، مقدر فرماييد كه ايشان از حمل اسلحه ممنوع نباشند.» اين را نيز قبول داشتند و فرمودند كه: « سواران سردار و سالار واقعاً در حكم سواران دولتي است.» عرض كردم: « پس اجازه فرماييد بنده مراتب را به واسطة ‌تلفون به سردار و سالار بگويم.» فرمودند: «بسيار خوب.» بنده به پارك تلفون كرده از سالار خواهش كردم كه به پاي تلفون تشريف بياورند، آنگاه آنچه در هيئت وزراء جريان يافته بود به ايشان گفتم. بسيار خوشوقت گرديده مرا دعا كردند  و از حسن توجه حضرت رئيس‌الوزراء شكرگزاري نمودند. آنگاه مرحوم مستوفي به قوام‌السلطنه وزير جنگ دستور داد كه شرحي به جناب سردار ملي و سالار ملي نوشته از خدمات و زحمات ايشان سپاسگزاري نموده و سپس اين سه فقره را كه مذاكره شد صريحاً در آن درج كنند. مرحوم قوام‌السلطنه هم بر طبق دستور نامه را نوشت، هم خود و هم مستوفي امضاء كرده به بنده دادند(7) و مرحوم ميرزا غفارخان زنوزي و مرآت‌‌السلطان را هم معين كردندكه با بنده به پارك رفته اسلحة مجاهدين را تحويل گيرند. چون وارد پارك شديم سردار و سالار هر دو از بنده قدرشناسي كردند و اطاق دم در ورودي را براي تحويل اسلحه تخصيص دادند و آقاي يكاني را هم معيّن كردند كه اخذ و تحويل اسلحه در تحت نظر ايشان باشد، نام صاحب اسلحه و نمرة سلاح هم در دفتر مخصوص قيد شود و بنده نيز در آنجا بودم. هنوز پنچ و شش تفنگ تحويل گرفته نشده بود كه ناگه در خارج هياهويي بلند شد. من از اطاق بيرون آمدم، ديدم شخصي كه فينه در سردارد، مردم را به مخالفت برمي‌انگيزد(8) و مي‌گويد؛ «چرا دولت براي تفنگ‌هاي سه تير قيمت معين نكرده، گيرم كه تفنگ سه تير متعلق به دولت است، ولي شما زحمت كشيده و كشته داده‌ايد، بايد با آنها نيز قيمت معين كنند» و مجاهدين هم يكباره فرياد برآوردند: «زنده باد دولت عثماني!» و در اين حيص و بيص صداي تيري هم بلند شد، ميرزا غفارخان و مرآه‌السلطان هر دو به گمان اين كه جنگ شروع شد، به زودي سوار درشكه شده بيرون رفتند.(9)

چو آشفته شد مرد را روزگار

همه آن كند كش نيايد به كار

من ناچار با شاهزاده شهاب‌الدوله به واسطة تلفون صحبت كردم و گفتم؛ « قضيه اين طور شد خواهشمندم يك ساعت ديگر دولت دست نگهدارد، شايد مجاهدين به خبط خود متوجه شوند و اين كار به خوشي انجام‌پذير شود.» با آن كه در اين ساعت مدت يادداشت وزارت جنگ به آخر رسيده بود باز يك ساعت مهلت داده شد.

آغاز جنگ و همكاري حيدرخان عمواوغلي با قواي دولتي عليه ستارخان

متأسفانه يك ساعت منقضي شد، ولي ما نتوانستيم از اين يك ساعت هم استفاده كنيم و فتنه‌جويان نخواستند كه اين فتنه بخوابد. به محض منقضي شدن آن يك ساعت دولتيان به تيراندازي آغاز كردند و جنگ درگرفت. سردار به صداي تفنگ از اطاق بيرون آمد و روي به من آورد و گفت: «آخر شما ساعت مهلت خواسته بوديد كه مبادرت به جنگ نكنند مگر از آن هم دريغ كردند؟» گفتم: «آن يك ساعت به پايان آمد، ولي دسيسة خودخواهان به پايان نرسيد.» فرمود؛ «باز ديگري نيز تلفون كنيد كه يك ساعت نيز اقدام خودشان را به تأخير بيندازند.» متأسفانه ديگر رابطة تلفون قطع شده بود و براي مكالمه با خارج ديگر وسيله‌اي در دست نبود، زيرا پارك محصور بود و كسي نمي‌توانست قدم از پارك بيرون گذارد و ديگر ارتباطي در بين جز صفير تير نبود. ناگفته نماند كه نه سردار و نه سالار هيچ كدام داخل در جنگ نشدند، مگر اين كه سردار در اول چهار يا پنج تير انداخت و تقريباً تا ساعت سه و چهار از شب گذشته با سالار در اطاق خود بود.

از آنجايي كه نه بنده و نه آقاي يكاني هيچ كدام ما جنگجو و جنگ‌آور نبوديم، رفتيم به همان سردابي كه هميشه در موقع گرما به آنجا پناه مي‌برديم و مرحوم نايب حسن‌خان معتمدالاياله نيز بعداً به همان جا آمد. رفته رفته جنگ شدت پيدا مي‌كرد و غرش توپ و تفنگ بي‌دلان را دل به لرزه درمي‌آورد. براي آن كه مشغوليتي براي خود پيدا كنيم، مرحوم صاحب اختيار يك جلد شاهنامة‌ خطي به بنده داده بودند كه در اوقات بيكاري مطالعه مي‌كردم، بدان پناه بردم و به مطالعة‌ آن پرداختم. ولي كو آن حوصله كه بتوان به مطالعه پرداخت، گلوله از طرفين چون باران فرو مي‌ريخت وحشت و اضطراب بر دل‌ها مستولي شده بود.

جنگ تقريباً دو ساعت و نيم از ظهر گذشته آغاز شد. قواي دولتي اعم از سوار و پياده و دستة يفرم‌خان بيش از دو هزار نفر بودند و برخي از مجاهدين نيز مانند حيدرخان عمواوغلي و دستة‌ او و مرحوم حسن‌علي‌زاده و جمع ديگري نيز با قواي دولتي همكاري مي‌كردند.

عدة مجاهدين گويا كمتر از سيصد تن بود و شايد بيش از يكصد نفر هم مردم بازاري و متفرقة بي‌سلاح در ميان مجاهدين بودند. پس از يكي دو ساعت چند تن از مجاهدين در سرداب نزدي بنده آمده اظهار داشتند كه: « ما نه براي جنگ فشنگ داريم و نه براي خوردن نان، تكليف ما چيست؟» ( من نخواستم نمكي بر جراحتشان بپاشم و بگويم من چندين بار براي شما خاطر نشان كردم كه اگر شما دو روز محصور بمانيد براي خوردن، نان پيدا نخواهيد كرد) گفتم؛ «فعلاً راه چاره‌جويي از هر طرف بسته شده است، از خدا بخواهيد كه شما را ياري كرده از اين گيرو دار رهايي بخشد.»

رفته‌رفته بر عدة سردابيان افزوده مي‌شد، برخي از مجاهدين آن تفنگ‌ها را كه مي‌خواستند به دولت تحويل داده و قيمت آن را دريافت دارند، به استخر مي‌انداختند. حوالي غروب سرداب پر از جمعيت شده بود، علاوه بر مجاهدين عده‌اي از كسبه و اشخاص بي‌طرف نيز در پارك مانده بودند كه آن بيچارگان سخت متوحش بودند. اغلب مجاهدين فشنگ‌هاي خود را مصرف كرده، نمي‌دانستند كه مقدرات ايشان به كجا منتهي خواهد شد. بالاخره آفتاب غروب كرد و ظلمت وحشت‌انگيزي تمام پارك را فراگرفت. من تصور مي‌كردم كه به زودي نايرة جنگ خاموش خواهد شد، زيرا در آن شب ظلماني محال مي‌نمود كه مهاجمين به پارك حمله نمايند، ولي به خلاف تصور من جنگ در نهايت شدت ادامه داشت و مهاجمين دست از حملات متواليه برنمي‌داشتند،‌ غرش توپ و تفنگ دل‌هاي بي‌هنران را به لرزه درمي‌آورد. يكي از مجاهدين كه تفنگ خود را هم به استخر انداخته بود، اتصالاً به بنده مي‌گفت: «آخر من چه كنم؟» من ايشان را به هر نوعي بود دلداري مي‌دادم، از بس كه اين بيچاره حرف خود را تكرار كرد، من از حال طبيعي خارج شدم و گفتم؛ «فقط يك چاره داريد و بس و آن اين است كه دست به دامن ستارگان زده به آسمان برويد. ديدم خيلي بي‌تابي مي‌كند، گفتم؛ « نترسيد، كسي شما را نمي‌شناسد كه مجاهد بوده‌ايد، وقتي كه تفنگ در دست نداريد احدي با شما كاري نخواهد داشت.»

 هواي سرداب به واسطة‌ كثرت جمعيت تقريباً غيرقابل تنفس بود، من گاهي براي استنشاق هواي آزاد از سرداب خارج شده، چند دقيقه‌اي در بيرون مانده باز برمي‌گشتم. تقريباً سه ساعت يا دو ساعت و نيم از شب رفته بود كه پيشخدمت سردار به سرداب آمد و به من گفت كه؛ سردار مي‌فرمايد هر چه زودتر به اطاق من بياييد.

اطاق مخصوص سردار و سالار از سرداب مقداري فاصله داشت و بايستي با كمال احتياط قدم برداشت. در اطاق سردار غير از سردار و سالار چند نفر ديگري نيز حضور داشتند، من هم در طرفي نشستم و گفتم: «براي بنده چه امري داشتيد؟» فرمود: «كار به سختي رسيده چاره‌اي بايد انديشيد.» گفتم: «در اين دل شب چاره‌اي جز مقاومت نيست.» فرمود: «كار از مقاومت گذشته، شنيدم برخي از مجاهدين دست از جنگ برداشته و تفنگ‌هاي خود را به استخر انداخته‌اند، براي آن كه تفنگ بي‌فشنگ به چه كار مي‌آيد، بيم آن مي‌رود كه عاقبت كار به شكست منتهي شود.» وقتي كه سردار صحبت مي‌كرد من مي‌ديدم ‌آثار يأس و نوميدي از چهرة مردانة وي نمودار بود، آن مرد شيردلي كه در سخت‌ترين ايام جنگ يك تنه درمقابل صدها مرد جنگي مقاومت مي‌كرد و هميشه مي‌گفت فتح و فيروزي با ماست، اكنون به اندازه‌اي گرد نوميدي بر چهرة وي نشسته كه مهاجمين را غالب و فيروزمند مي‌داند. از مشاهدة  اين حال چنان متأثر شدم كه نزديك بود اشك از چشمانم فرو ريزد. مات و متحير مانده بودم كه به سردار چه بگويم و ايشان هم اصرار مي‌كردندكه هر چه زودتر راه چاره‌اي پيدا كنيد. علت اصرار سردار از آن روي بود كه در برخي از موارد پيش‌بيني‌هاي بنده در مسائل پيش پا افتاده درست درمي‌آمد، لذا گمان مي‌كرد كه بنده مي‌توانم در هر كار چاره‌اي بينديشم. به هر صورت با خود انديشيدم كه عجالتا بايد چيزي گفت تا اندازه‌اي موجب آرامش خاطر ايشان فراهم شود. گفتم: «من راه چاره‌اي جز اين نمي‌دانم كه چيزي به سردار اسعد يا صمصام‌السلطنه قريب بدين مضمون مرقوم داريد كه ما در اثر مجاهدات زياد توانستيم مجاهدين را حاضر كينم كه اسلحة خود را به دولت تسليم كنند، جناب عالي به متصديان امر ابلاغ فرماييد كه دو نفر معين كرده به پارك روانه نمايند تا با حضور اينجانبان اسلحه از مأمورين اخذ و به فرستادگان تحويل داده شود.» سالار فرمودند؛« بهتر است كه به آقاي صمصام‌السطنه نوشته شود.» شرحي قريب به مضمون فوق نوشته شد. آقايان سردار و سالار امضا كردند كه فرستاده شود، ولي كه مي‌توانست اين نامه را به صمصام‌السلطنه برساند؟ از حاضرين خسروخان داوطلب شد كه نامه را برساند. مشاراليه نامه را برداشت و از پشت ديوار به آواز بلند گفت تيراندازي نكنيد، من از طرف سردار و سالار حامل نامه‌اي به آقاي صمصام‌السلطنه هستم و بدين ترتيب توانست نامه به صمصام‌السلطنه برساند.

قضاوت

اكنون جاي آن است كه خوانندگان محترم دربارة اين چند قضيه كه معروض مي‌شود با نظر دقيق نگريسته عادلانه قضاوت فرمايند:

  1. چرا مجاهدين رشت كه رياست ايشان با مرحوم سردار محيي بود به پارك آمدند، آيا خودشان به صرافت طبع به نام اين كه سردار رئيس تمام مجاهدين است به پارك آمدند يا به تصويب و استحضار سردار محيي به اين كار اقدام كردند؟
  2. خليل خان ارك چرا به مهرآباد رفت و سردار را به تهران آورد، اين اقدام مولود فكر خود او بود يا دست ديگري هم در ميان بود؟ و چرا سردار با حرف خليل‌خان به تهران بازگشت در صورتي كه من نايب حسن‌خان را پيش سردار فرستاده و تأكيد كرده بودم كه به شهر نيايد و ايشان قول داده بودند كه به شهر نخواهند آمد.
  3. مرحوم سردار محيي روز شنبه 30 رجب چرا به پارك آمده بود و با سردار چه نجوايي داشت و چرا به محض بيرون آمدن از پارك به شميران رفت و در سفارت عثماني متحصن گرديد؟
  4. چرا دو نفر از مستخدمين سفارت عثماني به نام جميل و جمال پس از رفتن سردار محيي از پارك به فاصلة دو سه ساعت به پارك آمده و مجاهدين را شورانيدند و كار انجام يافته را به هم زدند؟ در صورتي كه صبح همان روز سفيركبير عثماني با وزير مختار آلمان به پارك آمده و سردار را نصيحت مي‌كردند و مي‌گفتند صلاح شما در آن است كه اين جمعيت را بگوييد از اينجا بيرون روند و الا پس از ساعت دولت در هر جا كه از اين قبيل اجتماعات باشد آنجا را بمباران خواهد كرد.
  5. چرا مرحوم ضرغام‌السلطنه در صبح همان روز بدون آن كه به سردار و سالار يعني دو نفر هم عهد و هم پيمان خود اطلاع دهد از شهر خارج شده به شاه عبدالعظيم رفت؟
  6. چرا دولت از ضرغام السلطنه ممانعت نكرد، در صورتي كه سواران وي همه مسلح بودند؟ آيا نبايد گفت: خدايا زين معما پرده بردار. آري اين بود نتيجة عمليات انجمن محرمانة سرداران و عنايت دولت دربارة ايشان.

 

ورود قشون دولتي به پارك

باري من از اطاق سردار بازگشته به سرداب آمدم، آقاي يكاني آهسته از من پرسيد كه؛ «سردار از احضار شما چه مقصودي داشت؟» بنده هم ماوقع را به ايشان گفتم، ايشان گفتند؛ «غير از اين راه ديگري نبود اگر چه تصور مي‌كنم قبول نخواهند كرد.»

در اين موقع هواي سرداب بسيار بد شده بود، ولي جز تحمل چاره‌اي نداشتيم. ساعتي نيز بدين سان بگذشت، ديگر من نتوانستم در سرداب بمانم، به خيال اين كه باز دو سه دقيقه‌اي از اين محبس تاريك مرگ‌آور خود را نجات داده بيرون بروم، از جاي خود بلند شدم. همين كه به آخرين پلة سرداب رسيدم و خواستم كه قدم به ساحت باغ بگذارم، پسر سيزده چهارده ساله‌اي از پله‌هاي كريدور پايين مي‌آمد چون مرا ديد گفت: «‌بختياري‌ها ريختند سالون». ديگر فرصتي براي بيرون رفتن باقي نمانده بود، بي‌اختيار راه سالون پيش گرفتم، چون به كريدور نزديك شدم، ديدم كلاه بختياري‌ها نمودار شد. ناچار به سرداب بازگشتم و به آقاي يكاني و مرحوم نايب‌حسن‌خان ماجرا را بيان كردم. صداي تفنگ كمتر شنيده مي‌شد، مردم تصور مي‌كردند كه جنگ دارد تمام مي‌شود، راستي هم آن طور بود ولي با شكست مجاهدين. چند دقيقه‌اي نگذشت كه سرداب محصور گرديد و عده‌اي از مهاجمين وارد سرداب شدند. سردابيان نخست سخت متوحش شدند و ندانستم كه اين خبر را در ميان ايشان كه انتشار داده بود كه دولتيان مي‌خواهند به سرداب بمب بيندازند، چون ديدند كه دولتيان اين خبر را تكذيب كردند، قدري آرام گرفتند آن گاه واردين گفتند؛ «هر كه سلاح دارد تسليم كند.» اين كار فوري انجام يافت، هر كس سلاحي داشت با كمال ممنونيت تقديم كرد حتي بنده هم يك قبضه تپانچة هفت تير داشتم كه در نزد آقاي يكاني بود مشاراليه هم دو دستي تقديم آقايان كرد.

پس از آن كه اسلحه را مأمورين دولت گرفتند، ما را از سرداب بيرون آورده در جلو يكي از درهاي پارك نگاه داشتند و چند نفر پليس فوري ما را احاطه كرده نام و نشان هر كس را مي‌پرسيدند. چون نوبت به بنده رسيد و از نامم پرسيدند. گفتم؛ «حاجي اسماعيل» يكي از آنان گفت: «حاجي اسماعيل صراف شما هستيد؟» گفتم: «آري» و نخواستم بگويم نه، زيرا كه صلاح خود در آن ديدم.

در اين اثنا يكي از مجاهدين گفت؛ سردار و سالار هر دو سوار اسب شده از پارك بيرون رفتند. ما از شنيدن اين خبر خوشحال شديم و گفتيم شكر خدا را كه ايشان به سلامت از اين مهلكه بيرون رفته‌اند، در صورتي كه خبر بي‌اصل و اساس بود.

پس از آن كه نام و نشان يكايك از مردم را پرسيدند، در پارك را باز كرده اجازة خروج دادند. مردم هم خارج شدند. چون ما هم بيرون آمديم يعني بنده و آقاي يكاني، ديديم نايب حسن‌خان نيست. هر چه منتظر شديم نتوانستيم خبري از ايشان به دست آوريم تا آن كه در پارك را بستند، ناچار ما هم به اتفاق هم محبسان به راه افتاديم، هر چند قريب بيست نفر پليس هم با ما بودند ولي ما نمي‌دانستيم كه ما را به نظميه مي‌برند و خيال مي‌كرديم كه آزاد هستيم و با آقاي يكاني شور مي‌كرديم كه در اين دل شب كجا برويم؟ من گفتم: «بهتر است به منزل يكي از آقايان هشترودي يا نوبري برويم.» آقاي يكاني گفت: «منزل ايشان دور است، صلاح در آن است كه به منزل آقاي مشيرلشكر كه در اين نزديكي‌هاست برويم.» من نيز تصديق كردم .چون به نزديكي منزل ايشان رسيديم از جمعيت جدا شديم و كسي از ما ممانعت نكرد. در را زديم دو نفر دو نفر قزاق ايراني در مقابل منزل مرحوم ميرزا علي‌اكبر خان دهخدا بودند، يكي از ايشان به نزديك من آمد و گفت: «در اينجا چه كار داريد و چرا در مي‌زنيد؟» گفتم: «صاحب منزل از منسوبان ماست چون از وي نگران بوديم براي ديدن او آمده‌ايم.» قزاق هم چيزي نگفت و بازگشت. از قضا خود مشيرلشكر هم در منزل نبود، با وجود اين ما از عزم خود متصرف نشديم و نمي‌توانستيم هم منصرف باشيم. به هر نحوي بود، شب را در منزل ايشان به سر برديم.

سردار و سالار در منزل صمصمام‌السلطنه

سحرگاهان گماشتة مشيرلشكر را كه جواني باهوش و زيرك بود گفتيم؛ «ما زحمت ديگري نيز به شما داريم كه بايد هر چه زودتر به پارك رفته خبر صحيحي براي ما بياوريد.» گفت: «همين الساعه مي‌روم و خبر جامعي براي شما مي‌آورم،» اين بگفت و به راه افتاد. ديري نگذشت كه باز آمد، اما از سيمايش معلوم بود حامل خبر بدي است كه نمي‌خواهد بگويد، چون ديد كه ما دست بردار نيستيم گفت؛ «كسي را به پارك راه نمي‌دهند، لذا نتوانستم خبري از آنجا تحصيل كنم ولي شنيدم كه سردار را تير بر پاي خورده در منزل صمصام‌السلطنه است و سالار هم آنجاست و از كسان سردار جز پسرش يدالله خان و دو سه نفر ديگري در نزد وي نيست.(10) به محض شنيدن اين خبر جانكاه به اتفاق آقاي يكاني به منزل مرحوم صمصام‌السلطنه رفتيم. سردار توي رختخواب بود، چون مرا ديد فرمود: «كجا بوديد؟ من از شما بي‌اندازه نگران بودم.» گفتم: «ما نمي‌دانستيم كه شما در منزل صمصام‌السلطنه تشريف داريد و چنين مي‌گفتند كه جناب عالي و آقاي سالار سوار شده از پارك بيرون رفتيد.»  ديدم سخت متأثر و از زخمت زخم در پيچ و تاب است، خواستم به دلداريش پردازم، گفتم؛ «دل تنگ مداريد، ان شاءالله تا چند روز ديگر زخم پايتان خوب مي‌شود و روزگاري خوش و خرم پيش مي‌آيد، وضع زمانه از روز نخست چنين است، روزي اگر به خلاف مراد باشد، روزي هم موافق ميل و آرزو مي‌گردد.» نگاهي به من كرد و فرمود من چندين بار زخم برداشته بستري شده‌ام ابداً اهميت نداده و خم به ابرو نياورده‌ام حتي دو بار نيز در تبريز در موقع انقلاب زخمي شدم يكي از دست و ديگري از شانه و خودتان مي‌دانيد كه زخم شانه را اصلاً به كسي نگفتم و با آن حال دست از جنگ و كوشش برنداشتم و شب و روز در مقابل مستبدين سينه سپر ساختم، ولي اين زخم را بدان زخم‌ها نتوان قياس كرد، اين زخم تاب و توان از دست من گرفته است.» باز به دلداريش پرداختم و گفتم: «ابداً جاي تشويش و نگراني نيست، در تهران جراحان ماهر از ايراني و فرنگي بسيارند، به زودي زخم شما را معالجه خواهند كرد چندان از اين گونه سخنان گفتم تا اندكي بياراميد و زبان به شكايت باز كرد و از اين و آن قدري گله كرد و از مرحوم شيخ اسماعيل هشترودي فوق‌العاده اظهار امتنان كرد و گفت: «صبح زود به ديدن من آمد و روي مرا بوسيد و بسيار مهرباني و ملاطفت نمود و از اين پيش آمد ناگوار بيش از اندازه متأسف و متأثر بود.»

سپس پرسيد: «شما چگونه از پارك بيرون آمديد؟» تفصيل بيرون آمدن از پارك و رفتن به منزل مشيرلشكر را به طول اختصار بيان كردم. فرمود :«به شكرانة اين كه نجات يافته‌ايد كاري بكنيد.» گفتم: «هر چه امر فرماييد با جان و دل اطاعت مي‌شود.» قدري به خود پيچيد و ناله‌اي كرد، معلوم بود كه از زخم پاي در زحمت است، بعد فرمود: مي‌بينيد كه از كسان من در اينجا تنها قلي(11) است كه از من مراقبت مي‌كند، هر چند حاجي‌عباس و يدالله(12) هم اينجا هستند، ولي يدالله بچه است و حاجي عباس هم كه نمي‌تواند به مواظبت من بپردازد، اگر بتوانيد به هر وسيله باشد، سه يا چهار نفر از كسان مرا كه در نظميه توقيف شده‌اند آزاد كنند تا اندازه‌اي موجب آسودگي من خواهد بود.» گفتم: «تا آنجا كه بتوانم در فراهم آوردن وسايل استراحت جناب عالي سعي خواهم كرد.» اين را گفتم و از اطاق ايشان بيرون آمدم، رفتم خدمت جناب سالار كه در خارج اطاق سردار در ايوان روي صندلي نشسته بود و ايشان هم فوق‌العاده اظهار ملاطفت كردند و فرمودند: «افسوس كه ما پيروي از نصايح شما نكرديم.» گفتم:« جناب سالار از گذشته نبايد حرف زد و بايد در فكر آينده شد. خواستم خداحافظي گفته مرخص شوم، فرمود: «كجا مي‌خواهيد برويد؟» تفصيل را گفتم. فرمود: «اگر موفق شديد يكي دو نفر هم فلان و فلان را از كسان من وسايل استخلاصشان فراهم آوريد.» گفتم؛ «اميدوارم كه ان‌شاءالله موفق شوم.» چون از منزل صمصام‌السلطنه بيرون آمدم، با خود گفتم بهتر است آقاي هشترودي را ملاقات كرده توسط ايشان اقدام كنم، زيرا هنوز نمي‌دانستم كه اگر من به نظميه بروم، خودم هم گرفتار خواهم شد يا نه؟ تأسفانه نتوانستم مرحوم هشترودي را پيدا كنم. ناچار خودم به نظميه رفتم، خوشبختانه سردار بهادر در اطاق رئيس نظميه بود، چون مرا ديد در صورت ظاهر اظهار خوشوقتي و مسرت كرد و چگونگي را پرسيد. تفصيل رفتن به منزل مشيرلشكر را به ايشان نيز گفتم و از احوال سردار جويا شد. گفتم: «از زخم پاي سخت در زحمت است.» گفت: «من از اين جهت بسيار متأسفم، از قول من خدمتش سلام برسانيد و بگوييد خودم نيز به خدمت خواهم رسيد.» گفتم: «سردار چون زخمي است و قدرت حركت ندارد، ضرورت دارد كه چند نفر از كسان نزديك و پيشخدمت‌هاي ايشان را مرخص كنند تا از سردار مواظبت كنند.» سردار بهادر به معاون نظميه آن وقت سالار مظفر(13) لقب داشت گفت: «كساني را كه حاجي اسماعيل مي‌خواهد مرخص كنيد تا از سردار ملي مواظبت نمايند.» گفت: « قانوناً بايد شخص معروفي از ايشان ضمانت كند.» گفتم: «من ضمانت مي‌كنم.» مشاراليه چون مرا نمي‌شناخت قدري تأمل كرد. سردار بهادر متوجه شده گفت: « هر كه را فلاني ضمانت كند بايد پذيرفته شود». بنده ضمانت نامه را امضا كردم و كساني را كه سالار و سردار فرموده بودند مرخص كردند.

چگونگي زخمي شدن سردار و رفتن سردار و سالار به منزل صمصام‌السلطنه

پس از آن كه قواي دولتي غالب شده وارد پارك گرديدند ديگر رشتة‌ ارتباط بين سردار و سردابيان گسيخته شد، چنان كه ديگر نه ايشان از ما خبر داشتند و نه ما از ايشان. اكنون تفصيل قضيه را چنان كه بعداً معلوم شد براي استحضار عموم معروض مي‌دارم.

چنان كه نوشته شد نامه‌اي را كه سردار و سالار به مرحوم صمصام‌السلطنه نوشتند و خسروخان(14) دواطلب شد كه نامه را برساند، مشاراليه نامه را گرفته خود را به هر ترتيبي بود پشت ديوار باغ مي‌رساند و فرياد مي‌زند كه تير نيندازيد من از سردار و سالار نامه‌اي دارم كه بايد به صمصام‌السلطنه برسانم و كسي از بختياري‌ها نامه را گرفته پيش صمصام السلطنه مي‌برند.

هنوز جواب نامه از صمصام‌السلطنه نرسيده بود كه دولتيان وارد باغ مي‌شوند، چون سردار و سالار از ورود قشون دولتي به باغ مستحضر مي‌شوند هر كدام تفنگ خود را برداشته با چند نفر براي مدافعه از اطاق خويش بيرون مي‌آيند. سالار به طرفي مي‌رود و سردار به طرفي ديگر و از همديگر جدا مي‌شوند. سردار به اين خيال مي‌افتد كه با آن چند نفر همراهان خود را بر پشت بام رساند و از آنجا مشغول جنگ شود، هنوز به پشت بام نرسيده در يكي از راهروها تيري به پايش مي‌خورد و چون زخم‌كاري بوده سردار را از پاي مي‌اندازد.

( خود سردار را عقيده بر اين بود كه مرا يكي از كسان خود من زد و اسم او را هم مي‌گفت كه فلاني بود و دليلش هم اين بود كه مي‌گفت آنجا كه من تير خوردم، محلي نبود كه در معرض تير واقع شود، در ميان راهروي كه يك روزنه هم نداشت تيري از خارج محال بود كه بدانجا برسد.)

پس از تير خوردن سردار يكي دو نفر از همراهان در پهلوي وي براي مراقبت مي‌مانند و ديگران مي‌روند.

سالار هم با ياران خود در توي باغ محلي را براي خود برگزيده مشغول مدافعه مي‌شود. در اين بين يكي از بختياري‌ها به آواز بلند مي‌گويد كه جواب نامة سردار و سالار رسيده است، كسي بيايد و بگيرد. سالار كه در باغ بود، چون از رسيدن جواب نامه مطلع مي‌شود و پيش مي‌رود و نامه را مي‌گيرد. خلاصة مضمون نامه بدين گونه بوده است:

جنابان سردار ملي و سالار ملي نامة شما رسيد، اينك درشكه‌اي فرستادم شما سوار شده به منزل بنده تشريف بياوريد. اسلحه را خود مأمورين دولت جمع‌آوري مي‌كنند. نجفقلي بختياري.

كسان سالار هر قدر سردار را جستجو مي‌كنند، اثري از سردار پيدا نمي‌شود و عاقبه‌الامر سالار پس از آن كه تفنگ خود را تحويل مي‌دهد، سوار درشكه شده به منزل صمصام‌السلطنه مي‌رود. پس از رفتن سالار باز درصدد جستجوي سردار مي‌آيند تا آن كه سردار را در راهرو پيدا مي‌كنند كه زخم برداشته و افتاده است. ايشان را هم با وسيله‌اي كه داشتند به باغ مي‌آورند با يدالله‌خان پسرش و حاجي‌عباس و شيخ‌قلي در درشكه‌اي گذاشته به منزل صمصام‌السلطنه مي‌برند و دكتري مي‌آورند كه زخمش را مي‌بندد و توصيه مي‌كند كه ابداً نبايد حركت كند.

هر چه از اسباب و اثاث و اسلحه كه در پارك بود، حتي لوحة‌ طلا‌كوبي كه از طرف مجلس شوراي ملي به افتخار سردار ملي اعطا شده بود، همه به باد غارت رفت(15) و چيزي از آنها به دست نيامد، به جز كالسكه‌اي(16) بي‌اسب كه لاشة‌ آن در پارك مانده بود. اسب‌هاي شخصي سردار نيز كه در خارج بود همه را برده بودند.

شغل بنده در اين روزها

اما بنده چه مي‌كردم و به چه چيز اشتغال داشتم؟ شغل من اين بود كه هر روز به نظميه رفته، دو سه نفر را ضمانت كرده از نظميه بيرون مي‌آوردم، ولي چون بيرون مي‌آمدند، نه منزل داشتند و نه پول. ناچار بايستي به هر يك از آنان مبلغي بدهم كه تا بتوانند يكي دو روز خودشان را اعاشه كنند.

سردار و سالار در منزل صمصام‌السلطنه چگونه به سر مي‌بردند؟

هر روز جمع كثيري از نمايندگان مجلس شوراي ملي اعم از نمايندگان آذربايجان يا ايالات و ولايات ديگر و رجال معروف تهران به عيادت و ديدار ستارخان سردار ملي و باقرخان سالار ملي مي‌آمدند و ايشان را تسليت مي‌دادند و بنده نيز به دوستان و آشنايان و نمايندگان تأكيد مي‌كردم كه سردار را تنها مگذاريد و ايشان را دلداري دهيد كه فوق‌العاده متأثر و ملول است و از تجار و اصناف مخصوصاً از اصناف و تجار تبريزي هر روز جمع كثيري به عيادت ايشان مي‌آمدند.

اولين شخصي كه صبح روز يكشنبه پيش از همه در منزل صمصام‌السلطنه به عيادت آمد، مرحوم شيخ اسماعيل هشترودي بود، وقتي كه مي‌خواست وارد اطاق شود، مي‌بيند كه سردار در رختخواب دراز كشيده است، بي‌اختيار اشك از چشمانش فرو مي‌ريزد و از روي سردار بوسيده و مدتي او را تسليت مي‌دهد. واقعاً مرحوم شيخ اسماعيل بيش از تمام وكلا دربارة مرحوم ستارخان دلسوزي مي‌كرد.

مرحوم دكتر لقمان‌الدوله با يك نفر دكتر ديگري كه او هم آذربايجاني بود(17) ،هر روز به عيادت سردار مي‌آمدند و به معالجة زخمش مي‌پرداختند. با آن كه سردار گاهي كه در موقع معاينه پايش را حركت مي‌دادند عصباني مي‌شد، ولي ايشان ابداً دلگير نمي‌شدند و تسليتش مي‌دادند و تمام همت خود را بدان گماشته بودند كه بتوانند كاري بكنند كه پاي سردار بهبود يابد و از حركات و رفتارشان معلوم بود كه علاقة مفرطي نسبت به سردار دارند.

روزي مرحوم سردار اسعد به عيادت سردار آمده بود و از اين پيش‌آمد ناگوار اظهار تأسف مي‌كرد و سردار هم چيزي نمي‌گفت، ولي معلوم بود كه از سخنان سردار اسعد چندان دلخوش نيست تا آن كه سردار اسعد گفت: «سردار! اي كاش اين تيري كه به پاي تو خورد، به چشم جعفرقلي  مي‌خورد (مقصود سردار بهادر است).» سردار چون اين شنيد حوصله‌اش سر رفت و گفت: «‌خود مي‌كشي حافظ را، خود تعزيه مي‌داري»؟ سردار از سخن سردار ملي نيك دلتنگ شد با وجود اين خودداري كرد و گفت: «سردار امر بر شما مشتبه شده است، باعث پيش‌آمد اين وقايع ناگوار كساني بودند كه با شما عقد موافقت بستند و جلسات محرمانه درست كردند، وقتي كه اوضاع و احوال را مطابق آمال خود نديدند، خودشان راه سلامت پيش گرفتند و شما را به مهلكه انداختند.»

 

 

پي‌نوشت‌ها ــــــــــــــــــــ

1ـ اين نطق بايد به دقت خوانده شود.

2ـ آقاي يكاني فرداي آن روز به من نقل كرد كه آن دو نفر با من پيش سردار رفتند. يكي از آن دو نفر آهسته چيزي به گوش سردار گفت كه سردار سخت برآشفت و فرمود الان بايد از اينجا بيرون برويد، من نمي‌توانم شما را در منزل خود جاي دهم و الّا الساعه شما را توقيف كرده به نظميه تحويل مي‌دهم و ايشان هم بدون آن كه ديگر چيزي بگويند بيرون رفتند. به احتمال قريب به يقين اينها بايد همان دو نفر قاتل ميرزاعلي محمدخان و سيدعبدالرزاق خان باشند.

3ـ چاپ اميركبير، ص 133.

4ـ خسروخان همان مقتدر نظام مستبد بود كه بعد از استبداد برگشته در صف مشروطه‌خواهان جاي گرفته بود.

5ـ مقصودشان از خواستن سردار راجع به مسئلة خلع اسلحه بود، اما چرا اينها به پارك آمده بودند درست معلوم نبود كه معلم بودند يا اين كه به صرافت طبع خود آمده بودند، در هر صورت اين اجتماع در پارك به صلاح سردارد نبود.

6ـ بنده در كتاب قيام آذربايجان در ضمن شرح حال خود در صفحة 489 اشتباهاً اين آقايان را سفير ايتاليا يا آمريكا نوشته‌ام، بايد اصلاح شود.

7 ـ اين نامه تا اوايل محرم 1330 در نزد بنده بود.

8ـ آقاي يكاني مي‌گويد كه آنها دو نفر بودند، اسم يكي جميل و ديگري جمال بود.

9ـ كسروي كه در تاريخ 18 سالة آذربايجان مي‌نويسد: به عقيدة بعضي آن كسي كه تير انداخت ميرزا غفارخان بود، اشتباه محض است. زيرا ميرزا غفارخان وقتي كه تير انداخته شد، هنوز از اطاق بيرون نيامده بود.

10ـ از تقرير وي دانسته شد كه ديشب كلية اشخاص را كه از پارك بيرون آوردند در نظميه حبس كرده‌اند و تنها سردار و سالار و سه چهار نفر با سردار و سالار به منزل صمصام‌السلطنه رفته‌اند.

11ـ قلي نام يكي از كسان سردار بود.

12ـ يدالله خان يگانه پسر مرحوم سردار است كه فعلاً درجه سرهنگي دارد.

13ـ بعد به لقب سردار انتصار ملقب شد. اكنون [هنگام نوشتن كتاب] هم در قيد حيات است، خداوند به توفيقشان بيفزايد.

14ـ مقتدر نظام سابق كه بعد از تصرف تهران به مشروطه‌خواهان پيوست.

15ـ اي كاش مجلس شوراي ملي خدمات مرحوم سردار را در نظر گرفته لوحة‌ ديگري به جاي آن لوحه با همان وضع سابق تهيه كرده به خانوادة‌ مشاراليه عنايت كند.

16ـ اين كالسكه را مرحوم سپهدار به سردار داده بود.

17ـ گويا اسمش لقمان الممالك بود.

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منبع: قيام آذربايجان و ستارخان، اسماعيل اميرخيزي، انتشارات آيدين، تبريز، 1387 (چاپ اول، 1339، تبريز ، كتابفروشي تهران)

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمدعلی تبریزی  | 

 

گوشه ای از حکایت اندوهبار و جگرسوز زنان و مردان بیگناه آستارا که توسط  گروه موسوم به فرقه دمکرات آذربایجان اسیر شوروی و کمونیستهای باکو شدند  ...

خاطره یک زن ایرانی آذری  از کتاب " اجاق سردهمسایه " نوشته هموطن ارجمندم " اتابک فتح الله زاده "" آن سوی آستارا " قصه نیست . خاطره ای است واقعی که راوی آن در متن همین وقایع بوده و در متن همین وقایع سالهای سال سوخته و خاکستر شده است.

خدا میداند که این زن و صدها و هزاران زن و مرد دیگر چه مصیبتها که از رهگذر اشغال ایران در سال ١٣٢٠ توسط شوروی - سابق - و انگلستان کشیده اند . . . چه غمها و مصیبتهای بزرگی که در گذر زمان از یاد میرود بدون اینکه کسی آگاه شود.اما بخشی از این مصیبتهای جانسوز به همت " اتابک فتح الله زاده " به تاریخ سپرده شده است ." آن سوی آستارا " روایتی از اینگونه مصیبتهاست.

 

 

آن سوي آستارا . . .

 

  • اتابك فتح الله زاده

از آن روزي كه به ايران آمديم، همواره در اين آرزو بودم كه خبرنگاري از من بپرسد، چرا ما خانه و كاشانه خود را رها كرديم و به شوروي رفتيم. فجايعي كه دولت شوروي بر سر ما آورد، شايد باور كردني نباشد و يا نتوان درك كرد كه سبب اين همه اعمال وحشيانه چه بوده است.

اجازه دهيد خودم را معرفي كنم: اسم من راضيه است. مي‌دانم كه قصد شما مصاحبه با شوهرم بود كه متاسفانه روزگار نامروت امان نداد و او را از بين ما ربود. اسم شوهرم اسرافيل بايرام‌زاده بود. شوهرم در سال 1302 در يك خانواده كارگري در آستارا به دنيا آمد. پس از كلاس نهم دبيرستان چون امكان تحصيل برايش نبود، به تهران رفت و در كارخانه شيشه‌سازي رنجبران مشغول شد. او در سال 1323 در حالي كه من فقط 15 سالم بود با من ازدواج كرد. شوهرم بار ديگر براي تامين خانواده راهي تهران شد. در آذر ماه سال 1325 وقتي فرقه دمكرات آذربايجان به شوروي عقب‌نشيني مي‌كرد، بخش قابل توجهي از سرحدنشينان آستارا را به زور سرنيزه به شوروي بردند. متاسفانه ما نيز به چنين سرنوشتي دچار شديم. شوهرم اسرافيل به سبب عبور غيرمجاز و سرپيچي از مقررات اردوگاه، به شش سال كار با اعمال شاقه (در باكو) محكوم شد. كار او در اردوگاه بريدن سنگ‌هاي خارا بود. او پس از 8 سال ما را كه در روستاهاي آذربايجان شوروي بيگاري مي‌كرديم پيدا كرد. اما او در اين مدت مادر، پدر و يك برادرش را در سرزمين غريب‌كش شوروي از دست داد. اسرافيل با دلي پردرد، من و برادر كوچك خود را به تاجيكستان برد.

حال اجازه دهيد تا براي شما شرح دهم چه بر سر ما آمد:

آذر ماه سال 1325 بود. من و مادر شوهرم با دو برادر كوچك اسرافيل در خانه بوديم، ناگهان درِ خانه به شدت كوبيده شد، پدر شوهرم امام علي كه دايي من نيز بود، در دريا مشغول ماهي‌گيري بود. من و مادر شوهرم سراسيمه درِ خانه را باز كرديم، ديديم دو فدايي مسلح دم در ايستاده‌اند. [فدايي اصطلاحاً به نيروهاي مسلح و بدون درجه فرقه اطلاق مي‌شد] مادر شوهرم گفت: «قارداش! چه خبر است؟  چرا در خانه را مي‌شكني؟ يكي از آن‌ها با حالت تحكم به ما گفت: «زود باشيد از خانه بيرون بياييد.» مادر شوهرم پرسيد: «آخر به كجا؟ براي چه؟» آن فدايي جواب داد: « ما از طرف ستاد فرقه دمكرات آمديم تا به شما بگوييم كه قشون شاه به همراه امنيه‌ها به طرف آستارا مي‌آيند، آنان زنان را بي‌آبرو خواهند كرد، كشت و كشتار به راه خواهند انداخت، خانه‌ها را به آتش خواهند كشيد، شما و تمامي مردم اين ناحيه بايد به طرف شوروي حركت كنيد.» مادر شوهرم با گريه جواب داد: «شوهرم در دريا است. پسرم در آستارا نيست. آخر من با اين عروس و دو پسرم كجا بروم!» آن فدايي با اشاره به من و مادر شوهرم جواب داد: «شما به خاطر حرمت خانواده هم شده، بايد به آستاراي روس برويد و در آن جا براي شما جا حاضر و آماده است. شما پس از دو روز دوباره برمي‌گرديد.» اهالي محله و سپس خاله‌ها جمع شدند كه حالا چه كار كنيم.

باري ما به اين نتيجه رسيديم كه براي دو روز به آستاراي روس برويم. يكي دليل مي‌آورد بي‌خودي نبايد كشته شويم. آن ديگري از بي‌سيرت كردن زنان مي‌ترسيد...بايد رفت چاره‌اي نيست. قشون و امنيه‌هاي بي‌پدر و مادر مي‌آيند. مادر شوهرم در خانه را قفل كرد و كليدها را در ايوان به ميخي آويزان كرد. محله ما به نام حكيم نظامي، نزديك مرز شوروي و در كنار شهر آستارا واقع بود. با اين جوّ به وجود آمده، تمام اهالي محله ما به جز خانواده خاله پري و ميرتقي به شوروي كوچ كردند. اما اوضاع آستارا به شكل ديگر بود، بيش از نيمي از مردم آستارا به خصوص زنان و دختران به سبب ترس از تجاوز به مسجدها پناه برده بودند. وقتي شوهرم پس از 8 سال در شوروي به ما پيوست، دانستم كه با آمدن ارتش شاه و امنيه‌ها به آستارا، تجاوزي عليه ناموس مردم رخ نداده است و اموال مردمي كه كاري با فرقه دمكرات نداشتند به غارت نرفته است و خانه‌هاي آنان به آتش كشيده نشده است. به عنوان نمونه خانه‌ها و زمين‌هاي ما و خاله‌ها نه توسط دولت، بلكه توسط خويشاوند ما غصب شد. در اين جا قصد من تبرئه حكومت پهلوي و يا امنيه‌هاي نامروت آن دوران نيست، بلكه هدف من نشان دادن تبليغات دروغ، زورگويي، كوچ اجباري ما همراه با حيله و نيرنگ بود كه به مدت 47 سال جسم و روح ما را اسير حكومت شوروي كرد و جان عزيزانم را گرفت و زندگي من و هزاران ايراني را به سياهي كشاند.

به هر حال اهالي محله‌ي ما به راه افتادند. خانواده ما نيز (دو برادر كوچك شوهرم و مادر شوهرم و من) به همراه خانواده دو خاله‌ام و همسايه‌ها ( سارا و رخشنده) توي اين دسته بوديم. باور همگي ما اين بود كه براي دو روز از دست ارتش شاه و امنيه‌ها به آستاراي شوروي پناه مي‌بريم و پس از دو روز كه آرامش برقرار شد، به آستاراي خودمان برمي‌گرديم. آن موقع من عروسي شانزده ساله بودم. من به تصميم مادر شوهرم متكي بودم و فكر مي‌كردم، در آن شرايط شوهر مادرم تصميم درست‌تري اتخاذ مي‌كند. هنگامي كه به طرف آستاراي شوروي به راه افتاديم، متوجه شدم كه عده‌اي با تهديد مستقيم به اين كوچ دو روزه تن دادند و در واقع به ميل خود حركت نكردند. وقتي به آستاراي شوروي رسيديم، دريافتم يك سوم مردم آستارا به زور و اغفال و يا از سر ناچاري به شوروي آمده‌اند. فدائيان با هدايت صادق خان دكان‌ها و مغازه‌ها را غارت كردند و پل چوبي معروف آستارا را به آتش كشيدند. پسرخاله من وقتي خواست از وسط راه به آستاراي خودمان برگردد، صادق خان به او گفت: برگرد! پل را آتش زديم، تو نمي‌تواني به آستارا برگردي. پسر خاله‌ام وقتي اصرار به برگشت كرد، او را به قصد كشت كتك زدند.

دو روزي كه در آستاراي شوروي بوديم، در هواي آزاد روي نيمكت‌ها گرسنه و خسته نشسته بوديم. نمي‌دانستيم با اين شرايط جديد چه كار بايد كرد و يا براي رفع مشكلات به چه كسي بايد مراجعه كرد. روز سوم همگي با حالت عصبي به سمت پل مرزي حركت كرديم تا به خانه و كاشانه خود يعني ايران برگرديم. همين كه جمع ما به پل رسيد، سربازان مسلح با تحكم و خشونت مانع ما شدند و به ما گفتند؛ همه در يك سمت بايستيد. زن و كودك، بزرگ و كوچك را در يك جا جمع كردند. ناگهان ديديم كه چند كاميون باري آمد و همه را سوار ماشين كردند.

مردم گفتند؛ «كاميون براي چيست؟! آن طرف پل آستاراي ايران است. ما پياده هم مي‌توانيم به آستاراي خودمان برگرديم.

ارشد سربازان كه مرد موذي و حقه‌باز بي‌وجداني بود. به زبان تركي گفت: «نه نه، براي چه پياده! آخر اين براي حكومت سويت (شوروي) بي‌آبرويي است كه شما پياده به طرف ايران برگرديد، وانگهي لب مرز درگيري است، شما كشته و زخمي مي‌شويد، ما ناچاريم شما را از جاي امن‌تري به ايران برگردانيم.»

كاميون‌هاي باري به راه افتادند. ما در اين محل جديد جايي را نمي‌شناختيم و نمي‌دانستيم كه ما را به كجا مي‌برند. كاميون‌ها دو ساعتي به راه خود ادامه دادند تا اين كه به ايستگاه راه آهن رسيديم. قطاري در انتظار ما بود. همه گرسنه و تشنه بودند. بچه‌ها از گرسنگي گريه سر مي‌دادند. بيچاره مادران نمي‌دانستند چه خاكي بر سرشان بريزند. ماموران با خشونت ما را مثل حيوان سوار واگن‌هاي باربري كردند. ما احساس كرديم كه هدف ماموران شوروي بردن ما به ايران نيست. مردان با حالت نيمه اعتراض از ماموران پرسيدند: «آخر شما ما را به كجا مي‌بريد؟» با واكنشي كه مردان نشان دادند خانم‌ها بيش‌تر مشكوك شدند و شروع به جيغ و داد و خودزني كردند، بچه‌ها با ديدن مادران از ترس بر خود مي‌لرزيدند و گريه مي‌كردند. عده‌اي از مردان نافرماني كردند و خود را از واگن‌ها به بيرون پرت كردند. ناگهان ماموران شروع به تيراندازي هوايي كردند و سگ‌هاي گرگي با هدايت ماموران با پارس كردن خود جو وحشت آفريدند. وقتي اندك آرامشي برقرار شد، آن گاه ماموران در صورت سرپيچي، اخطار تيراندازي دادند. جماعت معترض آرام شدند و همه در واگن‌ها جا گرفتند. درهاي واگن‌ها بسته شد و فضاي واگن‌ها تاريك شد و قطار به راه افتاد.

باز گرسنگي به جانمان افتاد. بچه‌ها با گريه از مادران خود غذا مي‌خواستند. مادرهاي بيچاره نمي‌دانستند چه خاكي بر سر بريزند. اين اعمال ماموران شوروي براي ما قابل درك نبود و ما از انگيزه ماموران شوروي سر در نمي‌آورديم و كسي نمي‌دانست كه اين رفتارهاي وحشيانه براي چيست. ما تا آن روز سوار قطار نشده بوديم. اين براي ما عجيب بود كه چگونه آهن پاره‌ي درازي مثل مار مي‌خزد و با صداي عجيب و غريب خود از دل دشت و كوه از اسب تندتر مي‌رود. بگذريم، قطار به راه خود ادامه مي‌داد و ما در واگن‌ها حبس بوديم. عده‌اي به توالت احتياج داشتند، بعضي‌ها از سر ناچاري خود را كثيف كرده بودند. قطار پس از حدود دو ساعت در محلي ايستاد. از لاي درز واگن‌ها ديديم كه ماموران شوروي در حال سوار كردن مردمان ديگر به واگن‌هاي خالي قطار هستند. دوباره قطار به راه افتاد و پس از يكي دو ساعت در ايستگاه ديگري ايستاد، باز ديديم كه عده‌اي از مردم را كه سر وضع‌شان به ما شباهت دارد، سوار واگن‌هاي خالي مي‌كنند. اين نگه داشتن قطار و سوار كردن مردم به واگن‌هاي خالي دو سه بار تا جلفاي شوروي تكرار شد. بعدها مطلع شديم كه اين نگون‌بخت‌ها هم مثل ما ايراني هستند. آنان نيز دو سه روزي مثل ما در نوار مرزي شوروي سرگردان بودند و اغلب آنان نيز با اميد برگشت دو سه روز به طرف مرز شوروي آمده‌اند. در واقع قطار حامل ما آن بخش از اعضا و طرفداران فرقه دمكرات آذربايجان و اعضاي خانواده آنان را كه به شوروي عقب‌نشيني كرده بودند، از نوارهاي مرزي جمع كرد و آخر سر در جلفا پياده كرد. وقتي قطار ايستاد يكي از پيرزنان آستارا افسري را گير آورد و به او گفت: « آخه شما از خود نمي‌پرسيد كه اين همه آدم چگونه در واگن رفع حاجت بكنند.

افسر جواب داد: «مگر در واگن (بارش) بشكه توالت نبود. شما مي‌توانستيد در همان بشكه كار توالت خود را بكنيد.»

پيرزن با عصبانيت گفت: « ما نمي‌دانستيم اين بشكه براي چيست، در ثاني در اين واگن زن و مرد هست، چه گونه مي‌توان رفع حاجت كرد؟»

افسر مربوطه جواب داد: «خوب مادر، وقتي يكي دارد كارش را مي‌كند، ديگران نگاهش نكنند.»

ناگهان پيرزن برافروخت و به زبان آذربايجاني به آن افسر گفت: «شما هم مثل روس‌ها عار و ننگ را قورت داديد و ناموس را هم به كون‌تان بستيد ... در ثاني من مادر تو نيستم و نمي‌خواهم پسري مثل تو داشته باشم، ما را به زور سرنيزه و فريب از آستارا براي دو روز به اين جا كشانديد، حالا به من مادر مي‌گوييد.»

افسر شوروي جواب داد: «زيادي حرف نزن، مقررات ما همين است.»

پيرزن جواب داد: «خاك عالم بر سر چنين مقررات باشد.»

افسر مربوطه خويشتن داري كرد و تندي نكرد و خود را به نشنيدن زد. با گذشت زمان دانستيم اكثريت مردم آذربايجان شوروي به سبب زبان مشترك و مذهب در حد توان خود به ما ياري مي‌كردند و در مواردي در مقابل پرخاش‌گري‌هاي به حق ما گذشت مي‌كردند. اعتراض اين پيرزن شجاع زبانزد جمع ما بود. پس از گذشت سال‌ها دانستم كه در زمان استالين هم پليس امنيتي نتوانست از پس زبان چنين زناني برآيد، آنان همواره ماموران و نظام شوروي را بدون ترس و واهمه نفرين مي‌كردند.

وقتي قطار به جلفا رسيد، مردم انبوهي از قطار پياده شدند. فرداي آن روز دوباره ما را سوار قطار كردند، ما را پس از سه ساعت در روستايي پياده كردند. در اين روستا كلم زيادي كاشته شده بود. ما نه لباس داشتيم و نه سر پناهي؟ گرسنگي هم دمار از روزگار ما درآورده بود.بايد بگويم اولين بار بود كه ما ايرانيان در شوروي گرسنگي مطلق را لمس مي‌كرديم. ما فقط با لباس و كفش و چادر خود به شوروي آمده بوديم و هيچ‌گونه امكانات ديگري نداشتيم. در اين شرايط بود كه شنيديم خانواده صادق‌خان* اجناس غارتي شهر آستارا را در بازار كاخور به فروش مي‌رساندند. نان و غذايي در اختيار ما نبود. ما براي رفع گرسنگي ريشه‌هاي كلم را از مزرعه‌ها درمي‌آورديم و مي‌خورديم. وقتي هوا سرد و زمين يخ‌زده شد، كار ما بسيار سخت شد و ديگر امكان درآوردن كلم براي ما عذاب اليم شد. خوشبختانه من آهن پاره‌اي پيدا كردم كه با آن ريشه‌ي كلم را راحت‌تر از زمين درمي‌آوردم. از قضا يك بار بر سر اين آهن پاره با دختر خاله‌ام دعوا كردم. ما به نوبت با آن آهن پاره از زمين يخ‌زده ريشه‌ي كلم را درمي‌آورديم و بدين نحو روزگار سياهمان را مي‌گذرانديم. ريشه‌ي يخ زده‌ي كلم ما را سير نمي‌كرد. حبيب برادر كوچك شوهرم از گرسنگي گريه مي‌كرد. گريه او دل آدمي را كباب مي‌كرد. ديدم بيچاره مادر شوهرم با گلايه به خداي خود مي‌گويد: «خدايا اين گرفتاري ما براي چه بود؟ مگر چه گناهي از ما سرزده بود كه شايسته چنين مجازاتي باشيم.» غم سنگيني مرا فراگرفت. من در نهان اشك مي‌ريختم، نمي‌دانستم چه كار كنم. بيچاره مادر شوهرم راست مي‌گفت. آخر هر كدام از ما در ايران براي خود خانه و كاشانه‌اي داشتيم در خانه‌مان به روي همديگر باز بود. هر كدام از ما به كسب و كاري مشغول بوديم. در ايران اگر چيزي هم نداشتيم، دست كم از گرسنگي و سرما بي‌خود نمي‌لرزيديم. نگاه كن حالا بزرگ و كوچك همانند بيد بر خود مي‌لرزند و حتي از غذاي گرم و نان بخور و نمير هم خبري نيست. پناه جويان با حالت نفرت‌انگيز از مقامات آذربايجان شوروي مي‌پرسيدند كه چرا ما را به چنين سرنوشتي گرفتار كرديد؟ اگر آن مقام آذربايجاني اندكي از شرافت انساني برخوردار بود، از خجالت سرش را پايين مي‌انداخت و از آنان دور مي‌شد و يا به پناه‌جويان دلداري مي‌داد. آخر او چه جوابي مي‌توانست بدهد؟ مگر چشمش كور بود كه نبيند كه پناهندگان از گرسنگي لاغر  و مردني شده‌اند و از رنگ و رخسارشان ماتم مي‌بارد و افزون بر آن از سرما برخود مي‌لرزند.

بايد بگويم كه متاسفانه همه اين مقامات پدر و مادردار نبودند و چه بسا بسياري با همين اعتراضات سر از زندان و اردوگاه درآوردند.

پس از مدتي فكر جديدي به سرم زد و به اين نتيجه رسيدم كه براي رفع گرسنگي مي‌توانم چادر عروسي خود را بفروشم. همين كار را كردم و با پولي كه از فروش چادر به دست آوردم، توانستم آرد جو بگيرم. وقتي آرد را به خانه آوردم، دانستم كه روي اين آرد نفت ريخته شده بود. راستش گرسنگي به قدري براي بچه‌ها و ما عذاب‌آور شده بود كه ديگر بوي نفت براي ما از اهميت چنداني برخوردار نبود و حالا ما مانده بوديم كه از اين آرد چه‌گونه و با چه امكاناتي نان درست بكنيم.

بايد بگويم كه مسئولين روستا آلونك خراب شده‌اي به مساحت 4 متر به ما داده بودند. كف اين آلونك سيماني بود و گاهي آب به درون آلونك نفوذ مي‌كرد. وقتي هوا به شدت سرد شد، مسئولين روستا از سر دلسوزي بخاري بشكه مانندي به ما دادند كه مي‌شد چوب پنبه‌هاي خشك شده را در درون آن سوزاند. و اين تنها وسيله‌ي خانه ما بود. خلاصه با هر بدبختي بود آن آرد را در سقف بخاري شبيه نان كرديم و چند روزي با آن نان با قناعت به سر برديم.

سرانجام روزي مسئولين به ما ابلاغ كردند از فردا در مقابل كار معين به هر كس 400 گرم نان سياه داده خواهد شد. بيچاره مادر شوهرم غيرتش قبول نكرد كه من يعني عروسش سر كار بروم. پسرش حبيب هم 6 ساله بود، او نيز نمي‌توانست كاري انجام بدهد. فرداي آن روز مادر شوهرم و پسرش يوسف پانزده ساله بر سر كار رفتند، اما آنان نتوانستند كار معين شده را انجام دهند و هر يك با صد گرم نان سياه به خانه برگشتند. دو هفته‌اي چنين گذشت. گرسنگي همچنان ادامه داشت تا اين كه من و حبيب دانستيم كه مي‌توان دانه‌هاي پنبه را روي بخاري بو داد و خورد. ما نمي‌دانستيم كه اين دانه‌ها سمي هستند، يكي دو روزي اين كار را يواشكي تكرار كرديم. روز سوم وقتي مادر شوهرم و يوسف از سر كار برگشتند ديدند كه ما در حال مرگ هستيم. آنان دريافتند كه ما براي رفع گرسنگي از دانه‌ پنبه استفاده كرديم و مسموم شده‌ايم. بيچاره مادر شوهرم حسابي ترسيده بود. او خودش را به آب و آتش مي‌زد كه ما سلامتي خود را پيدا كنيم كه خوشبختانه مسموميت ما خيلي زود برطرف شد. بعد از دو هفته خود مادر شوهرم مسموم شد. سبب مسمويتش اين بود كه در محيط كار به او سوپ فاسد داده بودند. او با حال زار به آلونك آمد. ما روي كف سيماني و سرد آلونك مي‌خوابيديم و اگر امكان دزدي يونجه بود، ما گاهي يونجه به كف آلونك مي‌انداختيم. من بعضي اوقات چادر عروسي‌ام را روي كف سيماني مي‌انداختم، حالا چادرم را فروخته بودم. بيچاره مادر شوهرم حال نشستن نداشت و از رنگ رخسارش آشكار بود كه حالش بسيار بد مي‌باشد. ما گريه و زاري مي‌كرديم تا اين كه دكتر آمد و به او آمپول زد و رفت. جاي آمپول خيلي باد كرد. او بايد استراحت مي‌كرد، ولي در آلونك ما از لحاف و تشك خبري نبود. با اين اوضاع و احوال مادر شوهرم ديگر سلامتي خود را باز نيافت و حالش رفته رفته بدتر شد تا اين كه او را به بيمارستان بردند و سرانجام در آن جا جان سپرد.

از من مي‌پرسيد، خوب شما كه خانم بوديد با كمبود لباس و پوشاك چه كار مي‌كرديد؟ بايد بگويم ما بيش از دو سال از همان لباس‌هايي را كه پس از آوردن‌مان از ايران به تن‌مان بود  استفاده مي‌كرديم. در واقع وضع لباس‌هايمان اسفناك بود و همه‌ي ما شبيه گداهاي سامرا شده بوديم.

ما بارها براي وصله زدن لباس‌هاي تن‌مان، با التماس از اهالي نخ و سوزن قرض مي‌كرديم. از خجالت دلم مي‌خواست زمين دهان باز كند و مرا ببلعد، آخر ما در مملكت خود دست كم محتاج نخ و سوزن نبوديم.

روزي پسر دايي‌ام ميكائيل به من خبر داد كه قرار است دولت شوروي به خانم‌ها پارچه و يا لباس بدهد. ما با بسياري از خانم‌ها براي دريافت پارچه به روستاي مربوطه مراجعه كرديم. به هنگام دريافت پارچه فهميديم كه اين اجناس مال ايران است كه توسط صادق‌خان و فداييان از بازار آستارا غارت شده است. سخن كوتاه، آن‌ها به من يك دست پارچه دامني و يك جفت كفش لاستيكي (گالوش) دادند. من كفش را به برادر شوهرم دادم، او قبول نكرد و به خودم برگرداند. بايد بگويم از لباس زير خبري نبود، ما با همان دامن بوديم و اگر لباس‌مان پاره مي‌شد، با دست‌مان جاي پاره شده را مي‌گرفتيم و با عقب عقب رفتن خود را از ديد مردها دور مي‌كرديم.

روزي مادر شوهر يكي از فدايي‌هاي آستارا را ديدم كه در هواي آزاد و سرد زمستان روي تخته سنگي نشسته و مثل بيد به خود مي‌لرزد. او هم مثل خيلي‌ها سرپناهي نداشت و مجبور بود در هواي آزاد به سر برد. آن فدايي در آستارا آتش پاره بود و به راحتي حاضر بود، جان خود را در مقابل دشمنان فرقه شوروي فدا كند، اما او وطن و عايله خود را رها كرده بود و حالا از سرما نمي‌دانست چه خاكي بر سرش بريزد. در هر تظاهراتي كه در آستارا به وقوع مي‌پيوست، آن فدايي در اول صف بود و به تركي سرود مي‌خواند. يكي از سرودها اين بود: «آهاي خواهرها، آهي مادرها، آسوده بخوابيد كه ما بيداريم.» وقتي مادر شوهرم او را با حالت زارش ديد، دلش به حال او سوخت. سپس رو به آن فدايي كرد و گفت: «اي پسرها، اي داداش‌ها، حالا شما بخوابيد ما خواهر‌ها بيداريم.» سپس او را به آلونك محقرش دعوت كرد تا اندكي از گزند باد و سرما در امان بماند. آن‌گاه مادر شوهرم به او گفت: «ببين كه ما و خودتان را به چه روزي انداختيد، تو يكي با حرارت‌تر از همه به مردم وعده‌ي كباب‌هاي شيخ سليم را مي‌دادي.» اشك در چشمان آن فدايي كه متاسفانه نامش را فراموش كردم جمع شد. و سپس رو به مادر شوهرم كرد و گفت: «مادر تو را به خدا، ديگر مرا بيش‌تر از اين چوب نزن. من به اندازه كافي دلم پرخون است. من به ناداني خود اعتراف مي‌كنم و ديگر فدايي نيستم.»

باري، ما را به طور مداوم از اين روستا به آن روستا كوچ مي‌دادند. بالاخره ما را به يكي از روستاهاي اطراف باكو كوچ دادند. در اين روستا بود كه ناگهان سر و كله‌ دايي (پدر شوهرم امامعلي) پيدا شد. حال اجازه دهيد اندكي از ماجراي آمدن دايي بگويم:

وقتي دايي از دريا به خانه برمي‌گشت، در راه كسي را نديد. او با تعجب از خود مي‌پرسيد؛ پس مردم كجا رفتند! دايي همچنان به راه خود ادامه مي‌دهد تا اين كه به خانه‌ي خود مي‌رسد: او مي‌بيند كه در بسته است، اما گاو ما به همراه مرغ و خروس‌ها و اردك‌ها سرگردان جلوي در خانه ايستاده‌اند. دايي از خانه خود به خانه خواهر بزرگش مي‌رود كه مي‌بيند در خانه بسته است. از آن جا به خانه‌ي خواهر دومي مي‌رود كه باز مي‌بيند كه در خانه بسته است. دايي از دريا خسته و كوفته برگشته بود، از اين معما هيچ سر در نمي‌آورد و به قول خود از تعجب نزديك بود شاخ درآورد. او پيش خود فكر مي‌كند كه نكند محله‌ي ما با ارواح خبيثه وارد معامله شده است. دايي اين بار به سراغ خواهر كوچكش مي‌رود و مي‌بيند در خانه باز است. دل دايي از سردرگمي كمي روشن مي‌شود، همين كه دايي وارد خانه مي‌شود، مي‌بيند خواهرش پري مشغول گريه و زاري است. از خاله پري مي‌پرسد: «چرا گريه مي‌كني؟ چرا در خانه‌ها قفل و در محله كسي پيدا نمي‌شود؟» خاله پري جريان پيش آمده را براي دايي شرح مي‌دهد. دايي به گريه مي‌افتد و بسيار غمگين مي‌شود و سپس با عصبانيت به خاله پري مي‌گويد: «خيلي خوب، دمكرات‌هاي پدر سوخته از جماعت خانواده ما خواستند كه به طرف آستاراي روس بروند، اما آنان چرا به اين كار احمقانه تن دادند؟» واضح بود كه اگر راضي نمي‌شدند، دمكرات‌ها آنان را به گلوله مي‌بستند.

دايي حرص و جوش مي‌خورد، اما كاري از دستش برنمي‌آمد. او سختي‌هاي بسياري در زندگي خود ديده بود، اما اين بار درمي‌يابد كه بدجوري گرفتار شده است، آخر چه گونه مي‌تواند همسر، دو پسر و عروسش را به امان خدا رها كند و به دنبالشان نرود، اما از طرف ديگر، دايي رفتن به شوروي را هم بي‌فايده مي‌دانست. او شك داشت كه بتواند ما را نجات بدهد و به تجربه مي‌دانست هر كه به شوروي برود راه برگشت ندارد. با اين حساب او حدس مي‌زد كه خودش هم‌گير خواهد افتاد.

سرانجام دايي نيم كيسه‌اي آرد با خود برمي‌دارد و به خاله مي‌گويد: من بايد به دنبال زن و بچه‌ام بروم، من مي‌دانم آنان در آن جا گرسنه هستند. خاله با نگراني از دايي مي‌پرسد: «قارداش جان، تو از كجا مي‌داني كه آنان گرسنه هستند.» دايي مي‌گويد: «من از گرسنگي سربازان سرخ دانستم كه در شوروي قحطي و گرسنگي است. من در آستارا به دو سرباز شوروي يواشكي نان مي‌دادم و آنان پس از اعتماد به من با ترس و احتياط مي‌گفتند كه در شوروي به سبب جنگ گرسنگي است.»

دايي بيچاره نيم كيسه آرد را به پشت گرفته و از بي‌را‌هه‌ها خود را به آستاراي شوروي و از آن جا به باكو مي‌رساند. با شناختي كه من از ذات و خمير مايه نظام شوروي دارم هنوز هم تعجب مي‌كنم چگونه دايي بدون مانع خود را به باكو رساند و مهم‌تر از آن، او را پس از دستگيري در باكو آزاد مي‌كنند. من اطمينان دارم كه دايي آدم شوروي‌ها نبود اما به هر حال اين اتفاقي بود كه افتاده بود.

باري، دايي در باكو با پرس‌و‌جو خود را به خانه پسردايي‌اش مي‌رساند. ميزبان اول خوش آمدي مي‌گويد و سپس با ترس و لرز او را به خانه مي‌برد. او با كيسه‌ي آردش وارد خانه مي‌شود. فاميل از دايي مي‌پرسد: « چه خبر، تو كجا، اين جا كجا، براي چه به باكو آمدي؟» دايي ماجرا را شرح مي‌دهد و مي‌گويد كه شش ماه است كه به دنبال خانواده خود مي‌گردم. پس از ساعتي سر و كله ماموران پيدا مي‌شود و از دايي مي‌پرسند؛ «تو مهمان اين خانه هستي؟» او جواب مي‌دهد: « بلي، من مهمان اين خانه هستم». ماموران او با خود به كا. گ . ب مي‌برند و به عنوان جاسوس او را حسابي كتك مي‌زنند و هفته‌ها او را گرسنه نگه مي‌دارند و آخر سر هيچ تناقضي در گفتارش پيدا نمي‌كنند. دايي با گريه و زاري به ماموران مي‌گويد: « من جاسوس نيستم. من به دنبال عزيزانم هستم، شما كه ماجراي عقب‌نشيني فرقه دمكرات آذربايجان را مي‌دانيد. آخر كدام شخص با نيم كيسه آرد به جاسوسي مي‌آيد. شما به من فقط وقت بدهيد تا خانواده و خواهرانم را پيدا كنم، اگر حرف من درست نباشد شما مرا اعدام كنيد.» ماموران امنيتي پس از بررسي درمي‌يابند كه دايي راست مي‌گويد. سرانجام وي را آزاد مي‌كنند، اما از او تعهد مي‌گيرند كه وي هر كجا باشد بايد خود را همان روز به پليس معرفي نمايد. البته آزادي دايي در آن دوران بيش‌تر به معجزه شباهت داشت. باز دايي با نيم كيسه آرد از اين روستا به آن روستا مي‌رود تا اين كه به طور تصادفي ايوب نميني را مي‌بيند. ايوب با شوهرم اسرافيل رفيق بود، او جاي ما را مي‌دانست و به دايي مي‌گويد كه ما در فلان روستا هستيم. ما از دنيا بي‌خبر بوديم. كه ناگهان دايي با سر و وضع اسفناكي پيدا شد. در لحظه‌ي اول دايي را نشناختيم. او شكل و شمايل درويش‌ها را پيدا كرده بود كه به جاي كشكول نيم كيسه آرد با خود آورده بود. تصور بكنيد كه چه حالتي مي‌توانست به ما دست بدهد، ما همگي گريه مي‌كرديم و شاد شديم، حالت عجيبي بود. غم و شادي به هم گره خورده بود. خاله‌ها و دختر خاله‌ها يك ريز از شادي اشك مي‌ريختند. آشنايان آستارايي از دايي جوياي حال بازماندگان خود در آستارا بودند. او در اين مدت درد و رنج فراوان كشيده بود و از اين جفايي كه بر او و خانواده‌اش رفته بود بسيار غمگين بود و بدتر از همه او نمي‌توانست راه گريزي براي خود و خانواده‌اش پيدا كند. روزي او از سر اندوه با صداي بلند شروع به روضه‌خواني كرد ما هم همگي گريه مي‌كرديم. رفته رفته فدايي‌ها و جمعي از اهالي روستا نيز به جمع ما پيوستند. او در اين روضه خواني شيون و ناله‌ي همه را به آسمان برد. مردم بدبخت از سر درماندگي به سر خود مي‌زدند. فدايي‌هاي بدبخت هرگز فكر نمي‌كردند كه به چنين سرنوشتي دچار شوند، آخه چرا با روضه دايي به سرشان نزنند، خانواده‌ي بخشي از آنان در ايران مانده بود، مگر غير از اين است كه هر كدام از آنان، درد و بدبختي خود را داشتند.

جمهوري آذربايجان شوروي پس از جنگ جهاني دوم تحمل اين همه مهاجر ايراني را نداشت. نبود امكانات و گرسنگي دمار از روزگار مردم درمي‌آورد، بسياري از مردان در جنگ كشته شده بودند بخشي نيز ناقص‌العضو شده بودند. دولت شوروي دايم ما را براي كار كردن از اين روستا به آن روستا منتقل مي‌كرد تا اين كه ما را به روستايي در كنار رودخانه معروف كر (كورا) فرستادند، من هفده سالم بود. بيل به دست با دختر خاله‌هايم در ميان گل و لاي جان مي‌كنديم. مقامات محلي انگار برده مفت‌گير آورده بودند و براي كار كشيدن هيچ رحم و مروتي نداشتند. سركارگرها دايم به ما مي‌گفتند: «از بالا به ما دستور دادند كه فلان كار بايد در فلان روز تمام شود.» آنان ديگر كاري نداشتند كه ما خانم‌ها مي‌توانيم مشكلات خاص خود را داشته باشيم. من بچه نداشتم، اما مي‌ديدم كه مادران از گرسنگي بچه‌ها زجر فراوان مي‌كشند. روزي بهروز هشت ساله، پسر دختر خاله‌ام بي‌امان از ما نان مي‌خواست، هر چه به او مي‌گفتيم؛ «پسرم اين جا نان نيست» اما او تسليم نمي‌شد، ضمن گريه از ما مي‌پرسيد:« اگر نان نبود، پس براي چه به اين جا آمديد!؟» خاله جواب داد:« ما به ميل خود نيامديم، ما را به زور و حيله آوردند.» بهروز كم و بيش با آن سن و سالش شاهد ماجراي كوچ اجباري ما بود، اما تاييد ماجرا از زبان مادر بزرگ او را خشمگين كرد، آن‌گاه فحشي به شوروي و استالين داد. با آن جو موجود ما را ترس برداشت. همه‌ي ما به دست و پا افتاديم كه بايد به نوعي بهروز را ساكت كنيم و با مهرباني به او بفهمانيم كه با اين حرف تو چه فاجعه‌اي مي‌تواند براي همه‌ي ما اتفاق بيفتد. اما از قديم گفته‌اند آدم گرسنه دين و ايمان ندارد و ما تنها با حرف خالي نمي‌توانستيم بهروز را آرام كنيم. آخر چاره را در اين ديديم كه براي آرام كردن بهروز با احتياط فراوان از مزرعه اشتراكي خوشه گندم بدزديم، البته اين كار دزدي از اموال عمومي محسوب مي‌شد و در آن دوره از يك تا سه سال مجازات زندان داشت.

روز عيد نوروز بود، البته عيد نه، بلكه روز سياهمان بود، چون از عيد باشكوه ما، از روبوسي‌هاي گرم و محبت‌آميز و آشتي دل‌ها خبري نبود. ما چيزي نداشتيم كه به بچه‌هاي بي‌گناهمان هديه كنيم. همين غربت دو سال و سه ماهه دمار از روزگار همه‌ي ما درآورده بود. درون همه آه و ناله بود، گرچه آهي در بساط نبود، اما با روبوسي عيد را به هم تبريك مي‌گفتيم و همديگر را در آغوش مي‌كشيديم. آري سومين عيد نوروزمان در غربت بود. درست به ياد دارم در اين وقت من به همراه دختر خاله‌ها به سمت رود كر (كورا) رفتيم تا علف‌هاي سبز شده و خوردني جمع كنيم. در اين روستا زندانيان آذربايجاني بسياري بودند. در واقع ما نيز عملاً  زنداني بوديم و اجازه خروج از محل سكونت خود را نداشتيم. باري زندانيان به طرف ما سنگ پرتاب مي‌كردند، فحش‌مان مي‌دادند: «‌شما احمق‌ها مي‌خواستيد حكومت سويتي درست كنيد، حالا همانند حيوان به دنبال علف هستيد، ديوانه‌هاي احمق، آخه خرما، كشمش، پلو و آن همه نعمت ايران دل‌تان را زده بود؟ براي چه به اين خراب شده آمديد؟» يكي ديگر گفت: «بدبخت‌ها به بوي كباب به شوروي آمدند اين‌ها از كجا مي‌دانستند كه اين جا فقط خر داغ مي‌كنند و از كباب خبري نيست.» بالاخره من جرات كردم و گفتم: «اي قارداشلار، به خدا ما را با فريب براي دو روز از نوار مرزي ايران به شوروي كوچ دادند. ما به ميل خود نيامديم، ما را به زور آوردند.» از آن روز به بعد رفتار همان زندانيان آذربايجاني با ما عوض شد. اما چه فايده داشت. دوباره ما را به روستاي ديگر انتقال دادند. دوباره همان آش و همان كاسه. مردم آذربايجان شوروي به حق از حكومت شوروي نفرت داشتند. چون زورشان به حكومت نمي‌رسيد، كاسه و كوزه‌ها را بر سر ما مي‌شكستند. در واقع بدبخت‌تر و بي‌زبان‌تر از ما كسي را پيدا نكرده بودند.

در همين روزها دختر خاله من به نام سونا مريض شد و به نوعي تعادل طبيعي خود را از دست داد. او با التماس از ما پياز مي‌خواست و مي‌گفت:« اگر من پياز بخورم زنده مي‌مانم.» ما نتوانستيم براي دختر خاله پياز پيدا كنيم، تا اين كه دانستيم در اين روستا گياهي هست كه ريشه آن شبيه پياز است. كوتاه سخن، ما پيازچه‌ي اين علف را به سونا داديم. او بر اثر خوردن اين پيازچه به شدت مسموم شد و يك هفته‌اي با مرگ دسته و پنجه نرم كرد ولي خوشبختانه نمرد، اما سلامتي خود را براي هميشه از دست داد.

روزگار و جواني ما با جفا و تلخي مي‌گذشت، هر جفايي كه بر سر ما مي‌رفت، روح و روان‌مان را خُرد مي‌كرد و توان مقاومت ما را به تحليل مي‌برد و بدتر از همه صدايي از ما نبايد درمي‌آمد.

روزي من به همراه دخترخاله‌ها براي آوردن آب به رودخانه كر (كورا) رفتيم. رودخانه از روستا فاصله داشت، ما از بين مزارع و گل و لاي به سختي راه مي‌رفتيم و پاي ما درگل فرو مي‌رفت. به همديگر كمك مي‌كرديم تا از درون گل و لاي درآييم. به هر حال خود را با آب به رودخانه رسانديم. يكي از اهالي همين روستا از سر دل‌سوزي سماور كهنه‌اي به ما هديه كرده بود و همين سماور كهنه زينت‌بخش خانه ما بود. نمي‌دانم چه كسي براي يك وعده، چاي خشك گير آورده بود. حالا همه منتظر چاي بودند كه ناگهان سماور چپه شد و آب و چاي به هدر رفت. آن‌گاه مصيبت و ماه محرم در خانه محقر ما شروع شد. آقا ايوب كه در خانه بود، وقوع اين حادثه را به صحنه كربلا تشبيه كرد، او روضه‌خواني غرائي به راه انداخت و با خوش خواني خود مي‌گفت: «مشك خواهران ما چگونه با جفاي كافران (بخوان حكومت روس‌ها) تير مي‌خورد.» ما خانم‌ها همگي گريه مي‌كرديم و سينه مي‌زديم.

باز ما را سوار كاميون كردند و به يك روستاي لزگي‌نشين بردند. در اين روستا دايي‌ام مريض شد، او به من التماس مي‌كرد و مي‌گفت كه اگر برايم كمي ماست پيدا كني من نخواهم مرد. من دايي‌ام را بسيار دوست داشتم، اما نمي‌دانستم چه گونه براي او ماست تهيه كنم. به ناچار در اين روستا به خانه خانم آسيه رفتم و به هر بدبختي بود به او فهماندم كه من كمي ماست مي‌خواهم. آسيه زبان تركي بلد نبود من هر جز زبان تركي هيچ زبان ديگري نمي‌دانستم. او به لزگي سخن مي‌گفت. زبان لزگي يكي از زبان‌هاي خانواده ايراني است. ما هر دو به زبان خود سخن مي‌گفتيم و كم و بيش حرف همديگر را مي‌فهميديم. پس از مدتي آسيه آمد و پياله ماست را به دست من داد و دقيقاً اين كلمات را به فارسي گفت: « بگو صدقه باشد.» من همين كه كلمه صدقه را شنيدم، دستم براي گرفتن ماست شل شد و ماست در دست آسيه ماند. به او گفتم: «آسيه من اين ماست را نمي‌خواهم، ما در خانه خود دو گاوميش، گاو و خمره‌هاي بي‌شمار ماهي و ديگر چيزها بسيار داشتيم و به بينوايان در راه خدا كمك مي‌كرديم.» من بسيار غمگين شدم و بدون گرفتن ماست دست خالي به خانه برگشتم. به ياد دارم من به اندازه يك پياله ماست سه بار به خانه آسيه مراجعه كردم، اما او هر سه بار گفت بگو صدقه باشد و اضافه كرد من كه: «از شما پول نمي‌خواهم، فقط بگو صدقه باشد اين ماست را ببر.» در واقع امر، غرورم اجازه نمي‌داد با گفتن صدقه باشد خود را بشكنم و به زبان ديگر اعتراف به گدايي كنم. وقتي آخرين بار دست خالي به خانه برگشتم، پدر شوهرم به من گفت: «راضيه! باز دست خالي به خانه برگشتي؟ من نمي‌خواستم به پدر شوهرم بگويم شرط آوردن ماست چيست.» او بيمار بود، اگر مي‌گفتم بسيار ناراحت مي‌شد. من و دختر خاله‌ها دايي را بسيار دوست داشتيم. دايي نيز مرا بسيار دوست داشت، آخر من عروسش بودم. همين كه دايي به من گفت «باز بدون ماست آمدي» ديگر روح و روانم منقلب شد. از خانه بيرون آمدم، در راه اشك از چشمانم سرازير بود. براي آخرين بار پيش آسيه رفتم و گفتم: «آسيه، صدقه باشد، برو ماست را بياور.» من ماست را به خانه آوردم، دايي ماست را سركشيد، اما فردايش جان سپرد.

يك بار دايي به من گفت: «من كم و بيش مي‌دانستم به چنين سرنوشتي در شوروي دچار خواهم شد و باز مي‌دانستم قادر نخواهم بود شما را به ايران برگردانم، با اين همه آمدم تا من نيز با شما باشم، آخر من چه گونه مي‌توانستم بدون شماها روزگار سياه خود را سپري كنم، من به راستي ديوانه مي‌شدم.»

ناگفته نماند پيش از فوت دايي، مادر شوهر و برادر شوهرم حبيب فوت كردند. مي‌توانم بگويم كه دايي نگون بختم از غصّه دق كرد. شش ماهي بود كه همسر و پسرش در بيمارستان فوت كرده بودند، اما او خبر نداشت. او هر چه اصرار مي‌كرد كه خواستار عيادت همسر و فرزندش هست، مقامات مربوطه به دروغ مي‌گفتند: ما آنان را براي معالجه به باكو فرستاديم و شما نمي‌توانيد از اين روستا خارج شويد. با اين برخوردها او خود را زنداني مي‌شمرد و در واقع زنداني هم بود و در صبر و انتظار همانند مار گزيده‌ها به خود مي‌پيچيد و بسيار بي‌تابي مي‌كرد. آخر سرطاقت و صبرش تمام شد و سرانجام به بستر بيماري افتاد، آن گاه مقامات مربوطه به او گفتند: همسر و فرزند تو فوت كردند.

از اين پس بود كه ديگر كمر دايي نگون بختم شكست و جان سپرد. من شاهد اين گونه مرگ‌ها، گم شدن‌ها و ناپديد شدن ايراني‌ها و خودكشي‌هاي بسياري بودم. اين پديده‌هاي زشت و غيرانساني در چهارچوب نظام استاليني به قدري زياد شده بود كه ديگر از بين رفتن انسان‌ها قباحت خود را از دست داده بود. بايد بگويم از جمع خانواده پنج نفري ما سه نفر از بين رفتند. من به اجبار به خاله‌ام پناه بردم و با دختر خاله‌ها راحت بودم. اين بار مرا براي كار به مزرعه توتون فرستادند. اهالي روستا به وقت ناهار دسته‌جمعي با هم ناهار مي‌خوردند و با هم حرف مي‌زدند، اما من نه چيز قابلي براي خوردن داشتم و نه با كسي مي‌توانستم حرف بزنم. من از كاشت و داشت و برداشت توتون هيچ گونه تجربه‌اي نداشتم. فقط در اين خيال بودم كه براي دريافت نان بيش‌تر خيلي جدي كار كنم. كسي به من نگفته بود، چه گونه بايد در مزرعه توتون كار كرد. نگو، آن قسمتي كه من كار كرده بودم در عمل بخش قابل توجهي از محصول را نابود كرده بودم. من به اهميت موضوع آگاه نبودم، در واقع خود نيز نمي‌دانستم چه دسته گلي به آب داده‌ام. پس از چند روز مرا براي محاكمه به «دادگاه خلق» فرا خواندند. جرم من خراب‌كاري عليه اقتصاد شوروي بود، اين واژه‌ها برايم بيگانه بود. حالا كه آن دوران را به ياد مي‌آورم، خودم به خنده مي‌افتم. من خود نيز نمي‌دانستم كه اين دادگاه چه عواقب وحشتناكي مي‌توانست در سرنوشت من داشته باشد. در دادگاه گفتم: « من نحوه كار كردن در مزرعه توتون را بلد نبودم، بايد به من ياد مي‌دادند كه چه گونه كار بكنم. من تنها اين را مي‌دانستم كه اگر بيش‌تر كار كنم نان بيش‌تري به دست خواهم آورد. «پس از شنيدن حرف‌هاي من مسئولين محاكمه كه همگي لزگي بودند، مي‌توان گفت به نوعي گذشت كردند و با راي خود مرا تبرئه كردند.

آن چه ما را باز هم آزار مي‌داد، اين بود كه اهالي اين روستا مثل روستاهاي سابق، ما ايراني‌ها را آدم‌هاي فروخته شده به روس‌ها مي‌دانستند. گرچه‌گاهي آنان با ما احساس همدردي مي‌كردند، اما از اين كه ما ايراني‌ها در ايران با روس‌ها همكاري كرده بوديم به نوعي نارضايتي و كينه خود را به ما نشان مي‌دادند و در ته دل‌شان به ما بي‌اعتماد بودند.

آري، ما را فقط براي دو روز به آن سوي آستارا برده بودند ولي من پس از 47 سال، بدون دايي، مادر شوهر و حبيب جوانمرگ با زجر و تحقير به ميهنم برگشتم. آري 8 سال طول كشيد تا شوهرم به من پيوست. در اين مدت جز تحقير، گرسنگي و كار طاقت‌فرسا چيزي نصيب من نشد. شوهرم اسرافيل مثل دايي به اميد برگرداندن ما از مرز تركمنستان وارد خاك شوروي شده بود، اما او نيز همانند هزاران ايراني ديگر به سبب عبور غيرمجاز به زندان و كار در اردوگاه محكوم شد. اسرافيل به سه سال زندان محكوم گرديد و از همان زندان جوياي خانواده خود مي‌شد، اما هيچ توجهي به خواسته او نكردند. بايد گفت مادر شوهرم هنگام ورود به شوروي خود را با نام خانوادگي «مالكي» ‌معرفي كرده بود. همين مسئله، كار دايي و شوهرم را براي پيدا كردن ما مشكل كرده بود. سرانجام اسرافيل پس از هشت سال زجر و تلاش و نامه‌نويسي به مسكو، محل سكونت ما را پيدا كرد. اول قرار شد مرا از آذربايجان به تاجيكستان بفرستند، اما مقامات محلي اجازه ندادند و مطرح كردند كه من جزء نيروي كار منطقه هستم و اجازه خروج از منطقه را ندارم. شما فكرش را بكنيد، ما حتي حقوق عرفي و قانوني رعيت‌هاي ايران را هم نداشتيم. درست است كه به رعيت در ايران ظلم مي‌شد، اما آنان دست كم اين حق را داشتند كه به هر دليل ده خود را ترك كنند.

پس از گذشت چند ماه اسرافيل خبر داد كه من خودم براي آوردن تو به آذربايجان مي‌آيم. من بي‌قرار شدم، دختر خاله‌ها سر به سرم مي‌گذاشتند، من حال درست و حسابي نداشتم، آن طفلك‌ها هم بدتر از من بودند، اما به من اميد و روحيه مي‌دادند. آري هشت سال از جدايي نفرت‌انگيز ما مي‌گذشت. من مي‌دانستم كه شوهرم نيز در اين مدت زجر فراوان كشيده است.

به هنگام ديدار اشك هر دوي ما روان بود. اسرافيل فهميد كه پدر از غصه دق كرد و مُرد، مادر با سوپ فاسد مسموم شد و مُرد. برادر از گرسنگي و مرض سل درگذشت. او به لباس، سر و وضع اسفناك من و آشنايان و فاميل نگاه مي‌كرد. من و او خلوت كرديم، او همچنان اشك مي‌ريخت. راستش را بخواهيد من هم دلم پُر بو،د حالا كسي را پيدا كرده بودم كه تمام كاسه و كوزه‌ها را بر سر او بشكنم. به شوهرم اسرافيل گفتم: «حالا گريه كردن و آمدن تو به چه درد مي‌خورد، لازم بود در اين چند سالي كه چشمان پدر و مادرت به در بود، مي‌آمدي. شما حالا مي‌توانيد از همان جايي كه آمده‌ايد به همان جا برگرديد.» اسرافيل با گريه به درستي جواب داد: «مگر دست من بود كه به وقتش پيش شما بيايم، اصلاً شما خيلي بي‌خود كرديد به شوروي آمديد.» پس از بگو و مگو با اسرافيل راه آشتي و درد دل را پيش گرفتيم. هر دو مي‌دانستيم كه در اين ميان كسي گناهكار نيست و به قول معروف زمين براي شخم زدن سفت است. من و اسرافيل از رنج‌هاي كشيده شده در اين مدت هشت سال براي همديگر درد دل مي‌كرديم. او از سختي اردوگاه‌ها و از گرسنگي سخن مي‌گفت و من هم از ظلم و ستمي كه بر سر خانواده آمده بود حرف مي‌زدم. به اسرافيل گفتم: به مادرت از همه سخت‌تر گذشت. او از هر آشنايي سراغ تو را مي‌گرفت و دايم به ما تذكر مي‌داد: به خاطر اسرافيل هميشه به راه‌ها و اطراف خود نگاه كنيد. او دايم مي‌گفت اگر اسرافيل را يك بار ديگر ببينم، چند سال بيش‌تر عمر مي‌كنم. وقتي ياس و نااميدي بر مادر هجوم مي‌آورد به اطرافيان مي‌گفت اگر اسرافيل را ديديد، او را براي يك بار پيش من بياوريد، سپس حاضرم بميرم.*» در آن هنگام اسرافيل به آرامي اشك مي‌ريخت و من هم با او هم‌آهنگ مي‌شدم. گرچه اين ديدار تلخ بود، اما از نگاه ديگر پيوستن شوهرم به من قوت قلبي بود. او براي پيدا كردن من و خانواده‌اش هشت سال تمام خود را به آب و آتش زده بود و در مقابل هر كس و ناكسي سكوت كرده بود و به هر بدبختي تن داده بود، در اين جا بود كه رفته رفته آن آتش خفته در درون من و اسرافيل به حركت درآمد و اين بار با تجربه ديگر، با عشق و احترام به سوي هم گام برداشتيم. گرچه هنوز حيات ما در آن دوران سخت بود، اما با پيدا كردن همديگر بار سختي‌ها براي‌مان سبك‌تر شد.

باري شوهرم اسرافيل اول مرا به «دوشنبه»[مركز تاجيكستان] آورد، سپس قرار شد برادرش يوسف و هاشم پسر عمو را كه پدر و مادرش را از دست داده بود، به دوشنبه بياورد. اما هاشم نگون‌بخت به سبب گرسنگي و بيماري جان سپرد. با اين حساب او فقط توانست با برادرش يوسف به دوشنبه بيايد. زندگي جديد ما در ديار غربت با آوارگي و دربه‌دري شروع شد، باز كجا بايد زندگي كرد؟ همين كه ما به دوشنبه رسيديم، اسرافيل به دوستش حسين افشاري كه در مدرسه حزبي درس مي‌خواند، تلفن كرد و گفت: من با راضيه به دوشنبه آمده‌ايم، نمي‌دانم چه كار كنم. آخر سر رحيم‌ناني جوانمردي كرد و ما را به خانه كوچك خود پناه داد. خانم مهين، همسر رحيم با من بسيار مهرباني كرد، من به زبان تركي با او حرف مي‌زدم و او به فارسي جواب مي‌داد. رحيم نيز سه سالي در اردوگاه به سر برده بود. با همين دعوت، ما از سر ناچاري نزديك به يك سال مزاحم اين خانواده محترم شديم. در اين مدت اسرافيل براي دريافت مسكن دايماً به مقامات مراجعه مي‌كرد. در همين رابطه آخوندزاده* به ما كمك كرد. همسر او آستارايي بود و خود او هم سال‌ها در آستارا زندگي كرده بود. به هر حال اسرافيل توانست در جاي پرتي يك قطعه زمين از دولت با قيمت اندكي بخرد. همين كه اسرافيل از سر درس برمي‌گشت، من و او براي تهيه خشت خام گل درست مي‌كرديم. فرداي آن روز وقتي اسرافيل به درس مي‌رفت، من با قالبي كه داشتم خشت خام درست مي‌كردم و سپس آجرهاي خشك شده را در جايي جمع مي‌كردم. وقتي خشت‌ها بسيار جمع شد، ما اسباب و مقدمات ساختن خانه را تهيه كرديم. سرانجام دوستان توده‌اي اسرافيل با شور و نشاط و با جان و دل شروع به ساختن خانه كردند. برادران فاضل‌پور بنايي مي‌كردند، يكي گِل مي‌آورد و آن ديگري زير دست بنا كار مي‌كرد. همه با خنده و شوخي مشغول درست كردن خانه بودند. يكي به طعنه مي‌گفت؛ حالا ما توده‌اي‌ها در عمل درك مي‌كنيم كه چه گونه در جامعه سوسياليستي مردم براي خود خانه درست مي‌كنند! راستش در آن شرايط لحظه‌اي به فكر مادران و خواهران اين جوانان بودم كه چه گونه دلشان براي ديدار عزيزان خود لك زده است. باري اسكلت اين خانه به همت اين جوانان خوش قلب برپا شد. پس از آن من گِل را با كاه مخلوط مي‌كردم و با آن نماي بيروني و دروني ديوارها را ماله‌كشي مي‌كردم. اسرافيل به اصطلاح در و پنجره‌هاي خانه را نصب مي‌كرد، آري اين شد خانه زيباي ما.

 

 

توضيحات: ــــــــــــــــــــــــ

* صادق خان پسري به نام سهراب داشت. سهراب بسياري از خانواده‌ها را متلاشي كرد و به خاك سياه نشاند. او آلت دست ارزان قيمتي در دست كا. گ . ب بود كه به راحتي به هر كار پستي تن مي‌داد. كار او جاسوسي و پرونده‌سازي عليه مهاجران ايراني و متنقدين حزب توده و فرقه دمكرات بود حتي كار به جايي رسيده بود كه كساني كه خود با كا . گ . ب كم و بيش همكاري داشتند به ديگران تذكر مي‌دادند كه مواظب اين جناب باشند. او پس از فروپاشي شوروي، به ياري دوستاني كه در كا. گ . ب داشت، دفتر حزب توده را كه در بهترين جاي مسكو واقع بود به نام خود كرد.

 

* اشگ در چشمان خانم راضيه حلقه زد سپس به من مي‌گويد: آقا اتابك، اگر بداني اين مادرها چه موجودات بدبختي هستند. راضيه ادامه مي‌دهد مادر اسرافي حرف گزافي نمي‌گفت. او واقعاً حاضر بود با يك بار ديدن فرزندش، جانش را از دست بدهد.

 

* سيروس آخوندزاده يكي از رهبران كمونيست‌هاي ايران بود. او اولين كمونيست ايراني بود كه در مسكو با لنين ديدار كرد. همين ديدار او با لنين باعث معروف شدن او و به نوعي نجات‌بخش او در دوران سياه استاليني شد. آخوندزاده تنها رهبر حزب كمونيست ايران در شوروي بود كه توانست از تيغ دستگاه جبار استاليني جان سالم به در ببرد.

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمدعلی تبریزی  | 

 

به یاد فرزند دانشمند و ادیب آذربایجان روانشاد دکتر رفیعیان

دکتر اسماعیل رفیعیان متولد 1302 مرند دارفانی را وداع گفت. وی از اوایل دهه 20 و اشغال ایران توسط قوای بیگانه، فعالیت‌های ادبی، فرهنگی و سیاسی خود را آغاز کرد. پدرش حجت‌الاسلام شیخ حسن رفیعیان از روحانیون مرند بود که آشکارا با اشغالگران (قوای شوروی) و طرفداران آنها (عوامل حزب توده و فرقة دمکرات) مخالفت می‌کرد و به همین جرم، در اوایل آذرماه 1324 توسط عوامل فرقة دمکرات ترور شد و به شهادت رسید.

بدین گونه اسماعیل جوان در 22 سالگی از سایة حمایت پدر محروم شد، اما واقعة شهادت پدر، تدثیری عمیق بر زندگی وی نهاد. او تا پایان عمر در راه ایران و خدمت به ملت ایران فعالیت‌های فرهنگی، تربیتی، ادبی و سیاسی خود را در مدارس، دانشگاهها و محافل ادبی ادامه داد. و پس از شصت سال تلاش عاشقانه در فرهنگ و تعلیم و تربیت دفتر عمرش بسته شد. آثار زیبایی نیز به قلم وی چاپ شده که بیانگر ذوق لطیف و اندیشة‌ والا و ایرانی اوست.

 

وطن ، شهریار و سرشک خونین اقبال آذر

 

به قلم دکتر اسماعیل رفیعیان

 

یکی از نویسندگان بزرگ تحت [ در نوشته‌ای] عنوان وطن، ماجرایی را به رشته تحریر کشیده است که واقعاً شاهکار است. او می‌نویسد: در یکی از روستاهای گیلان مهمان دوستی بودم. بعد ازظهر گفت؛ در میدان روستا مراسمی است، مایل هستید برویم ببینیم؟ رفتیم، تمام میدان و حتی پشت بام‌ها پر از تماشاچی بود. میزبان توضیح داد؛ هر وقت دختری دو نفر خواستگار داشته باشد، معمول این است که آن دو کشتی می‌گیرند، هر کدام مغلوب شد، دختر غالب را انتخاب می‌کند و اگر خودشان توافق کردند، خروس یا گاوشان را به میدان می‌فرستند. این بار دو رأس گاو زور‌آزمایی می‌کردند. وقتی که یکی از گاوها به عقب برگشت و میدان مبارزه را ترک کرد، صاحب گاو شکست‌خورده میان های و هوی، کلمه وطن را تکرار می‌کرد. آن نویسنده بزرگ علت را می‌پرسد، میزبان توضیح می‌دهد که گاو پیروز زودتر وارد میدان شده و در آن محل زودتر توطن کرده بود و میدان را وطن خود می‌دانست. مبارزه دوباره تکرار شد و هر دو گاو همزمان به میدان وارد شدند الخ ...

 حتی ماکیان و چرنده و پرنده و ... از لانه و آشیانه خود دفاع می‌کند.(1) در بحبوحه ایّامی که برخی از به اصطلاح روشنفکران مدعی مبارزه و داعیه‌دار انقلاب که سرشان زیر بغل ابرقدرت شرق [شوروی سابق] بود و در زمان اشغال میهن [در سالهای جنگ دوم جهانی]، شعار اعطای امتیاز نفت شمال به ابرقدرت شرق را می‌دادند، آموزه‌های غیرملی و تلقین اعتقادات و باورهای وارداتی بی‌اصالت، از آنان انسان‌هایی ساخته بود که حتی در عصر و زمانی که وطن در اشغال بیگانه بود، خواست او را تبلیغ می‌کردند و شعار به نفع او می‌دادند. اما مردم ایران و وطن‌دوستان واقعی شعارشان طرد بیگانگان و مبارزه منفی بود و آنگاه که باز سرسپردگان به بیگانه در راستای اهداف شوم به مقام تجزیه آذربایجان عزیز از مام میهن برآمدند، شهریار خطاب به آذربایجان چنین سرود:

تو همایون مهد زرتشتی و فرزندان تو

پور ایرانند و پاک آئین نژاد آریان

اختلاف لهجه ملیّت نزاید بهر کس

ملّتی با یک زبان، کمتر به یاد آرد زمان

گر بدین منطق تو را گفتند ایرانی نه‌ای

صبح را خوانند شام و آسمان را ریسمان

مادر ایران ندارد چون تو فرزندی دلیر

روز سختی چشم امید از تو دارد همچنان

بی‌کس است ایران، به حرف ناکسان از ره مرو

جان به قربان تو ای جانانه آذربایجان

بعد از خاتمه جنگ جهانی دوم، کنفرانسی در تهران تشکیل شد که در آن کنفرانس روزولت [رییس جمهور وقت آمریکا] و چرچیل [نخست وزیر وقت انگلیس] و استالین [رهبر شوروی] شرکت نمودند و لطف کردند!؟!‌ ایران را پل پیروزی لقب!!؟ دادند. حس وطن‌دوستی شهریار را واداشته دردناکانه انزجار خود را در ابیات زیر که طنزی است بسیار لطیف و ظریف و قوی بسراید:

دوره جنگ به پایان شد و دنیا می‌گفت

که دراین معرکه ایران پل پیروزی بود!؟

جنگ پیروز شد و هر یکی از بختوران(2)

خورد از سفره عجب آنچه بدو روزی بود

لیک ایران به همان سان پل پیروزی ماند

پشت دولاّ که دگر مایه دلسوزی بود

از غنایم که میان شرکا شد تقسیم

می‌توان گفت که ما قسمت‌مان قوزی بود

در سال 1324پس از آنکه فرقه دموکرات آذربایجان در اقصی نقاط این سرزمین مقدس [آذربایجان] مستقر گردید، از شادروان استاد ابوالحسن اقبال آذر هنرمند ارزشمند عرصه موسیقی و آواز خواسته شد با اجرای قطعاتی از آواز سحرانگیز خود مجلس جشنی را که با حضور سران فرقه دموکرات در عمارت عالی‌قاپو تبریز برپا شده بود گرمی ببخشد.

هنرمند وارسته و وطن‌دوست شهر مقاوم تبریز که فضای حاکم را مشحون از احساسات بیگانه سروری می‌بیند، برخلاف انتظار ترتیب‌دهندگان مراسم در حضور سرکردگان و عوامل اصلی غائله دو بیت زیر از اشعار عارف قزوینی را در حالی که اشک می‌ریخت، به زبان فارسی با صدای ماندگار خود طنین‌انداز کرد(3)

لباس مرگ بر اندام عالمی زیباست

چه شد که کوته و زشت این قبا به قامت ماست

چرا که مجلس شورا نمی‌کند معلوم

که خانه، خانه غیر است یا که خانة‌ ماست؟

این اقدام شجاعانه استاد اقبال آذر در آن فضای خفقان‌آور موجب گردید که جو حاکم بر جشن را دگرگون ساخته و خشم سران فرقه را برانگیزد، به طوری که دستور بگیر و بببند صادر شد، اما «اقبال» به مدد فداکاری عده‌ای از یاران خود که برق سالن را قطع کردند، موفق به نجات جان خود شد.

سال‌های بعد شهریار این واقعه تاریخی را در ابیات زیر جاودان ساخت و نشان داد که او نیز چون اقبال آذر تا چه حد به وطنش ایران عشق می‌ورزد.

یاد آن شب کن که او از بهر ایران عزیز

صیحه زد با نفس کاین جا سر بده، ترکی مخوان

شعر عارف خواند و گفت، ای مجلس شورا بگو

خانه از غیر است یا زین ملت بی‌خانمان؟

و آنگه آتش زد به جان خلق و با شیون گریست

ثبت شد آن گریه در تاریخ آذربایجان

غیرت قفقازیان با خدا هم کار کرد

تا حریف شیردل جانی به در برد از میان

ترکی ما بس عزیز است و زبان مادری

لیک اگر« ایران» نگوید لال بادا این زبان

مرد آن باشدکه حق گوید، چو باطل رخنه کرد

هم بایستد بر سر پیمان حق تاپای جان

 

پی‌نوشت: ــــــــــــــ

1-  در بیان این مضمون، سروده‌ای از علامه دهخدا (شاعر، روزنامه‌نگار و صاحب لغت‌نامة معروف دهخدا) معروف است:

هنوزم ز خردی به خاطر در است

که در لانة ماکیان برده دست

به منقارم آنسان به سختی گزید

که اشکم چو خون از رگ، آن دم جهید

پدر، خنده بر گریه‌ام زد که هان

وطنداری آموز از ماکیان

2 -  منظور سران متفقین (استالین، چرچیل، روزولت)

3 - حکایت این واقعه در منابع متعددی درج شده است و خلاصه‌اش اینکه، مرحوم اقبال آذر در آن روزگار از لحاظ صدا و آواز در ایران بی‌نظیر بود. سران فرقه دمکرات، اقبال آذر را به مجلس جشن خود می‌آورند تا صدا و آواز و شخصیت این هنرمند بزرگ را  به نفع اهداف ضدایرانی خود مصادره کنند. از او می‌خواهند و حتی تهدیدش می‌کنند که به زبان ترکی آواز بخواند ... مرحوم اقبال آذر در مصاحبه‌ای که بارها از تلویزیون ایران پخش شده می‌گوید: «‌ به من گفتند باید ترکی بخوانی، چرا که ترک هستی، من پاسخ دادم؛ من ایرانی هستم. آنها گفتند. ترک هستی. باز من پاسخ دادم که ایرانی هستم.» و سپس شعر عارف قزوینی را می‌خواند که در حقیقت زبان حال اقبال آذر و مردم آذربایجان در آن روزهای خون و خطر است. با این شعر، اقبال آذر فرقه‌چی‌ها را «‌غیر» و بیگانه می‌داند که «‌خانه» (وطن) را اشغال کرده‌اند ... رحمت و رضوان خداوند بر آن هنرمند بزرگ که در پای امتحان و در دفاع از میهن از جان نهراسید.

  

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمدعلی تبریزی  | 

 

هوشياري  و عبرت از تاریخ آذربایجان

 

  • هومان كيكاووس

تاريخ آذربايجان، همواره شاهد نبردهاي مكرر مردم قهرمان اين سرزمين با تركهاي متجاوز و اشغالگر است. در اين نبردها هزاران هزار آذربايجاني در راه دفاع از ايران و زادگاه خود به شهادت رسيده‌اند و چه ويراني‌ها و جنايت‌ها كه از هجوم ترك‌ها بر آذربايجان تحميل شده است....

دكتر جهانشاهلو نويسنده‌ي كتاب ارزنده وعبرت‌آموز « ما و بيگانگان» در دو جلد كه خود اهل زنجان است و كسي است كه با شورش در آذر ماه 1324 ه . ش، نخستين حكومت فرقه‌ي دموكرات آذربايجان را پيش از آنكه تبريز و ساير شهرهاي آذربايجان با توطئه‌اي قبلي و كمك ارتش سرخ، به دست دموكرات‌هاي فرقه‌چي بيفتد، در زنجان برپا ساخت. سپس معاون پيشه‌وري (نخست وزير و رهبر فرقه مزبور) و رئيس دانشگاه تبريز شد و پس از يك سال همراه پيشه‌وري و عده‌اي از زعماي فرقه به خاك روسيه شوروي گريخت و پس از 25 سال اقامت در آن كشور، زماني كه دريافت آنچه را كه آب مي‌پنداشت، سرابي بيش نبوده است، با تمهيداتي به كشور آلمان غربي گريخت.

او كه از نزديك شاهد بسياري از مسايل پشت پرده و يا در متن رويدادهاي منجر به جدايي يكساله‌ي آذربايجان از پيكره‌ي نياخاكش بوده و از نظرگاه‌هاي رهبران شوروي نسبت به چگونگي اين جدايي كه از طريق «ميرجعفر باقراف» مرد نيرومند زمان استالين و دبيركل با اقتدار تام حزب كمونيست در آذربايجان شوروي (ايران شمالي) كه همواره از آذربايجان واحد خیالی  و بزرگ دم مي‌زد، به سران فرقه‌ي دموكرات آذربايجان ديكته مي‌شد، آگاهي داشت و گفته‌ها و نوشته‌هاي او يكي از موثق‌ترين گفته‌ها و نوشته‌ها در پيرامون زمزمه‌هاي شوم جدايي است، نوشته است:

« ... دولت‌هايي كه به مواد خام ارزان و بازارهاي فروش فرآورده‌هاي صنعتي گران نياز دارند، همواره در جستجوي سرزمين‌ها و كشورهايي هستند كه گردانندگان آنها، فرمانبردار باشند، از اين رو از وجود كشورهاي بزرگ و صنعتي و مردمي نيرومند و خودگردان ناخشنود و بيمناكند. فرومانروايان آزمند اين كشورها براي رسيدن به مقصود خود، اختلاف‌هاي نژادي و زباني را كه بتواند به جدايي و پراكندگي ملت‌ها كشيده شود، برمي‌انگيزانند و دامن مي‌زنند.

يكي از دستاويزهاي بيگانگان و دست‌نشاندگان آگاه و ناآگاه آنان در ميهن ما ايران از ديرباز تاكنون، زبان‌هاي آذري و كردي است كه در باختر ايران، آذري‌ها و كردها و زنگاني‌ها (زنجاني‌ها) به آن سخن مي‌گويند.

... پيش از آنكه سلجوق‌ها از فرارودان (ماوراءالنهر) به خراسان و ديگر بخش‌هاي ايران زمين هجوم آورند، در همه‌ي باختر سرزمين‌ها ساوه زرند و قزوين و خرگان و همدان و زنگان و آذرپادگان و آران، مردم ما به زبان تركي آشنا نبودند و به آن گفتگو نمي‌كردند، بهترين شاهد مدعا، آثار نويسندگان و چكامه‌سرايان و نيز نام روستاها و شهرها و كوه‌ها و رودها، به ويژه نيازمندي‌هاي زندگي و افزارهاي توليدي كشاورزي و صنعتي است كه همه نام‌هاي اوستايي و مادي و پهلوي داشته‌اند و هنوز نيز دارند...

كساني كه با زبان‌ها و گويش‌هاي تركان در كشورهاي گوناگون آشنا هستند و به ويژه گويش‌هاي تركي را مي‌شناسند، مي‌دانند زباني كه در باختر كشور ما زير تأثير زبان تركان فرمانروا پديد آمده است زبان ناب تركي نيست، چنان كه نه تنها بيش از سه چهارم واژه‌هاي زبان تركي زنگان و آذرپادگان اوستايي و پهلوي و دري است، بلكه بسياري از فعل‌ها نيز در اين زبان ريشه‌ي اوستايي و پهلوي دارند كه با دستور زبان تركي صرف مي‌شوند.

 به طوري كه يك زنگاني يا تبريزي و يا مراغه‌اي با زبان دگرگون يافته كنوني خود با يك ترك ازبك و تاتار و قرقيز و كازاخ و ... نمي‌تواند گفتگو كند و آنان زبان يكديگر را درنمي‌يابند. مگر زبان تركان تركيه را ، آن هم به سبب دگرگوني زبان اشغالگران سلجوق و غز و نيز تأثير زبان مردم سرزمين‌هاي اشغالي است كه در آن واژه‌هاي فارسي و پهلوي و عربي و رومي و يوناني بسيار است.

نكته‌اي كه بيش از همه مي‌تواند از ديد علمي گويا باشد، اين است كه اين افزار توليد، خواه كشاورزي و خواه صنعتي و لوازم خانه به هيچ رو دستخوش دگرگوني نشده است، چون تازه‌واردان بيابانگرد و گله‌چران در اين باره چيزي نداشتند كه به مردم ما تحميل كنند و يا بياموزند.

تاريخ آذربايجان، همواره شاهد نبردهاي مكرر مردم قهرمان اين سرزمين با تركهاي متجاوز و اشغالگر است. در اين نبردها هزاران هزار آذربايجاني در راه دفاع از ايران و زادگاه خود به شهادت رسيده‌اند و چه ويراني‌ها و جنايت‌ها كه از هجوم ترك‌ها بر آذربايجان تحميل شده است.

غزها كه وحشي‌ترين قبيله‌ي آسياي ميانه به شمار مي‌آمدند در ايران زمين از فرارودان تا باختر، تركتازي‌ها و كشتار بسيار كردند. به جوري كه زنان روستاهاي زنگان هنوز پس از گذشت هشتصد سال، هنگامي كه فرزندان نافرمان خود را مي‌خواهند بخوابانند مي‌گويند « يات يوخسا غزان گلر» بخواب وگرنه غزان مي‌آيند.

خوشبختانه غزها در سرزمين ميهن ما كمتر ماندند و بيشتر هجوم آنها به سرزمين‌هاي روم خاوري بود، چنانكه « عثمان غازي» سردار آنان در 699 (ه. ق) بسياري از سرزمين‌هاي روم خاوري را از چنگ سلجوق‌ها بدر آورد (نام كشور عثماني نيز از همين عثمان غازي است) دولت تركيه كنوني باقيمانده همان دولت عثمان غزان است، از اين رو مردم تركيه كنوني، هيچگونه خويشاوندي نژادي و خوني و سببي و نسبي با مردم ايران، چه خراساني و چه شيرازي و چه زنگاني و آذرپادگاني ندارند، البته به جز پاره‌اي از مردم بخش خاوري تركيه كه ايرانيان و يا كردهايي هستند كه در درازاي زمان از ما جدا شده‌اند...

دشمنان ايران، زماني مردم آران را به زور از ميهن‌شان ايران جدا كردند و به روز كنوني نشاندند.

مردم باختر ما در درازاي زمان، همواره در برابر هجوم متجاوزان آشور و اسكندر و تازيان و تركان عثماني، سپر بلاي ميهن خود ايران بوده‌اند و هم‌اكنون نيز هستند.

كسروي در كتاب آذري مي‌نويسد: « ... در عثماني در آن زمان دسته‌ي اتحاد و ترقي به روي كار آمده و آنان به اين مي‌كوشيدند كه همان تركان را (و ترك زبانان را نيز ـ نگارنده) در هر كجا كه هستند با خود همدست گردانند و يك توده ترك بسيار بزرگي پديد آوردند و در قفقاز نيز پيروي از انديشه‌ي ايشان مي‌نمودند و چون آذربايجان در جنبش مشروطه‌خواهي شايستگي بسيار از خود نموده و در همه جا به نام شده بود، نويسندگان قفقاز و استانبول آن را از ديده دور نداشته و از اينكه زبان تركي در آنجا روان است دستاويز يافته، گفتارهايي پياپي درباره‌ي آذربايجان و خواست خود مي‌نوشتند.

اين گفتارها در آذربايجان كارگر نمي‌افتاد، زيرا آذربايجان خواست نويسندگان آنها را نيك مي‌دانستند و با جانفشاني‌هايي كه در آذربايجان در راه پيشرفت مشروطه از خود نموده و جايگاهي كه براي خود ميان توده‌ي ايران باز كرده بود، هيچ نشايستي كه پيروي از انديشه ديگران نمايد. اين است مردم در آنجا كمتر ارجي به آن نگارش‌ها نمي‌نهادند...

... آذربايجان هميشه بخشي از ايران مي‌بوده و با اين همه زبانش تركي مي‌باشد و اين خود چيستاني شده و به دست روزنامه‌نويسان عثماني و ايران افتاده بود، اين شگفت كه چيزي را كه مي‌بايست به جستجو از راه تاريخ به دست آوردند، هر كسي با گمان و پندار خود سخن ديگري بيرون مي‌داد...

... چون سخن از آذربايجان و مردم آنجا مي‌رفت و من برخاسته از آذربايجانم، برآن شدم چگونگي را از راهش جستجو كنم و به نتيجه روشني رسانم ... به جستجو پرداختم و خرسندم كه توانستم آذري يا زبان ديرين آذربايجان را پيدا كنم و نمونه‌هايي از آن را به دست آورم و نيز چگونگي رواج تركي را در آن سرزمين از راه تاريخ بشناسم، اين است دفتري به نام «آذري يا زبان باستان آذربايگان» پديد آوردم كه در همان زمان به چاپ رسانيدم و پراكنده گردانيدم كه اگر چه ناداناني به زبان درازي‌ها برخاستند، ليكن دانشمندان از ارج‌شناسي باز نايستادند».

آنان كه در مورد هر مسأله‌اي، براساس يك چهارچوب ذهني از پيش ساخته شده يا تعيين شده به ابراز نظر و عقيده و داوري مي‌پردازند، بديهي است كه نتيجه‌گيري‌هاي‌شان از رخدادها و مسايل اعم از سياسي ـ ديني ـ اقتصادي و تاريخي و ... نادرست از آب درمي‌آيد.

چنين است گفتارها و نوشتارهاي پر از احتجاج كساني كه با سفسطه و عوام‌فريبي و مزدوري بيگانه و يا از ناآگاهي با ترسيم شكل «مار» مدعي نوشتن كلمه‌ي « مار» مي‌شوند، و دانسته و ندانسته آب به آسياب بيگانه‌ي بدخواه مي‌ريزند.

تاريخ ميهن ما بارها شاهد وطن‌پرستي و جانبازي‌هاي هم‌ميهنان آذربايجاني ما در درازاي زمان بوده است. دور زماني نيست كه آذري‌ها به همه‌ي نابساماني‌هاي سال 1325 ه . ش به سبب شرايطي كه ورود قواي نظامي شوروي (در دورة جنگ دوم جهاني) براي مردم سرزمين‌هاي شمالي از جمله آذربايجان فراهم آورده بود و فقدان ارتباط دولت مركزي با آن استان به علت از دست رفتن قدرت و نفوذ آن پس از استقرار حكومت دست‌نشانده‌ي فرقه دموكرات آذربايجان با كمك آشكاراي ارتش سرخ كه تا آن زمان در سرتاسر شمال ايران از جمله در آذربايجان مستقر بودند، همانگونه كه در پيش اشاره شد مردانه به پا خاستند و پيش از اينكه قواي دولت مركزي وارد آذربايجان شود، تكليف خود را با عوامل بيگانه و تجزيه‌طلبان روشن و آن خطه را از وجود تجزيه‌طلبان پاك كردند.

هنوز مراتب فداكاري‌ها و جانفشاني‌هاي مجاهدان آذربايجان و در رأس آنان ستارخان (سردار ملي) و باقرخان (سالار ملي) در سينه‌ي تاريخ ميهن ما چون گوهري تابناك مي‌درخشد و طنين سپاس مردم حق‌شناس ايران از هم‌ميهنان آذري خود به گوش مي‌رسد.

پاسخ جانانه و دندان‌شكن ستارخان سردار ملي به كنسول روسيه تزاري، آن هم در شرايطي سخت و دشوار كه از هر سو در محاصره قواي نظامي اعزامي از مركز و عشاير طرفدار «محمد عليشاه» بوده و تنها محله اميرخيز تبريز در دست او و پيروان جانباز اندكش بود و در زير گلوله ‌باران‌هاي قواي شاه بدون پروا از جان خود به مبارزه ادامه مي‌داد، شنيدني و افتخارآميز است.

« پاختيانوف» كنسول روس به سنگر مجاهدين براي ديدار «ستارخان» مي‌رود تا به او توصيه كند كه به خاطر حفظ جانش به زير پرچم روسيه تزاري برود.

احمد كسروي كه در آن ايام خود در تبريز مي‌زيسته و از نزديك شاهد رخدادهاي تبريز بود، در كتاب « تاريخ مشروطه‌ي ايران» در اين باره چنين مي‌نويسد: «‌كنسول روس به ستارخان پيشنهاد كرد كه بيرقي از كنسول‌خانه فرستاده شود و او به در خانه‌ي خود زده، در زينهار (پناه) دولت روس باشد و نويد مي‌داد كه سر قره سوراني (فرمانده‌ي كل قواي ژاندارم ـ نگارنده) آذربايجان را از دولت ايران براي او بگيرد.

ستارخان گفت: «‌جنرال كنسول! من مي‌خواهم هفت دولت به زير بيرق ايران بيايد، من زير بيرق بيگانه نمي‌روم».

يحيي دولت‌آبادي، معاصر ستارخان و يكي از رجال مشروطه در كتاب «حيات يحيي» مي‌نويسد:

« ... روس‌ها از محمدعلي شاه، باز كردن راه آذوقه را به روي تبريزيان خواستار مي‌شوند به بهانه‌ي تبعه خارجي كه در آنجا هستند و مردم بي‌طرف و شاه شش روز از آنها مهلت مي‌خواهد و مقصودش اين است بلكه در آن شش روز تبريزيان تسليم گردند. روز وعده مي‌گذرد و شاه به وعده وفا نمي‌كند، از طرف امپراتور روس دستور مي‌رسد، مقداري آذوقه به تبريز فرستاده شود، دويست نفر سالدات (سرباز ـ نگارنده) همراه آن ارزاق به تبريز برود كه اگر عساكر شاه خواستند جلوگيري نمايند، به قوه‌ي قهريه ارزاق به گرسنگان برسانند، اين خبر در تبريز و تهران منتشر شده مردم غيور آذربايجان مي‌بينند، زحمت بي‌اندازه و خونريزي بسيار آنها در دست آخر از دستشان مي‌رود، اين است كه آخر درجه غيرت و فتوّت خود را بروز داده مستقيماً به امضاي انجمن ايالتي و ستارخان سردار ملي، تلگرافي به شاه مي‌نمايند به اين مضمون: «‌با وجود گرسنگي و تنگي آذوقه، رضا به مرگ داده از بي‌قوتي هلاك مي‌شويم و راضي نيستيم اجنبي به خاك مقدس وطن ما تخطي نمايد».

كسروي در تاريخ مشروطه ايران مي‌نويسد:

« ... آذربايگان ركن ركين ايران است، هر نيك و بدي از آنجا طلوع نمايد، در تأمين و تخريب سعادت ايران اثر كلي دارد و به مناسبت اهميت سرحدّي مخصوصاً پاره‌ي مذاكره كه در افواه آذربايجاني در حقيقت استقلال ايران را سم قاتل است و با فرط وطن‌پرستي و غيرت مليت كه از خصايص اهل آذربايجان است چنان تباين دارد كه ابداً نمي‌توان باور كرد كه هر كس مختصر اطلاعي از پوليتيك دول و اوضاع ملل دارد با داشتن درد وطن راضي شود كه از اسباب تضعيف ايران ذره‌اي به اذهان خطور كند».

مردم آذربايجان از سده‌هاي پيش، بارها نشان داده‌اند كه در بحراني‌ترين ايام و ظلم و فشار، هيچگاه به بهانه‌ي زبان و لطيفه‌ها و تحريكات خارجي و عوامل داخلي آنها، راضي به جدايي نبوده و نيستند. و اگر زماني بخشي از خاك ميهن ما از پيكر اصلي شده است، تنها در پي شكست دولتهاي بي‌كفايت و نالايق ايران در زمان‌هاي پيش، از قواي دولت همسايه بوده است و بس.

هم‌اكنون نمونه‌هاي بسيار در پيش رو داريم كه نه همزباني سبب يكپارچگي سرزمين‌ها شده است و نه اختلاف زبان سبب جدايي. وانگهي زبان تركي رايج در آذربايجان به نوشته‌ي كسروي و دكتر جهانشاهلو بسياري از پژوهشگران و زبانشناسان آگاه و مطلع با زبان مردم تركستان و ازبكستان و تركمنستان و حتي تا حدودي با زبان مردم تركيه تفاوت ماهوي دارد.

چرا كشورهاي آلماني زبان اتريش، آلمان و چك و فرانسوي زبان بلژيك و فرانسه و كشورهاي عرب‌زبان و اسپانيولي زبان آمريكاي مركزي و جنوبي و چندين نمونه‌ي ديگر (با وجود زبان مشترك) از اين دست به هم نپيوستند و خيال پيوستگي هم ندارند».

هيتلر پيشواي آلمان نازي كه با زور و دسيسه سرزمين اتريش و چك را به بهانه‌ي هم‌نژادي و هم‌زباني پيش از جنگ جهاني دوم به خاك آلمان منضم كرده بود، ديديم اين پيوستگي پايدار نماند و با پايان گرفتن جنگ و شكست آلمان نازي، اين سرزمين‌ها دوباره استقلال خود را بازيافتند. و يا مگر اختلاف زبان در (بسياري از كشورها) سبب جدايي و تجزيه اين كشور شده است؟

آن ايام كه « جمال عبدالناصر» رهبر و رئيس جمهوري مصر شيپور وحدت اعراب را از سر گشادش مي‌زد و با سوريه، كشور متحده عربي را به وجود آورده بود و در تدارك پيوستگي با ليبي و يمن و ساير كشورهاي عرب زبان بود، ديديم كه وحدت با سوريه بيش از يكي دو سال دوام نياورد و از هم فروپاشيد كه خاطره‌ي تلخ آن هنوز مردم مصر و سوريه را آزار مي‌دهد و اعراب براي هميشه با همه همزباني و هم‌كيشي، انديشه‌ي خام به هم پيوستگي را به كناري نهادند.

اگرچه نوعي زبان تركي طي چند سده‌ي اخير به جاي زبان مادري پارسي، زبان مردم آذربايجان شده است ولي قوميت و مليت اين مردم با تغيير زبان دستخوش تغيير نشده و نخواهد شد و دسيسه‌هاي خارجي و عوامل آنها به نتيجه نخواهد رسيد.( در بسياري از مناطق جهان، زبانهاي اصلي و مادري به علت وقوع حوادث و اتفاقات سياسي، فرهنگي و ديني تغيير يافته است. مثلاً زبان مردم مصر قبل از اسلام زبان قبطي بوده و به تدريج به زبان عربي تغيير يافته است)

مهندس ناطق ناصح پژوهشگر آگاه و ميهن‌پرست آذري ما در كتاب « زبان آذربايجان و وحدت‌ملي ايرانيان» مي‌نويسد:

« كساني كه در مورد اختلاف‌هاي موجود در زبان مناطق مهم كشور اظهار عقيده مي‌نمايند، فراموش مي‌كنند كه در همه كشورهاي بزرگ همين حالت وجود دارد و كمتر كشوري هست كه همه‌ي مردم آن از يك نژاد باشند و به يك زبان سخن بگويند و تابع يك كيش باشند.

هم او در اين كتاب به عنوان نمونه كشورهاي فرانسه و انگلستان و روسيه و چين و هندوستان و آلمان را مثال مي‌آورد كه به زبان‌هاي محلي گوناگون گفتگو مي‌كنند، اما زير چتر يك كشور يك زبان مشترك دارند و به خاطر اختلاف زبان محلي با زبان مشترك، خواهان جدايي نمي‌باشند».

خوشبختانه در ميهن ما از آذربايجان گرفته تا هر گوشه آن مردمانش از يك فرهنگ (ايراني) و از يك دين (اسلام، اكثريت نزديك به اتفاق) و يك مذهب (اكثريت شيعه) مي‌باشند و از يك تاريخ مشترك برخوردارند.

مردم هوشيار آذربايجان به خوبي آگاهند كه تجزيه‌ي كشورهايي كه خاكي وسيع و منابع زيرزميني و جمعيتي قابل ملاحظه دارند، از جمله هدف‌هاي سياسي و اقتصادي برخي از كشورهاي بزرگ صنعتي و حتي كشورهاي همجواري كه از خاك وسيع و جمعيت زياد برخوردار نيستند مي‌باشد.

ناگفته نماند كه جدايي دويست ساله‌ي بخش آران (ايران شمالي) از پيكر ايران و تأثيرپذيري آموزش‌هاي فرهنگي و مدني نظام‌هاي تزاري و كمونيستي بر ساكنان آن، دو فرهنگ متفاوت بين مردم دو سرزمين آذربايجان و آران به وجود آورده است، كه تنها اشتراك زبان نمي‌تواند مبين لزوم همبستگي و پيوند بين اين دو سرزمين بوده باشد.( با این حال این حق طبیعی مردم ایران شمالی است که هر گاه بخواهند و شرایط فراهم آید به میهن اصلی خود ملحق شوند. همه میدانند که این مردم به زور و با جنگ و تجاوز روسیه از ایران جدا شده اند و طی دویست سال روسها  و کارگزاران و نوکران قفقازی انها تلاش کرده اند تا فرهنگ ایرانی این مردم مسلمان و ایرانی نژاد را تغییر دهند و تا حد زیادی موفق شده اند . )

هم‌ميهنان آذري به خاطر همجواري با سرزمين آران (ايران شمالي) به خوبي مي‌دانند كه گردانندگان رژيم باكو از زمان استقلال كه با فرهنگ كمونيستي پرورش يافته و حتي برخي از آنان (مانند حيدرعلي‌اف) از عاملان دستگاه مخوف پليسي اتحاد جماهير شوروي بوده‌اند، داراي چه ساختار فكري و انديشه‌هاي پنهاني هستند و چه جنايت‌هايي در حق مردم انجام داده‌اند.

برخورد مقامات باكو را با رفقاي ديروزي خود يعني سران فرقه دموكرات آذربايجان و افسران فراري پناهنده به اين فرقه پس از فرار به خاك آن كشور و پشيماني و خودملامت‌گري آنان را در كتاب‌ها و نوشته‌هاي برخي از سران فرقه و حزب توده‌ي ايران  كه فرصت نگارش يافته بودند به تفصيل و به روشني مي‌توان ديد.

گاه مي‌شنويم كه مغرضين به دنبال بهانه‌جويي، لطيفه‌هاي جلف و بي‌معني را كه برخي به آذري‌ها نسبت مي‌دهند پيراهن عثمان ساخته تا از آن به منظور ايجاد زمينه‌اي در جهت آزردگي و نفاق هم‌ميهنان آذري ما بهره‌برداري كنند.

نگارنده تأكيد مي‌كند كه با برخي لطيفه‌هاي سخيف و موهن كه بهتر است آنها را هزليات و لاطائلات ناميد، ديد موافق ندارد، سهل است بلكه شديداً مخالف است. چرا كه صرف‌نظر از اينكه موجب كدورت و نفاق و دشمني مي‌گردد، بر اين باور است كه تكرار هر مطلبي و يا داستاني ساختگي و دروغين به مرور ايام در ذهن آدمي مي‌نشيند و مقبوليت عام مي‌يابد كه نه تنها مخالف اخلاق و انصاف است بلكه زدودن آن باورداشت‌هاي نادرست از اذهان به ويژه اذهان نسل‌هاي آينده بسيار دشوار خواهد بود. به گونه‌ي مثال، از بس درباره‌ي خست مردم اسكاتلند گفته‌اند و نوشته‌اند و جوك ساخته‌اند كه اغلب ما با آنكه آن ديار و مردمش را نديده و مراوده و آميزش با آنان نداشته‌ايم بر اين باوريم كه جملگي مردم اسكاتلند، مردماني خسيس‌اند.

برخي پا را از گفتن اين هزليات در محافل بسته و خصوصي فراتر نهاده، گفتن اين هزليات را شغل خود قرار داده و حتي نوارهاي «كاست» و «سي‌دي» منتشر كرده‌اند كه اميد است روزي به آن حد از رشد فرهنگي برسيم كه از گفتن هزليات به جاي لطيفه‌هاي نغز و شادي‌بخش خودداري كنيم و بايد به ياد داشته باشيم كه براي سرزميني‌ چون ميهن ما كه داراي اقوام گوناگون با بينش‌ها و باورداشت‌هاي ويژه مي‌باشند، اين هزليات در حكم سم مهلك است و بايد از ابراز آنها دوري جست.

با همه‌ي آنچه كه درباره جوك‌هاي سخيف و نادرست گفته‌ايم، از اينكه از آنها بهانه براي جدايي از خاك وطن بسازيم، پذيرفتني نيست. مردم گيلان و مازندران و كاشان و لرستان و قزوين و خراسان و ... هيچگاه هزليات موهن برخي از هم‌ميهنان ناآشنا به وظيفه اخلاقي و ملي را بهانه براي جدايي نساخته و نخواهند ساخت.

پرسش ما از بهانه‌جويان اين است كه مگر هم‌ميهنان آذري ما براي مردم ترك‌زبان شهري در آذربايجان كه از ذكر نام آن شهر معذورم، لطيفه‌ها حتي از نوع موهن و زشت نساخته و نمي‌سازند؟ در كدام كشور و يا در كدام جامعه از اين دست لطيفه‌ها رواج ندارد؟ در ميان هر قومي، كساني اين گونه لطيفه‌هاي توهين‌آميز را رواج مي‌دهند كه از نظر فرهنگي، انسانهايي كوته‌فكر و يا كم‌خرد هستند.

هم‌ميهنان آگاهند كه معترضين و يا عوامل بيگانه، همواره مطالب و مسايلي را پيش مي‌كشند و عنوان مي‌كنند كه بتوانند مردم عامي و ناآگاه و ساده‌انديش را بفريبند و تحريك كنند و گرنه آن دسته از هم‌ميهنان آذري ما كه خوشبختانه طيف اكثريت نزديك به اتفاق آنان را مردمان آگاه و هوشيار به امور تشكيل مي‌دهند، به خوبي مي‌دانند كه آذربايجاني‌ها در برابر فداكاري‌ها و از جان گذشتگي‌هايي كه در راه حفظ استقلال و يكپارچگي نياخاك ايران در درازاي تاريخ از خود نشان داده‌اند، نزد ساير اقشار ايراني، از نوعي احترام آميخته به سپاس و ريش‌سفيدي برخوردار بوده و هستند. كدام تاريخ‌نويس و يا نويسنده‌ي ايراني را سراغ داريد كه هرگاه به تاريخ آذربايجان و مردمش پرداخته از عنوان «‌مردم غيور و شجاع و فداكار و ميهن‌پرست» نسبت به آنان دريغ كرده باشد؟

به حدي درباره‌ي غيرت و وطن‌خواهي آذربايجانيان گفته و نوشته شده است كه شعار «‌زنده باد مردم غيور آذربايجان» به گوش همه آشناست.

از ديگر بهانه‌هاي ياوه‌گويان جدايي‌طلب اين است كه مي‌گويند: فارس‌ها طي ساليان دراز حكمفرمايي بر ايران زمين، به خاطر تفاوت گويش با آذري‌ها، بر آنان ظلم و ستم روا داشته‌اند و آنان را همواره به ديده تحقير نگريسته‌اند و مي‌نگرند، بنابر اين براي رهايي از اين ناروائي‌ها بهتر است از پيكر ايران جدا شويم و ...

به منظور رد اين ياوه و ادعاي پوچ و فريبكارانه، پادشاهان و حكمفرماياني كه پس از دويست سال از حمله‌ي اعراب، به ايران و شكست و فرار يزدگرد سوم آخرين پادشاه ساساني، بر سر كار آمده و برتمامي و گاه بر بخشي از سرزمين ميهن ما حكمروايي داشته‌اند به ترتيب (ترك و ترك زبان) و (فارسي زبان) همراه با مدت حكمروايي‌شان به دو دسته تقسيم مي‌كنيم كه نخستين آنها «طاهريان» و آخرين‌شان دولت جمهوري اسلامي ايران است.

لازم به يادآوري است كه پادشاهان سلسله‌هاي طاهريان، صفاريان، سامانيان در ايامي فرمانروايي كرده‌اند (به مدت 200 سال) كه هنوز پاي حكمروايان ترك يعني سلجوقيان و در پي آنها ساير پادشاهان و اميران ترك و ترك‌زبان به آذربايجان نرسيده بود و ساكن اين سرزمين نشده بودند. مردم آن به زبان پهلوي (آذري به عنوان شاخه‌اي از زبان پهلوي) كه رشته‌اي از زبان پارسي بود گفتگو مي‌كرده‌اند و با گويش تركي به شرحي كه در پيش به آن اشاره شده است كمترين آشنايي نداشته‌اند و به طوري كه ديده مي‌شد شاهان و حكمروايان پارسي‌زبان كه پس از استيلاي تركان بر روي كار آمده‌اند عبارتند از :

علويان ـ آل زيار ـ‌ ديلميان (آل بويه) ـ زنديه ـ پهلوي و دولت جمهوري اسلامي ايران كه مدت حكمروايي‌شان تاكنون 411 سال بوده است كه در برابر 1403 سال مجموع حكمروايي ترك و ترك‌زبان در ايران زمان بسيار اندكي است.

بنابر آنچه گذشت اگر جاي گله و شكايت و آه و فغاني از دست حكومتگران در سرزمين ما بوده باشد (كه تاكنون نبوده و چه بهتر در آينده نيز نبوده باشد) اين شاكيان و گله‌مندان و فغان و فرياد برآوران از ظلم و ستم پادشاهان و حكمروايان بايد پارسي‌زبانان بوده باشند كه بيشتر ايام آن هم با تفاوت فاحش (411 سال در برابر 1403 سال ) تركان مهاجم بر سرزمين ايران تسلط يافته و حكم رانده‌اند.

در دوره حكومت تركها چه در ايران، چه در تركيه و چه در هند (مغول تباران)، زبان فارسي به عنوان زبان فاخر و زبان فرهنگ و ادب و شعر توسط حكمرانان ترك ترويج مي‌شد و حتي بسياري از حكمرانان ترك در خارج از قلمرو ايران به زبان فارسي شعر مي‌گفتند.

بر كسي پوشيده نيست و آمار و شاهدان عيني نيز به خوبي گواهي مي‌دهند كه هم‌ميهنان آذري ما بيشتر از هر قوم ايراني به ساير شهرهاي ايران مهاجرت كرده و سكني گزيده و همچنان مي‌گزينند و در كسب و كار موفق‌تر از حتي بيشتر بوميان آن شهر و ديار بوده و هستند. درتهران بنابر آخرين آمار، يك ميليون از جمعيت دوازده ميليوني آن را هم ميهنان آذري و يا بازماندگان آنان تشكيل مي‌دهند و به ندرت ديده شده است كه يك آذري به شهر و دياري مهاجرت كند و به كسب كار و تجارت بپردازد، ولي پس از چندي از آن شهر و ديار به سبب نامهربانيهاي مردم به مولدش مراجعت كرده باشد.

اگر اين حقايق نشانگر آغوش‌هاي باز و محبت‌آميز هم‌ميهنان غيرآذري نسبت به آذري‌ها نيست، پس چيست؟

چگونه يك انسان عاقل و بالغ و آزاد، خودخواسته به جايي مي‌رود كه حرمتش را پاس ندارند و به اذيب و آزار و توهين و تحقيرش بپردازند و او را به خود راه ندهند، ولي او همچنان با عشق فراوان و رغبت تمام در آن شهر و ديار ساكن شود، سهل است در كسب و كار و تجارت از رونق چشمگير و روز‌افزوني برخوردار گردد و حتي اغلب به تشكيل خانواده چه از براي خود و چه از براي فرزندانش با پيوند با غيرآذري دست يازد؟

همچنين نيز سهم هم‌ميهنان آذري ما در زمان شاهان ترك و غير از آنان، در دولتمردي و سپاهي‌گري و در نهادهاي اقتصادي و ساير مشاغل كليدي و حساس نسبت به ساير اقوام ايراني به مراتب بيشتر بوده است. يك نگاه گذرا به فهرست اسامي نخست‌وزيران و ارتشيان و ساير دولتمردان و بازرگانان و كارخانه‌داران و استادان دانشگاه در رژيم گذشته و حتي پيش از زمان رژيم گذشته كه پادشاهان و درباريان خود ترك و يا ترك‌زبان بوده‌اند، پوچي گفتار ياوه‌گويان و دشمنان يكپارچگي ميهن ما را  آشكار مي‌سازد و هم‌اكنون نيز بسيارند از هم‌ميهنان آذري ما چه از زمره روحانيون و چه نظامي و استادان دانشگاه و ...كه از پايگان دولت جمهوري اسلامي ايران مي‌باشند.

دشمنان يكپارچگي ميهن ما بر اين باورند كه براي فريب كساني كه از تاريخ زادگاه خود و از آنچه گذشته و مي‌گذرد آگاهي ندارند، با چنين جعلياتي مي‌توان آنان را اغوا كرد و به هدف رسيد، غافل از اينكه مهر ايران در قلب هم‌ميهنان آذري ما چون ساير هم‌ميهنان ما از هر قوم و قبيله و با هر دانش و بينش وجود دارد، همچنان كه طي ساليان دراز وجود داشته است، وانگهي تعدي و فشار و زورگويي پادشاهان و حكام طي اعصار گذشته كه بيشترين ايام را آن هم در مقياس بسيار بيشتر از شاهان و حكام پارس‌زبان، شاهان و حكام ترك و ترك‌زبان بر مردم ايران  حكومت رانده‌اند، شامل حال كدامين قوم از اقوام سرزمين ما نشده است؟

آنها كه چشم به سوي بيگانگان دوخته‌اند، گويا بر اين باورند كه از سوي دولتمردان باكو نسبت به مردم آران (ايران شمالي) ظلم و ناروايي اعمال نمي‌شود! زهي خيال باطل.

از سال 1993 (1372) خاندان حيدرعلي‌اف بر جمهوري آذربايجان (ايران شمالي) حكومت مي‌كنند. تاكنون نه تنها خواسته‌هاي عمومي داير بر رفع فقر، ابتدايي‌ترين آزاديهاي مذهبي (مانند عزاداري در ايام محرم)، پيشگيري از گسترش روز‌افزون فحشا برآورده نشده، بلكه مخالفان سياسي حتي پان‌تركيست‌ها (نظير حزب مساوات و جبهة‌ خلق) به شدت سركوب مي‌شوند. علاوه بر دولت، ديگر نهادهاي قدرت مانند پارلمان، قوه قضاييه، دادگاه قانون اساسي و ... در اختيار حاكميت علي‌اف‌ها مي‌باشد و هر وقت لازم باشد، قانون اساسي به نفع جريان حاكم تغيير مي‌يابد! به دنبال دو دوره رياست جمهوري الهام‌علي‌اف، اكنون گروه حاكم باز هم به دنبال تغيير قانون اساسي براي تداوم زمامداري اوست! اينها فقط گوشه‌اي از ستمهاي دولت باكو در حق مردم ايران شمالي است...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمدعلی تبریزی  | 

 

 

  • فيروز منصوري

حملة‌ ترکهای متجاوز عثمانی  به آذربايجان،

در زمان شاه اسماعيل و شاه طهماسب

در قرن دهم هجري، با نخستين حمله و تجاوز ترکهای عثمانی  به ايران، جنگ معروف چالدران در آذربايجان روي داد. ( در اين جنگ نابرابر، دويست هزار سرباز ترك عثماني با اردوي 18 هزار نفري پادشاه ايران جنگيدند و اردوي ايران فاقد سلاحهاي گرم و توپ بود) بعد از پيكار و پيروزي عثمانيان، سلطان سليم خونخوار ( پادشاه متجاوز عثمانی) به تبريز آمد و با توقف كوتاه، به تحقيق دربارة صنعتگران و هنرمندان پرداخت، و با انتخاب مشاورانش، عده‌اي از نقاشان و خطاطان و صنعتگران و ساير هنرمندان تبريز را با زور همراه خود به استانبول برد. ايلغار او حاصل و عايدي فرهنگي داشت. در اين سفر، شاعري به نام دروني ازنيقي همراه سليم بود و لشكركشيهاي سلطان را به نظم مي‌آورد.

دومين حملة‌ عثمانيان به آذربايجان، زماني صورت گرفت كه شاه طهماسب در خراسان مشغول دفع شرّ عبيدخان ازبک  از شهرهاي هرات و مشهد بود. چگونگي اين لشكركشي و نتايج حاصله از آن را، از تاريخ پچوي ترجمه و نقل مي‌نمايد:

شهر بغداد از سال 914 تا 939 هـ . ق، در دست صفويه بود. در اين سال ذوالفقار خان حاكم بغداد از صفويه روگردان شد و با ارسال كليد شهر به استانبول، از سلطان سليمان درخواست ياري كرد. در دوم ربيع‌الثاني 940 هـ .ق ، ابراهيم پاشا سرعسكر حلب، با سه هزار يني‌چري و ساير قواي عثماني، به قصد امداد به ذوالفقارخان، عازم بغداد شد. ولي قبل از رسيدن ايشان به مقصد معينه، قزلباشان به محاصرة‌ بغداد و ذوالفقارخان پرداختند و در حين محاصرة شهر، چند نفر از همراهان حاكم روگردان، وي را كشتند. بغداد دوباره به دست قواي صفويه افتاد و ابراهيم پاشا بدون اخذ نتيجه، به حلب برگشت و زمستان را در آنجا گذرانيد.

در اوايل بهار 940 هجري، شاه طهماسب براي بيرون راندن ازبك‌ها از هرات و مشهد، به خراسان رفته بود. اين خبر چون مسموع ابراهيم پاشا شد، تصميم گرفت كه از طريق حلب ـ دياربكر ـ موصل. به بغداد لشكركشي كند. ولي اسكندر چلبي كتخداي عسكر و دفتردار انتصابي سلطان سليمان، ترجيح داده و توصيه كردند كه قواي عثماني به تبريز حمله نمايند. رأي ايشان پذيرفته شد و ابراهيم پاشا رو به شرق نهاد و قلعه‌هاي عادلجواز، ارجيش، اخلاط، وان را كه در آن زمان جزو سرزمين ايران بود، تصرف كرد. 11 ذي‌قعده 940 هـ [1]

لشكريان بي‌شمار عثماني، بعد از تصرف قلعه‌هاي مذكور، از خانه سور (منطقة حكاري ـ غرب سلماس) وارد آذربايجان شدند و تا تبريز تاختند. ولي در اين موقع، در بين سربازان مهاجم زمزمه‌هايي به گوش مي‌رسيد. پچوي مسئله و مطلب را با گفت و شنود سربازان، اين گونه رقم زده است:

«و لكن عسكر اسلام هر زمان سعادتلو پادشاه نيكنام دارا مقام ايله سفره ايرشمگه معتاد ايكن، بوسفرده سر عسكر ايله اكتفا بيورد قلرينه، تشويشدن خالي دگللرايدي. بواحوالي وزير جليل معلوم ايدنمگله ركاب همايونه عرض اولنمشدي، سعادتلو پادشاه غيور غازي دخي عزيمت بيورجقلري مقرر ايدي. انجق عسكرين هنوز معلومي اولمامش ايدي. ولي اول گونده كه عدو مملكتنه وضع قدم اولندي، عسكر ايچنه گوناگون فسلديلر دوشوب «‌شاهه شاه گرك ايمش محل ضرورتده عسكره پناه ايمش، شاه گلور سه مقابله سنه كيم گلور و عسكر اسلامين حالي نه اولورديو، برخوف و خشيت طاري اولدي». وزير صاحب تدبير بوحاله واقف اولديغي‌ كبي، بلاتأخير مستعجل اولاق لرايله احوالي تكرار جناب پادشاهيه نقير قطمير يازوب. كندي دخي بوجانبه عازم اولديغنه نادم اولوب، برگون مقدم عسكر اسلامه قدوم سعادت لزوملري ايله شرف بخش اولملرين التماس و رجا ايلديلر.»[2]

ترجمه: «‌ عساكر اسلام (سربازان عثماني) عادت داشتند كه هر زمان در ركاب پادشاه نيكنام عزم سفر نمايند. ولي در اين لشكركشي، به فرماندهي سرعسكر ابراهيم پاشا اكتفا شده بود. از اين رو آنان خالي از تشويش و نگراني نبودند. گرچه وزير جليل اين احوال را به آستانه همايوني معروض داشته و حركت سلطان هم مقرر شده بود. اما اين مطلب معلوم نظاميان نبوده و در حين ورود به خاك دشمن، چنين شايع و نجوا مي‌كردند كه: براي مقابله با شاه، مي‌بايد كه سلطان به وقت ضرورت پناه و پيشواي ما باشد. اگر شاه ايران اقدام به حمله نمايد، حال ما چسان خواهد شد. بدين لحاظ خوف و خشيت در جانشان طاري شده بود. ابراهيم پاشا بلادرنگ با پيكهاي سريع‌السير، نفير و قطمير احوال و اوضاع را به باب عالي نوشت. ضمن اينكه از آمدن خود بدين نواحي پشيمان شده بود، از حضور سلطان سليمان رجا و التماس كرد كه هر چه سريعتر، حتي يك روز زودتر، با قدوم سعادت لزوم خود، عساكر اسلام را مشعوف و مشرّف فرمايند.»

نصوح مطراقي مي‌نويسد:

ابراهيم پاشا پس از ورود به تبريز، خبر يافت كه شاه طهماسب از دامغان و سمنان گذشته و عازم قم است. فوراً به سلطان نامه نوشت و حركت خنكار را به طريق استعجال استدعا كرد.

مطراقي دو بيت زير را حسب‌الحال از قول ابراهيم پاشا درج كرده است:

دست گيريم دامن لطفندر اي خانيم بنيم

خصم بي‌انصاف اليندن، آل گريبانم بنيم

گر سليمان زماندن جمله همت اولميا

ابتر اولدي دفتريم، داغيلدي ديوانيم بنيم [3]

پچوي در ادامة گزارش چنين مي‌نگارد:

چون وسوسه و اشتباه عساكر عثماني معلوم همايون پادشاهي شد، به چندين جهات احتمالي، تأخير و توقف را جائز ندانسته، روز 28 ذيقعده 940 هـ . ، به جانب لشكريان شتافت و بدون برخورد نظامي به تبريز وارد شد.[4]

پچوي مورخ نامي، بلافاصله بعد از بيان ورود قواي ابراهيم پاشا و سلطان سليمان به تبريز از مرگ و نابودي ده هزار نفر قشون زبدة عثماني، بدين گونه وصف حال مي‌كند:

« انهزام بعض عساكر در قزلجه داغ ـ بو محل ده اولامه بگ دفتر دار اسكندر چلبي‌يي قالديروپ حضور پاشايه گتوردي و بوديارده اصل قزلباش اوجاغي قزلجه‌داغ ييلاقي‌وار، بير مقدار عسكر ايله واروب طاغن اوجاغن بر بادايتمك امر سهل در. ايكيسي متفق‌الكلمه سوق و القا ايمتكله اون بين مقداري گزيده عسكر اولامه قوشلوب گوندردي. اول مفسد كبير دخي بر بلوك گوزي بغلو دليري اول يايلاق دامننه ايلدوب بوندن ايچروسي معمور و آبادان مملكت لردر، سيز غارته گيرين طشره‌دن بن نگهبان اولوروم ديه بونلري قعر جهنم دن نشان ويرر تنگ و مضيق دره‌لره و دربند لره قويوب اول لشكرين اكثري ضايع و تلف، و آت طوارلري بي‌گياه و علف سهم اعدايه هدف اولدي.»[5]

ترجمه: « در اين محل (تبريز) اولامه بك، دفتردار اسكندر چلبي را به حضور پاشا برده، بالاتفاق گفتند: محل و مركز اصلي قزلباش ييلاق قزلجه داغ است، هرگاه با عده‌اي سرباز بدان مركز كوهستاني يورش انجام گيرد برباد دادن آن ديار امري سهل خواهد بود. روي اين القا و اشارات آن دو، ده هزار نفر قشون برگزيده ، به رهبري اولامه به سوي قزلجه داغ اعزام شد. آن مفسد كبير همين جمع كثير را چشم بسته به دامنه‌هاي آن ييلاق برده دستور داد كه اينجا مملكت معمور و آباداني است شما به غارت مشغول شويد، من از بيرون نگهبان شما هستم. آن همه لشكر بي‌خبر و بي‌بلد، در دره‌هاي تنگ و دربندهاي باريك آن منطقه كوهستاني، كه از قعر جهنم نام و نشان مي‌داد، اكثرشان تلف شدند و اسب و احشام آنان بي‌گياه و علف، هدف تير اعدا گشتند.»

سليمان قانوني پس از اقامت كوتاه در تبريز، از طريق سلطانيه عازم همدان شد. در موقع عبور از نهر طقوز اولوم در نزديكي قصر شيرين، به واسطة طغيان آب، خيلي از دواب قشون با باروبنه غرق شدند و عده بي‌شماري از سربازان نيز به هلاكت رسيدند تا سلطان به بغداد وارد شد. موقعي كه سلطان سليمان در بغداد بود، شاه طهماسب از خراسان به تبريز آمد. اولامه به وان فرار كرد، شاه طهماسب به وان لشكر كشيد و قلعه را گرفت.[6]

رسم معهود سلاطين عثماني چنين بوده است كه در لشكركشيها، شاعران و مداحاني را همراه خود مي‌بردند تا جريان وقايع مسافرت آنان را به نظم آورند. در ذيحجة 940 هجري زماني كه سلطان سليمان از استانبول سفر آذربايجان را آغاز كرد، همراه وي يكي از شعراي روم ايلي به نام « نورالدين ضعيفي» ملتزم ركاب بود. او در سيواس از خنكار جدا شده به مأموريت ديار بكر رفت. سلطان نيز راه تبريز و همدان و بغداد در پيش گرفت. ضعيفي در اين باره گفته است:

اولار تبريزه و اوجانه ايرمش

همدان شهري و بغداده گيرمش

نجف بغدادي آلمش آل عثمان

كاموسن فتح ايتمش شه سليمان

در بهار سال 941 هـ .ق ، موقعي كه سلطان از بغداد به استانبول برمي‌گشت، قبلاً قصد خود را به محمد پاشا بيگلربيگي ديار بكر خبر داده بود. بيگلربيگي 17000 نفر از اكراد و عشاير منطقه را مسلح و مجهز ساخته، به قصد امداد و پيشواز سلطان سليمان، همراه خود از دياربكر به ارجيش و زاويه ملاحسن آورد، قواي مسلح و مهاجم، پس از عبور از سلماس و ارومي، در مراغه به قواي سلطان پيوستند.

مسلح اون يدي بين جنگي آدم

همين جمع ايتدي پاشاي مكّرم

كامو كُرد آدمي سيدر بو مردان

بهادر هر بريسيدر بير اصلان

گچوب سلماس اوستندن بولشكر

اريشديلر ارومي او اسنه يكسر

بنابه سرودة ضعيفي مدّاح، اكراد مسلح دياربكر با ساير قواي همراه سلطان، به تبريز وارد و شهر را به حال تعطيل ديدند. عموم مردم در خانه‌هايشان نشسته و بيرون نمي‌آمدند. پس از سان لشكر در تبريز، خنكار مدت چهل روز در آن شهر ماندند. چون اهالي تبريز را موافق سليقه و سياست خود نديدند و آنان را خلق باطل و اصلاح‌ناپذير تشخيص دادند، قصد داشتند كه شهر را به آتش كشيده و ويران نمايند، ولي به شفاعت اصحاب سلطان، اين نيت عملي نشد، به ناچار راه دياربكر را در پيش گرفتند. در اين تاخت و تاز، سليمان نيز مانند پدرش، عده‌اي از شعرا و صنعتگران تبريز را با خود به روم بردند كه سحابي و  بيداري (شاعر) نيز جزو آنان بودند. ضعيفي توقف چهل روزة سلطان را در تبريز، چنين به نظم كشيده است:

او توردي شهر تبريز ايچره سلطان

قورولوب شرع و اجرا اولدي قانون

چو تبريز آدمي ايدي خلق باطل

دگلدي بعضي هيچ اصلاحه قابل

ديدي يا كاو تبريزي وييكا

خراب ايده و آندان رومه چيكا

شفاعت ايتديلر اصحاب سلطان

آنونچون اولمادي تبريز ويران

چو باطل مذهبين سلطان گوردي

روان تبريز خلقين رومه سوردي[7]

همة اسناد و مدارك تاريخي عثماني، حاكي از اين است كه لشكركشي سلطان سليمان در سال 940 هجري به آذربايجان نفع و نتيجه‌اي نداشته و تهاجم بدون مطالعه آنان بيش از ده هزار نفر تلفات غيرجنگي داشته است.

مسبين و مشوقين اين لشكركشي، اسكندر چلبي دفتردار و ابراهيم پاشا حاكم حلب بودند. اولي را در روز هشتم رمضان 941 هجري در بغداد به دار زدند. ابراهيم پاشا را نيز بعد از مراجعت سلطان به استانبول، به مركز احضار و بعد از محاكمه در حجره حرم پادشاهي، به تيغ جلاد گرفتار ساختند.[8]

لشكركشي سلطان سليمان ترک عثمانی  به آذربايجان در سال 955 ه‌.

دومين لشكركشي سلطان سليمان به آذربايجان و آمدن وي به تبريز در سال 955 هـ . ، به القاء و اغواي القاص ميرزا انجام گرفته بود. چون كتاب تواريخ‌ آل عثمان، تأليف لطفي پاشا از منابع مهم و موثق آن دوره بوده و شش سال بعد از حادثه نگارش يافته است، از اين رو مختصر اطلاعاتي را در اين باره از كتاب مزبور استخراج و به خوانندگان گرامي عرضه مي‌دارد:

در سال 955 هـ . القاص و همراهان اوباش  و بد معاششان سلطان را تحريك كرده و گفتند به محض اينكه پادشاه روم به سر حد آذربايجان برسد، اكثر بيگلربيگي‌ها و سپاهيان عجم، شاه طهماسب را از سلطنت خلع كرده و منتظر ورود القاص مي‌شوند. بدين سبب و وسوسه، سلطان سليمان با اينكه زمان براي مسافرت مساعد نبود، به سپاهيان و بيگلربيگيان روم ايلي و آناطولي فرمانها نوشته و پيكها فرستاد كه سفر فوري و مهم در پيش دارم، سريعاً به ما ملحق شويد. هنوز بهار نرسيده سلطان از استانبول به اتفاق القاص به سوي تبريز حركت و منزل به منزل به ارزن‌الروم رسيد، در آنجا توقف نموده منتظر وصول عساكر ولايات شد. پس از الحاق بيگلربيگي ارزن‌الروم و سپاهيانش، فرمانروايان سيواس، قرامان، مرعش، حلب و شام و سپس آناطولي و دياربكر با سپاهيان بيكران به رزم‌آوران سلطان پيوستند. پادشاه روم با خيل عظيم به ارجيش آمد كه سرحد ولايت روم بود. اميد و انتظارشان اين بود كه از بيگلربيگي‌هاي ايران و سپاهيان آن سامان كسي نسبت به آنان اظهار اطاعت و انقياد كند، ولي اميد و انتظارشان حاصل نشد. از ارجيش به بند ماهي كوچ كرده، پس از عبور از درة‌ «قره كولق» به قصبة خوي وارد و در آنجا از وجود سپاهيان قزلباش در مرند آگاهي يافتند. قشون عثماني در مرند مختصر برخوردي با قزلباشان نموده، سپس به تبريز وارد شدند. در آن زمان شاه طهماسب به قراچه داغ رفته بود. سلطان سليمان چهار روز در تبريز ماند. به لشكر روم بلاي آسماني نازل شد. اسبان تلف شدند و كسي را مركب مناسب و رهوار باقي نماند. بروز قحطي و كمبود خواربار هم مشكل ديگر بود. پادشاه به ناچار تبريز را واگذاشت، و از راهي كه آمده بود مراجعت نكرد، بلكه به مراغه رفته و از آنجا به سلماس برگشتند. در سلماس نزديك گوگرچين قلعه، لشكريان عثماني درحين عبور از كوهستانهاي سخت و صعب‌العبور، به چنان سختي‌ها و دشواري‌ها گرفتار شدند كه زبان از شرح آنها قاصر است. سرانجام به نحوي از آن مضايق گذشته به وان رسيدند كه سرحد و قلعه شاه طهماسب است.[9]

1. پچوي هم جريان لشكركشي بي‌حاصل سليمان قانوني به تبريز را با تحريك القاص ميرزا، مفصلاً نوشته و افزوده است:

عثمانيان در بازگشت، كاخهاي شاهي را غارت كرده و عمارتش را ويران ساختند.[10]

بنابه نوشتة‌ پچوي، سلطان پشيمان، پس از ورود به حومة وان، شهر را محاصره كرد و بعد از ده روز جنگ با قزلباشان، قلعه را متصرف شد، و اسكندر پاشاي چركس را بيگلربيگي وان تعيين نمود. اسكندر پاشا در اولين فرصت به خوي لشكر كشيد و پس از جنگ با نيروهاي صفوي، اغنام و اموال عشاير دنبلي را غارت كرد. سَرِ حاجي‌خان دنبلي را با چند نفر ديگر بريده، براي سلطان سليمان فرستاد كه در آن تاريخ در مسافرت حلب بود. پچوي مي‌نويسد:

پادشاه غضنفرفر به اسكندرپاشا خلعت «مورث البهجت» و يك قبضه تيغ ذي‌قيمت احسان و امتياز فرمودند.[11]

سومين تاخت و تاز و تجاوز سلطان سليمان ترک به شهرهاي ايروان و نخجوان

لطفي پاشا، در كتاب تواريخ آل عثمان آورده است:

در سال 959 هـ .ق ، بيگ‌هاي گرجستان خراج فراوان جمع‌آوري كرده، با امراي قزلباش در حال حمل و ارسال به شاه طهماسب بودند. چون بيگلربيگي ارزن‌الروم از گرد آمدن اين همه مال و منال آگاه شد، چندين هزار رومي را بر سر راه آنان فرستاد. ايلغارچيان پس از كشتن گرجيان و قزلباشان و اسارت عدة ديگر، اموال را ضبط نموده به سلطان سليم (دوم) فرستادند. شاه طهماسب چون از حادثه خبر يافت، از تبريز به اخلاط و عادلجواز و ارجيش لشكر كشيد و پس از تصرف قلعه‌ها، خود مراجعت كرده، فرزندش اسماعيل ميرزا را براي سركوبي بيگلربيگي ارزن‌الروم فرستاد. در اين جنگ قزلباشان پيروز شدند.[12]

در زمان اين رخدادها، سلطان سليمان كه در مانور دريايي شركت داشت، دستوراتي براي تلافي، به وزير اعظم رستم پاشا صادر كرد؛ ولي به علت برف و باران شديد آن سال، اردو نتوانست كاري انجام دهد. در سال 960 هـ . سطان به پسرانش سليم و مصطفي سفارش كرد كه مقدمات سفر عجم را فراهم آورند. حادثة « مكر رستم» و فوت جهانگير فرزند ديگر سلطان، موانع پيش آورد، مكاتبات تند بين طرفين مبادله شد.

سال 961 هـ .، سليمان قانوني در حلب و شام بودند و تدارك زيارت قدس شريف مي‌ديدند. در اين اثنا از بيگلربيگي وان خبر رسيد كه، شاه طهماسب يراق كافي فراهم آورده و قصد دارد به كشور روم حمله نمايد. [13] براساس اين خبر، سلطان از حلب به دياربكر آمد و از مرعش نيز سليم راه سيواس و ارزنجان در پيش گرفت، پدر و پسر در مين‌گول همديگر را ملاقات كردند.

در محل اخير جاسوسان آگهي دادند كه، به شاه طهماسب از خيلي جاها نيرو و كمك رسيده و قصد جنگ با روميان دارد. سلطان از شنيدن اين خبر، به قارص حركت كرد و از آنجا به ايروان حمله برد، شهر را آتش زد و ويران كرد، اهالي را به قتل آورد و عده‌اي را به اسارت گرفت، اما از قزلباش نام و نشان نديد.

در ايروان اين خبر شايع شد كه :

طهماسب پرهراس لشكر شياطين را در نخجوان متمركز كرده و منتظر خواندگار است. شاه روم همان روز به نخجوان ايلغار برد. آنجا نيز از قزلباش اصلاً اثري نديد. عثمانيان سراي زيبا و شاهانه را در نخجوان آتش زدند، درختان باغها را بريده، خانه‌ها را با بيل و كلنگ ويران ساختند و شهر غارت شده را مأواي غراب كردند. بعد از اين تهاجم، سلطان از ارس عبور كرده به عليشكرد و چويان گوپرو رهسپار گرديد.[14]

از اين نوشته‌ها، حقيقتي مسلّم و آشكار مي‌شود، و آن اين است كه، اغلب تجاوزات و تحريكات را بيگلربيگي‌هاي استانهاي مرزي عثماني انجام مي‌دادند، تا نفراتشان خاك و مردم مرزي ايران را غارت نمايند و بيگلربيگي‌ها مال و ثروت بيندوزند. همين‌طور اخبار واهي و تحريك‌آميز به سلطان مي‌دادند تا از لشكركشي خواندگار آنان به نان و نوا برسند.

سليمان قانوني به صراحت دريافت كه لشكركشي سال 940 هجري به آذربايجان به تحريك اسكندر چلبي و غفلت ابراهيم پاشا بوده؛ ايلغار سال 955 هـ . به اغواي القاص ميرزا صورت گرفته؛ در يورشهاي اخير نيز، گزارش بيگلربيگي وان و سايرين صحت نداشته و اخبار مربوط به تدارك طهماسب براي جنگ هم واهي بوده است. چون به هر جا پا نهاد، اثري از قشون قزلباش نديد و ناامني مرزي احساس نكرد. در اين ميان مردم بي‌گناه ايروان و نخجوان و ساير شهرهاي مرزي از هستي ساقط شدند. بعد از اين حوادث بوده كه قرار صلح نهادند و تا آخر عمر شاه طهماسب، طرفين به خاك همديگر تجاوز نكردند.

پي‌نوشت‌ها : ـــــــــــــــــ

1. پچوي ، ابراهيم. تاريخ پچوي. دارالصناعة عامره، استانبول 1283 هـ .ق، ج 1، ص 178 ـ 173.

2. پچوي، ا . همان، ص 178.

3.Gökbelgin, Tayyib. “Arz ve Raporlarinegöre ibrahim Pašanin irakeyn Seferindeki ilk Tedbir leri ve Fütuhati” Belleten Cilt: XX . Sayi : 83 , 1957 S: 449 – 482.

4. پچوي . ا . همان. ص 179.

5. همان. ص 180 ـ 179.

6. پچوي، ا. همان، ص 187.

7. Anhegger , Robert . (16 . Asir Sairlerenden Zaifi) Türkdili Edeviyati dergsis Cilt : IV . Sayi: 1 – 2 , 1950 . S: 133 – 166.

8. پچوي، ا . همان، ص 191 ـ 187.

9. لطفي پاشا. تواريخ آل عثمان. مطبعة عامره، استانبول 1341 هـ .ق . ص 438 ـ 435.

10. پچوي، ا. همان. ص 273.

11. همان، ص 280.

12ـ لطفي پاشا. همان. ص 450.

13ـ همان، ص 453.

14ـ لطفي پاشا. همان. ص 455.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمدعلی تبریزی  | 

 

نسل‌كشي شيعيان آناتولي توسط تركها و جنگ چالدران

 

  • ابوالقاسم طاهري

خبر شكست ازبكان و كشته شدن شيبك‌خان توسط شاه‌ اسماعيل صفوي دربار عثماني را بيمناك كرد.[ ازبكها و شيبك‌ خان اوزبك به دليل مخالفت با شيعيان و ارتباط با حكومت عثماني، مورد حمايت تركهاي عثماني بودند.] شيعيان همواره از سوي امپراتوري عثماني تحت فشار بودند كه با ظهور شاه اسماعيل، آنها جرأت قيام يافتند و نخستين قيام و شورش مردم شيعي كيش آسياي صغير به رهبري شاه‌قلي آغاز شد. شاه‌قلي، فرزند حسن خليفه، از چهره‌هاي بانفوذ شيعه در آسياي صغير بود. پدر شاه‌قلي از مريدان وفادار شيخ حيدر(صفوي) بود كه در اوج قدرت آن مرشد كامل به مقام خليفة وي در سراسر آناتولي يا آسياي صغير منصوب شد. حسن‌خليفه از مبلغان نام‌دار شيعي در عرض اندك‌زماني بيش‌تر ساكنان ناحية‌ تكه را به پيروي از تعاليم شيخ حيدر وادار ساخت. شاه‌قلي، كه به واسطة شجاعت و شورش‌هايش، در نزد تركان به «شيطان‌قلي» اشتهار يافت، درنخستين سال‌هاي پادشاهي شاه‌اسماعيل جانشين پدر و پيشواي شيعيان آناتولي گرديد. بي‌گفت‌وگو پيروزي‌هاي پياپي شاه جوان صفوي و سختگيري‌هاي زمام‌داران عثماني، شاه‌قلي را بي‌تاب كرد و انگيزة حركتش به سوي ايران شد.در آغاز سال 917 هجري قمري خليفه جسور و گستاخ طايفة شيعة تكه ايلي به اتفاق پانزده هزار سوار، مركب از افراد ايل خويش و گروه بزرگي از شيعيان دو ناحية منتشا و قرامان (قرامانيا) به قصد پيوستن به اردوي شاه‌اسماعيل متوجه ايران گرديدند. اين شيعيان را عشق رسيدن به مرشد كامل و رستن از بند خشونت‌هاي حكومتي كه با آراي مذهبي آنان نظر خوشي نداشت، چنان از خود بي‌خود گردانيده بود كه در مسير اين كوچ بي‌پروا با عوامل حكومت عثماني نيز درگير شدند و رشادتها نشان دادند. واكنش دربار عثماني در برابر اين تحركات شديد و وحشيانه بود؛ چنان كه سلطان بايزيد وزيراعظم خود خادم‌علي‌پاشا را با لشكريان انبوهي روانة سيواس كرد. در بين سيواس و قيصريه لشكريان عثماني به عقب‌داران صوفيان تكه‌ايلي رسيدند و در جنگ خونيني كه روي داد علي‌پاشا و شاه‌قلي و گروهي از جنگ‌جويان دو طرف كشته شدند(1) و بقية هواخواهان شاه‌قلي به سوي مرز ايران گريختند.

كشتار شيعيان آناتولي

دشوار است باور كنيم كه شاه‌اسماعيل از قصد پسر حسن خليفه آگاهي نداشته است. شايد اگر شاه‌اسماعيل هنگام شورش شيعيان تكه‌ايلي و ساير هواخواهان شاه‌قلي در مشرق ايران سرگرم نمي‌بود، اين قيام بزرگ نافرجام نمي‌ماند. به هر صورت شاه‌اسماعيل براي آن كه ظاهراً سلطان صلح‌دوست عثماني بايزيد دوم را به عدم دخالت خويش در اين توطئه متقاعد سازد، و براي آنكه يا خشم او را فرو نشاند و از قتل عام شيعيان جلوگيري كند، گروهي از افراد تكه‌ايلي را به علت تاراج و غارت دارايي بعضي از كاروانيان ايراني در تبريز مجازات كرد.(2) و به سايرين رخصت داد تا به سپاهيان سرخ‌كلاه (قزلباش) بپيوندند. قيام هواخواهان شاه‌قلي به زيان تمامي مردم شيعي مذهب آسياي صغير انجاميد؛ زيراكم‌تر از سه سال پس از اين رويداد، يونس پاشا وزير اعظم سلطان سليم (فرزند بايزيد دوم) مأمور كندن ريشة‌ شيعيان شد. به اشارة يونس‌پاشا در سراسر ناحية آناتولي هركس را كه به هر نحوي با گروه تكه‌ايلي و قيام شاه‌قلي ربط داشت، به شديدترين طرزي شكنجه كرده كشتند و پيشاني كساني را كه گناهشان ثابت نشده بود، اما گرايشي به شيعيگري داشتند داغ كردند(3) تا از آن پس تميز ميان اماميان و غيراماميان آسان‌ باشد!!؟

كشتار شيعيان آناتولي، كه به گفتة مولا ادريس بدليسي منجر به كشتن بيش از چهل هزار تن گرديد(4)، يكي از فجيع‌ترين رويدادهاي عهد سلطان سليم اول و شايد هولناك‌ترين قتل‌عام تاريخ ديانت است كه توسط تركهاي عثماني انجام گرفت. در تاريك‌ترين دورة‌ سده‌هاي ميانه كه دستگاه تفتيش عقايد كليسا مردم بي‌گناه را به بهانة دين زجر مي‌داد و در سراسر دوره‌اي كه ماجرا‌جويان عيسوي به بهانة جنگ‌هاي صليبي دست تجاوز و خشونت به مال و جان يهوديان اروپا دراز كرده بودند، جز قتل‌عام سن‌بار‌تلمي هرگز سراغ نداريم كه چهل هزار تن را به جرم پيروي از عقايد مذهبي ويژه‌اي به هلاكت رسانده باشند. بدبختانه اغلب مورخان خودي به علل سياسي يا ابداً اشاره‌اي به اين قتل‌عام نكرده‌اند يا آن را ناچيز شمرده‌اند. معتبرترين سند در اين مورد نوشته‌هاي سفير ونيزي نيكولو ژوستينياني1 است كه در هفتم اكتبر سال 1514 ميلادي (920 هـ .ق) به چشم خويش شاهد پاره‌اي از اين صحنه‌هاي خونين بوده است و يوزف‌فن‌هامر2 درتاريخش به تفصيل از سخنان آن ونيزي ياد مي‌كند.(5)

اين قتل‌عام وحشتناك نخستين هشداري بود كه سلطان سليم اول در آغاز سلطنتش به شاه‌اسماعيل داد. سلطان سليم از نظر ويژگي‌هاي اخلاقي درست نقطة‌ مقابل پدرش بايزيد دوم بود (6). وي برخلاف پدر، نشستن ميان فلاسفه و بحث با عالمان دين و دانشمندان عهد(7) را تلف كردن عمر مي‌دانست و به خيال خود مي‌خواست در تداوم به سنت نياي خويش، سلطان‌محمدفاتح،  اسلام را تا دورترين نقاط خاك اروپا پيش برد. اسلامي كه نسل‌كشي شيعيان يكي از دستاوردهاي آن بود! وي براي دنبال كردن سياست خود، مي‌خواست از طرف دنياي اسلامي و به ويژه از جبهة عقب عثماني آسوده‌خاطر باشد. اما وجود شاه‌اسماعيل و رواج آيين شيعي و تشكيل حكومتي مقتدر در ايران را براي مصالح خويش زيان‌آور مي‌ديد. شورش شيعيان آناتولي و قيام شاه‌قلي كه در بازپسين سال سلطنت پدرش رخ داده بود، سليم را به غايت خشمگين گردانيد. طبع آشتي‌ناپذير سليم از نخستين گام با شاه‌اسماعيل سازش نداشت و مي‌خواست به زعم خود، هر چه زودتر شر مردي را كه ناگهان امپراتوري دويست سالة‌ پسران عثمان را تهديد مي‌كرد از سر خود رفع كند، و براي نيل به اين مقصود از هر وسيله‌اي كه در دسترس داشت استفاده كرد. در حالي كه شاه اسماعيل با حكومت تركها وارد جنگ نشد، بلكه اين تركها بودند كه با حكومت شاه اسماعيل سرناسازگاري داشتند و قدرت گرفتن تشيع و ايران را تحمل نمي‌كردند.

تدبير سلطان سليم  خونخوار ترک

نخستين اقدام به نظر سلطان‌سليم قطع ريشه‌هاي شيعه بود كه در خاك عثماني روييده بود. كوچ‌نشين‌هاي شيعي آناتولي هر كدام به منزلة كشور مستقل كوچكي بودكه منافع عثماني را تهديد مي‌كرد. براي قطع اين ريشه‌ها فقط حكم سلطان خودكامه‌اي كافي نبود. به اشارة‌ سلطان‌سليم علماي درباري سني در استانبول گرد آمدند و پس از كنكاشي كوتاه فتوا دادندكه آنچه عالمان شيعي مذهب مي‌گويند كفر است و جهاد با كافران ضرورت دارد(8)؛ و ثواب كشتن يك نفر شيعه به مراتب بيش از ثواب كشتن هفتاد نفر عيسوي است(9). پرواضح است كه در ساية قدرت مطلق سلطان و فتواي عالمان سني عثماني، ديگر قتل‌عام اقليت شيعي نه تنها مانعي نداشت، بلكه موجه قلمداد مي‌شد.

دومين اقدام مهم سلطان سليم، بريدن رابطة قلمرو صفوي از دو سمت غرب و شرق بود. در سمت مغرب وي براي ايجاد سد نيرومندي ميان خاك عثماني و ايران به تقويت كردها پرداخت. سران كردهاي متعصب سني كه وابسته به دربار عثماني بودند، از نهضت نوپاي شيعي دل خوشي نداشتند و پشتيباني امپراتوري عثماني را بر جلب دوستي دولت صفوي رجحان مي‌نهادند. (اگرچه از كردها نيز در جنگ چالدران در سپاه شاه اسماعيل بودند) به اشارة سلطان‌سليم مولا ابوالفضل پسر ادريس بدليسي به نمايندگي همة سنيان كردستان تعيين گرديد و ابوالفضل پسر ادريس در اجراي خواسته‌هاي سلطان‌سليم چنان موفق بودكه تا ده سال پس از نشستن تهماسب فرزند شاه‌اسماعيل برسرير سلطنت صفوي ناحية كردستان به شكل دژ محكمي ميان ايران و عثماني حائل شده بود(10). در سمت مشرق، سياست سلطان‌سليم تحريك و تقويت عبيدالله‌خان ازبك پسر شيبك‌خان بود و مي‌خواست كه ازبكان با هجوم‌هاي برق‌آسا و پياپي مرزهاي شرقي ايران را تهديد و شاه‌اسماعيل را پيوسته ناراحت كنند. نفرت وكينة سلطان‌سليم از خلال‌نامه‌اي كه خطاب به عبيدالله‌خان ازبك نوشته است به خوبي هويداست؛ زيرا حريف خود را صوفي بچه‌اي لئيم، بدسرشت و خون‌خوار مي‌خواند و مدعي است كه مردم بلاد شرق از ستمگري‌هاي چنين موجود ناپاكي به ستوه آمده‌اند.(11)

دوران جنگ سرد

نامه‌هايي كه سلطان‌سليم مستقيماً به خود شاه‌اسماعيل نوشته است چنان زننده و پرتهديد است كه قطعاً درتاريخ مناسبات ديپلماتيك ملت‌هاي جهان مانند ندارد. در نخستين‌نامه كه با عبارت «اين خطاب مستطاب از جناب خلافت مآب ما» آغاز مي‌گردد سلطان سليم پادشاه صفوي را « ضحاك روزگار و داراب گيرودار و افراسياب عهد» مي‌خواند(12). در نامة‌ بدون تاريخ ديگري، كه ظاهراً پس از كنكاش علماي سني استانبول نوشته شده است، سلطان عثماني رسماً شاه‌اسماعيل را تهديد مي‌كندكه اگر دست از تعدي برندارد و روي نياز « به قبلة‌ اقبال و كعبة آمال ما» نياورد و راه و رسم اماميان را ترك نگويد، روزگارش سياه و سرتاجدارش «تاج ‌داري» خواهد شد. به بيان ديگر، امپراتور ترك از شاه اسماعيل دو چيز مي‌خواست: تغيير مذهب از تشيع به تسنن و تسليم در مقابل حكومت عثماني. در مقابل اين تهديدها ظاهراً شاه‌اسماعيل دندان بر جگر نهاده و با عبارت‌هاي نرمي به سلطان‌سليم يادآور شده است كه نسبت به «آن حضرت ... در آن وقت كه والي ترابوزان بودند، اظهار يك‌جهتي مي‌كرديم.» و اگر تاكنون نسبت به سلطان عثماني ارادت ورزيده و به قلمرو دست‌درازي نكرده است دو علت داشت: « يكي آن كه اكثر سكنة آن ديار مريدان اجداد مايند... دوم آن كه محبت ما به آن خاندان غزا عنوان قديم است و نمي‌خواستيم كه شورشي چون عهد تيمور به آن سرزمين طاري شود و هنوز نيز نمي‌خواهيم و به اين قدرها نمي‌رنجيم(13)...»

البته سلطان‌سليم كينة شديدي از شيعيان داشت و توجهي به نامه‌هاي دوستانة شاه اسماعيل صفوي نكرد. او فراموش نمي‌كرد كه در آغاز سال 918 هجري قمري هنگامي كه وي به پايمردي سربازان دلير يني‌چري پدر سال‌خوردة‌ خويش، بايزيد دوم را، مجبور به كناره‌گيري كرده و سرگرم كوتاه كردن دست برادران و رقيبان خويش بود، چگونه نورعلي‌نامي از شيعيان كه به خليفه روملو اشتهار داشت، در ناحية قره‌حصار و ملطيه قيام كرده و در مسجدها خطبه به نام پادشاه صفوي خوانده بود يا چطور سردار سرخ‌كلاه، خان محمد استاجلو، پس از گرفتن دياربكر و شكست سپاهيان علاءالدوله ذوالقدر نامه‌اي تهديدآميز با چادر و چاقچور براي سليم فرستاده بود. به هر صورت با آن كه شاه اسماعيل مدت‌ها نامه‌هاي پي‌درپي سلطان را بي‌پاسخ گذاشت و به دعوت سليم براي روبه‌رو شدن در ميدان جنگ اعتنايي نكرد، از اين فرصت براي تدارك نيرو سود جست و هنگامي كه به نظر خودش كاملاً براي مقابله با سپاهيان عثماني آماده بود، به سلطان‌سليم پيام فرستادكه دشت چالدران ميعادگاه آنان خواهد بود. (اول رجب 920 هـ . ق ، 22 اوت 1514 م)

جنگ چالدران

 جنگ چالدران فقط يك روز از پگاه تا شامگاه طول كشيد.البته مدت چهار ماه حدود دویست هزار سرباز متجاوز ترک از ادرنه در عثمانی تا دشت چالدران راه پیمودند . پاره‌اي از مورخان خودي معتقدند كه در اين جنگ بر روي هم صد و چهل هزار تن شركت جستند كه از اين رقم چهل هزار تن از آن ايران و يكصد هزار تن از آن تركهاي عثماني بود. خواندمير در «حبيب‌السير» عدة لشكريان ايراني را از بيست هزار متجاوز ندانسته است. و حال آن كه ريچارد نولز3  لشكريان شاه‌اسماعيل را سي هزار تن و جمع كل سپاهيان سلطان‌سليم را سيصد هزار تن نوشته است. شايد اغراق نباشد اگر بگوييم كه بيش از دويست هزار سپاهي ترك با بيست هزار شيعة ايراني روبه‌رو بودند. اما عامل قاطع در جنگ چالدران توپ‌خانه بود و غرش توپ‌ها سبب هرج و مرجي در ميان صف‌هاي مختلف سواران گرديد. نولز صحنة اين جنگ معروف تاريخي را چنين وصف كرده است:

براثر چكاچك سلاح و غباري كه از زمين دشت و دودي كه از دهانة توپ‌هاي عثماني به هوا برمي‌خاست، نه كسي كسي را مي‌ديد و نه گوش كسي چيزي مي‌شنيد. غرش پياپي توپ‌ها چنان اسبان را هراسان كرده بودكه سواران توانايي آرام ساختن آنها را نداشتند. در نتيجه، هرج و مرج كامل در ميان صفوف دو طرف افتاد و در پيروزي يكي يا شكست ديگري هنوز شك بود. تاريخ‌نويسان ترك در بيان دهشت‌هاي اين روز گفته‌اند كه چالدران يكي از تاريك‌ترين روزهاي تاريخ عثماني بود و برخي آن را تنها روز فنا ناميده‌اند... در آن ميان شاه ‌اسماعيل كه جراحتي برداشته بود، ناگزير از ميدان جنگ بيرون رفت و رفتن او به سربازان عثماني مجال داد تا نفسي تازه كنند.(14)

در اين جنگ، شاه اسماعيل و شيعيان ايران با رشادت تا مرز شهادت جنگيدند. شاه اسماعيل شخصاً به قلب سپاه تركها زد و با شمشير سر از تن توپچي‌هاي عثماني برانداخت ... اما در واقع تاكتيك سلطان‌سليم مؤثر افتاده بود و با آن كه شاه اسماعيل و خان‌محمد استاجلو شوهر خواهرش از دو سو، جناح راست و چپ، سپاهيان عثماني را هدف ساخته بودند چون محمدخان نتوانست با سرعت خود را به جناح راست برساند وهجوم خود را از نظر سرعت و زمان با هجوم شاه اسماعيل هم‌آهنگ سازد، طرحي كه پادشاه دلير صفوي ريخته بود، نافرجام ماند(15). با اين همه نمي‌توان گفت كه فشار لشكريان سرخ‌كلاه زير فرمان خان‌محمد استاجلو بر جناح راست عثماني زير فرمان سنان‌پاشا ناچيز بوده است. انجللو جريان اين جنگ را به اختصار چنين توصيف كرده است.

... نخستين لشكر صفويان كه شايد مشتمل بر نيمي از تمام سپاهيان ايران بود، زيرفرمان محمدبيگ استاجلو بر حريفان خويش كه همگي آنها از آناتولي بودند هجوم بردند و آنها را يا تار و مار كردند يا از دم تيغ گذراندند. اما هجوم سردارعثماني، سنان‌پاشا، با سربازان روم‌ايلي، كار را يك‌سره كرد. بسياري از جنگ‌جويان دو طرف كشته شدند و از آن جمله، خان استاجلو بود كه سر از تنش جدا كردند و بعدها آن سر بي‌پيكر را نزد شاه‌اسماعيل فرستادند. چون نوبت هجوم به دومين لشكر سرخ‌كلاه (قزلباش) رسيد، پايداري و از جان‌گذشتگي سپاهيان ايراني چنان بود كه در اندك زماني سربازان عثماني هزيمت شدند و سلطان، ناگزير عمده قوا را به قرارگاه يني‌چري‌ها و توپ‌خانه عقب كشيد. بدين‌سان هرج و مرج در ميان عثمانيان افتاد. اما سنان‌پاشا به بركت نبوغ خويش بي‌درنگ همگي را جمع كرد. در هجوم بعدي سپاهيان صفوي دسته دسته كشته شدند و اردو با غنايم بسيار و از آن جمله، يكي از زنان شاه‌اسماعيل به چنگ تركهاي عثماني افتاد.(16)

به گفتة همين فرستادة‌ جمهوري ونيز، كه همراه سپاهيان سلطان‌سليم سفر مي‌كرده است، عامل قاطع در سرنوشت جنگ چالدران فقط سيصد عراده توپ بود. استفاده از توپ و تفنگ در ارتش ايران عهد بايندري متداول گرديده و حتي در جنگ‌هاي شيخ‌حيدر و شيروانشاه نيز به كار رفته بود. اما دردوران فترت و آغاز تأسيس سلسلة صفويان اين گونه وسيلة جنگي متروك افتاد. اين امر شايد تا حدودي معلول قطع رابطه با جمهوري ونيز بود. به هر حال مادام كه براي از بين بردن دشمنان داخلي و متجاوزان خارجي شمشير و نيزه، گرز و زوبين كفايت مي‌كرد، طبعاً سرداران دلير سرخ‌كلاه به سلاح‌هاي آتشين اعتنايي نداشتند؛ به ويژه كه  استفاده از توپ و تفنگ را خلاف آيين جوان‌مردي و رسم دليري مي‌دانستند. جنگ چالدران نشان داد كه با پيش‌رفت و تكامل سلاح‌هاي جنگي، اتكاي صرف به شجاعت و جان‌بازي سرباز ضامن پيروزي نيست. شكست سپاهيان ايران در چالدران به شاه ‌اسماعيل ضربة بزرگي وارد ساخت؛ اما پيروزي سلطان‌سليم نيز در واقع پيروزي نبود. سلطان سليم يك هفته بعد از اشغال تبريز به دليل اينكه سپاهيان خسته و فرسودة خود را آماده شورش ديد و از سوي ديگر، نشانه‌هاي قيام مردم تبريز را مشاهده كرد، از ترس جان و برباد رفتن حكومتش، مجبور شد با عجله از تبريز فرار كند. فقط در اين جنگ اروپاي عيسوي سود برد؛ زيرا به گفتة‌ اوژيربوزبك4 ، سفير فرديناند در دربار عثماني، اگر ايران ميان اروپا و ورطة هلاك حائل نمي‌شد، بي‌گفت‌وگو تسلط عثمانيان بر پادشاهان عيسوي مغرب زمين كاري آسان بود.(17) جنگ چالدران، نتيجة زياده‌طلبي تركهاي عثماني و مخالفت شديد آنان با شيعيان بخصوص خاندان صفوي بود. و گرنه، شاه اسماعيل جوان كه هنوز حكومت خود را تثبيت نكرده بود، هرگز در خيال جنگ با امپراتوري عثماني نبود. نتيجه دراز مدت اين جنگ، هرگز به نفع تركهاي عثماني نشد. زيرا آنها عملاً نتوانستند، حكومت صفوي را از بين ببرند و موجب تقويت روابط ايران و اروپا نيز شدند.

 

پي‌نوشت‌ها: ـــــــــــــــــــــــــــ

  1. Nicolo Giustiniani
  2. Josef Von Hammer
  3. Richard Knolles
  4. Augir Busbeque

 

 

 

 

 

منابع و توضيحات: ـــــــــــــــــــــ

1ـ نك: عبدالرحمن شرف، تاريخ امپراتوري عثماني، استانبول 1315 هـ . صص 196 تا 198.

2ـ همان كتاب ص 197.

3ـ نك: نولز ريچارد ، تاريخ عثماني، لندن 1687؛ ج 1 ، صص 323 و 324، سليم‌نامه، دست نبشتة موزة‌ بريتانيا به شمارة‌ADD 24960 در ورق 68ب ، مي‌نويسد كه سلطان دستور داد كه هر كس تا سه پشت طرف‌دار صفويه بوده است، نامش در كشتارنامة ‌شيعيان ضبط شود. اين خود دليل ديگري است كه پيش از شيخ جنيد اولاد شيخ‌صفي رسماً دعوي شيعيگري نداشته‌اند.

4ـ به گفتة ابوالفضل علي پسرادريس بدليسي از سران كرد و نگارندة سليم‌نامه:

شد اعداد اين كشته‌هاي ديار              فزون از حساب قلم چل هزار

5ـ يوزف فن‌هامر در كتاب تاريخ عثماني:

Des Osmanischen Reichs,

Wien, 1815. vol 2. pp. 403

6ـ براي اختلاف‌هاي ميان پدر و پسر و روي‌كار آمدن سليم نك: مقالة‌ «چالدران» در كتاب چند مقالة تاريخي و ادبي از نصرالله فلسفي، ص 13 و بعد.

7ـ نك: ريچارد نولز در تاريخ عثماني، ج 1، ص 315.

8ـ نك: سليم‌نامه، ورق 68 الف.

9ـ نك: دوسون، تاريخ عثماني، پاريس 1820 ـ 1787 ، ج 1، ص 101؛ هم‌چنين نك: سرجان ملكم، تاريخ ايران، ج 1، ص 504.

10ـ نك: سليم‌نامه، ورق 106 ب.

11ـ نك: منشآت فريدون بيگ، استانبول 1274 هـ .ق ؛ ج 1، صص 347 تا 348.

12ـ همان كتاب ، ج 1، صص 379 تا 381.

13ـ منشآت السلاطين، ج1 ، صص 384 و 385.

14ـ ريچاردنولز، تاريخ عثماني، ج 1، صص 347 و 348. هم‌چنين نك: سليم‌نامه، ورق 86 الف.

15ـ براي آگاهي بر تاكتيك سرداران عثماني و ايران، نك: نصرالله فلسفي، مقالة‌ چالدران در كتاب چند مقالة تاريخ و ادبي، دانشگاه تهران، 1324.

16ـ نك: سفرنامة انجللو ، صص 120 و 121.

17ـ‌نك: كريسي، تاريخ امپراتوري عثماني، لندن 1877، ص 171.

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمدعلی تبریزی  |